تو خود حجاب خودی , از میان برخیز!

به نظرم هر کسی تو یه سنی که مخصوص به خودشه به بلوغ روحی و عاطفی میرسه

یکی تو بیست سالگی یکی شاید تو چهل سالگی هم از نظر روانی بالغ نشده باشه و حالا احساس میکنم که این اتفاق برای من داره کم کم میفته . تازگی ها در مورد خودم و شخصیتم و زندگیم احساسات دو گانه ای دارم و بیشتر از هر زمان دیگه دارم خودمو روحیاتم رو بررسی میکنم و البته مثل نوجوانها که مجبورن یکسری تغییرات دردناک رو  برای بزرگتر شدن و وارد شدن به یک مرحله تازه از زندگیشون تحمل کنند, کلی هم درد میکشم هم در عین حال از دید تازه ام به همه چی کیف میکنم .

شاید دیره شاید هم وقتش نشده بوده که به اینجا برسم ولی الان از شیوه تازه برخوردم با خودم و مسایل و بینش تازه ای که پیدا کردم احساس شادی میکنم . انگار یه در تازه ای برام باز شده که قبلا هیچ درک و تجربه ای نسبت به آنچه که پشت در بوده و انتظارم رو میکشیده نداشته ام و این کشف تازه در مورد خودم و توانایی هام مثل بچه های کوچیک به شدت هیجان زده ام میکنه

نمی گم راحته نه! خیلی سخته که میفهمم عملکرد کلی ام تو این سه دهه کاملا اشتباه بوده و حالا با چشم باز خودم رو میبینم که تا الان مسبب این تجربیات و پیشامد های زندگی ام بوده ام ولی حسنش اینه که دیگه فقط خودم رو بابتشون لعنت نمیکنم و به باد انتقاد نمیگیرم .میفهمم که تو هر مرحله ای با توجه به سن و درکم و پیشینه تربیت خانوادگی ام تصمیم گرفته ام ودنبال اونچه که تو وجود صاف و ساده خودم می دیدم تو بقیه هم میگشتم . فکر میکردم که صداقت مطلق , محبت خالصانه, یکرنگی, فروتنی جواب میده و اگر من اینطور با ادمهای زندگیم برخورد میکنم پس اونها هم باید همینطور باشن . ولی حالا میبینم که نمیشه , جواب نمیده , حتی با عزیزانت !

می فهمم که باید با تک تک آدمها مثل خودشون بود نه اینکه خودت رو خراب کنی و لوح وجودت رو به خاطر هر کسی آلوده کنی نه! ولی لزومی نداره که همه محبت و وجودت رو بگذاری تو طبق اخلاص و به همه تعارف کنی .حالا میفهمم که نباید واسه کسی که برات تب نمیکنه بمیری. دردم میاد از صداقت و صفای قلبم ولی حالا دیگه اینارو ضعف خودم نمی دونم بلکه به خودم که تونستم با وجود بی محبتی های دور و برم باز هم خودم باقی بمونم و این خصوصیاتی که با افتخار میگم کمتر دیگه تو این زمونه میشه تو کسی پیدا کرد هنوز تو خودم حفظ کرده ام

سخته خیلی خیلی سخته واسم که میبینم اشتباه کردم که تمام زندگیم و رضایت و شادیم رو صد درصد وابسته کردم به رضایت و حضور آدمهایی که من فقط بخش کوچکی رو تو زندگی و ذهن و قلبشون اشغال کردم و بدتر اینکه میبینم درستش هم همینه

با خودم میگم چرا این آدم شد همه انگیزه و دلیل من برای زندگی کردن و شاد بودن ؟

مگه چقدر به ایده ال های من از یک همدم نزدیکه یا حداقل تلاش کرده که نزدیک بشه که من شب و روز تو فکر خودش و حرکات و رضایت و جلب محبتش هستم ؟  میبینم که من فقط بخشی از زندگیش هستم نه همه اون و نه لزوما مهمترین بخشش

