سفر چه خبر؟

خداروشکر حالم بهتره ولی هنوز صدام باز نشده . سرما خوردن اونم به این شدت تو این فصل سال نوبره ! احتمالا از علی گرفتم .

مهد کودکشون چند روز به خاطر تعطیلات تابستونی تعطیله و من حسابی در خدمت علی آقا هستم که ماشاءالله کلمه مامان از دهنش نمی افته .

قرار شد اینبار در مورد سفرمون بنویسم . چهارشنبه که قوم شوهر با سلام و صلوات تشریف فرما شدن.من از صبح تا 12 شب مثل فرفره داشتم دوره خودم میچرخیدم .درست کرد ناهار،شام،غذای فردا تو راه،بستن ساکها،جمع کردن سبد مسافرت و وسایلی که اون چند روز بهش احتیاج داشتیم به اضافه خرده فرمایشهای علی وباباش و پذیرایی از مهمونها دیگه نا و رمقی واسم نگذاشته بود و دریغ از اینکه مادر و خواهر شوهرم کوچکترین تکونی به خودشون بدن و یه تعارف کوچولو واسه کمک به من بکنند.قرار بود پنج شنبه ساعت5 راه بیفتیم که با توجه به اینکه یه دستشویی رفتن ساده برای خواهر شوهرم حداقل 20 دقیقه وقت میبره زودتر از 6.5 راه نیفتادیم .

توی راه علی هر 5 دقیقه میگرسید پس دریا کو ؟ چرا نرسیدیم. ساعت 8.5 خواستیم صبحانه بخوریم ،غرغرخان کنار یک سراشیبی نگه داشت هرچی بهش گفتم نری پایین شیبش زیاده موقع بالا اومدن ماشین سنگینه گیر میکنه گفت خودم میدونم چی کار کنم، رفتن همانا و گیر کردن موقع بالا اومدن همانا .اون قدر گاز داد و کف ماشین رو مالید و هی عصبانیتش رو با نگاه های غضبناک به من خالی کرد که با بدبختی اومد بیرون .بعد شروع کرد به معذرت خواستن از مادر خواهرش که ببخشید اعصابتون سر صبح خرد شد!

رسیده بودیم تو محموداباد که یهو یه تاکسی بی هوا از تو پارک دراومد اونم ترمز کرد و هم زمان یه ماشین از پشت کوبید به ما و ما هم رفتیم تو در تاکسی ! وای چه شوکی بهم وارد شده بود . خلاصه بماند که تا افسر بیاد مامانش چقدر کولی بازی در اورد و ابرو ریزی کرد . من که خودمو باخته بودم و فکر میکردم مثل چند بار گذشته که تصادف کرده بودیم و تلافی شو سر من در اورده بود و تا وقتی دنبال کارهای بیمه ودرست کردن ماشین بود روزگار منو از غرغر و بداخلاقی سیاه کرده بود ،اینبار هم دوباره شروع میکنه، ولی دیدم نه! در کمال ارامش و خنده دقیقه به دقیقه به خانواده اش میگه نگران نشید صد تا از این ماشینها فدای یه تار موتون!!!

خدا میدونه چقدر تو دلم غصه خوردم و زار زدم . چقدر تا به حال تن منو واسه یه تصادفاتی که من تقشی توش نداشتم لرزونده بود و حالا هم داشت در کمال ارامش اونارو اروم میکرد....

خلاصه گذشته از علافی و گرفتاریهای ماشین تا پایان سفر نه این مورد نه هیچ چیزدیگه ای صبر و حوصله و خلق خوشش رو بهم نزد .

ما همون محمود اباد ویلا گرفتیم ولی تا نمک ابرود برای گشتن رفتیم و شوهرم هم تا تونست حسابی ریخت و پاش کرد . علی هم حسابی آتیش سوزوند و کوچکترین اعتنایی به حرفهای من نمی کرد و عمه جون هم شده بود دایه عزیزتر از مادر.

البته وقتی میرفتیم کنار دریا سعی میکردم به چیزی فکر نکنم و از دیدن موجهای قشنگ و گوش کردن به صدای ارامش بخششون ،انرژی بگیرم . علی و باباش هم حسابی شنا کردن و دلی از عزا در اوردن و خوشبختانه به علی خیلی خوش گذشت.

یکبار به شوهرم گفتم پس تو میتونی آروم و خوش اخلاق باشی ولی فقط برای خانواده ات . یعنی من اینقدر برات ارزش ندارم که بخوای با من هم اینطور رفتار کنی و دم به ساعت تنمو واسه هر چیزی نلرزونی؟ ولی اون به جای جواب راهشو کشید و رفت .

دوشنبه شب هم برگشتیم و مادر خواهرش هم سه شنبه برگشتن مشهد.

با همه بی خیالی طی کردن ها بازم نتونستم از مسافرت لذت ببرم و دوباره یه مشت خاطره بی خود درست شد تو ذهنم . بماند که رفتارهای حال بهم زن خواهر برادر نوشتن نداره جز اینکه یاداوریشون اعصابمو خراب کنه .فقط یه نمونه اش اینکه شوهرم اینقدر خواهر28 سالشو بلند بلند (پیشی جون )صدا کرد تا عاقبت یکبار با دیدن نگاه عاقل اندر سفیه مردم به خودش خجالت کشید.

و من بیشتر به این نتیجه رسیدم که اینها همشون مشکل اساسی دارن .

خب برم که پسر کوچولو از خواب بیدار شده .

/ 0 نظر / 5 بازدید