واسه همین به راحتی به خودش خانواده اش ,نظرات و عقیده های هرچند نادرستش بیشتر از رضایت و خوش آمد من بها میده و اصلا هم بابت انجام دادن کاری که بارها باعث ناراحتی من شده  ولی خودش با معیارهای خودش صلاح دونسته که انجامش بده , احساس ناراجتی و عذاب وجدان نمیکنه و به من میگه مشکل خودته اگه این روش و کار رو نمی پسندی پس خودت رو عادت بده

آره دید من نسبت به زندگی , ازدواج, خوشبختی اشتباه بوده تا حالا ولی درستش میکنم

یعنی حالا تو خودم میبینم که چشمهامو باز کنم و بیشتر از همه خودم رو ببینم و مواظب خودم باشم . تا حالا همیشه خودم رو خیلی کمتر از اونچه که هستم دیدم و ضعیفتر و محتاجتر! و به خیلی کمتر از اونچه لیاقتش رو دارم راضی بوده ام ولی دیگه بسه.اول راهم که تغییرکنم که به خودم به اندازه دیگران بها بدم که اینقدر خودم رو سرزنش نکنم و دست کم نگیرم , که به کسی بیشتر از اونچه که عشق و توجه و صداقت میگیرم ندم , که این غولی رو که از این آدم  واسه خودم ساختمو خودش هم باورش شده و تا به حال بدجور منو حقیر و ضعیف کرده  , اینقدر کم کم کوچیک کنم که بشه برام بخشی کوچکی از زندگیم و اینقدر از کارهاش عذاب نکشم

این پوست انداختن خیلی سخت و دردناکه ولی می تونم و ازش لذت میبرم

/ 6 نظر / 6 بازدید
بهار

چقدر قشنگ نوشتی و چقدر قنشگ حرف زدی . دارم به نوشته هات فکر میکنم تو راست میگی دوستم خیلیا لیاقت خیلی چیزارو ندارند . اما تو بی نظیری .[ماچ]

لیندا

واقعا نوشته هات عالی بودن . البته اینو بگم که طرز فکر تو در اصل درسته ولی خوب تو یه زندگی مسالمت امیز که هر دو طرف نباید چیزی رو از دست بدن باید اون روش منطقی رو در پیش بگیری که به هرکی هرچقد که بهت عشق و توجه داد همون اندازه محبت کنی . امیدوارم واقعا طبق نوشتت عمل کنی . خودت میدونی که بین حرف و عمل هم فاصله بسیاره . دوستت دارم مواظب خودت باش ای کاش زود زود می نوشتی

ساناز

عزیز دلم این پستت برای منم درسهای زیادی داشت... منم دقیقا به اون جمله با هرکسی همونطور باش تو 30 سالگی رسیدم.به جرات بگم زندگی و دنیا برما خیلی قشنگ تر شد و محبت واقعی رو خیلی بیشتر دیدم... در جواب کامنتت هم خصوصی میذارم برات عزیز دلم[ماچ][ماچ]

مریم

وای خورشید جونم..داره به سمت خوبی جلو می ری..می دونی این موضوع چقد مهمه...من خودمم این مشکل ودارم...وقتی بتونی..به اون مرحله برسی که خودتو دوست داشته باشی...کلی روابطتت تغییر می کنه...دیگه این تویی که اوضاع و می چرخونی..خیلی برات خوشحالم... مواظب خودت باش

ساناز

عزیز دلم 12ام که کارم تموم شد بهت زنگ میزنم جای قرارمون رو مشخص کنیم.خیلی خوشحالم قراره ببینمت عزیز دلم.امیدوارم مشکلی پیش نیاد.[بغل][ماچ][بغل]

سیندخت

من یکسال شایدم بیشتره که توی این پوست انداختن دارم پوست میندازم ... ! به نتایج خوبی رسیدی عزیزم ... امیدوارم بهترین تغییراتو توی مسیرت برای بهتر بودن اجرا کنی ...