روز هایی که میگذرد

روزها میان و مثل باد میرن بدون اینکه من ازشون استفاده درست و مفیدی کرده باشم . هر روز میشینم فکر میکنم که چی کار میتونم واسه خودم و بهتر شدن روحیه ام و مفیدتر شدن زندگیم بکنم ، بازم به نتیجه به درد بخوری نمیرسم . شاید به خاطر اینکه الان شرایط محدودی دارم. مجبورم از علی تو خونه مراقبت کنم و این یعنی تمام ساعات روزم دربست در اختیار علیه . اعتراف میکنم که خیلی روزها حوصله اش رو ندارم . با اینکه دلم برای اون هم میسوزه و دلم میخواد سرگرم و خوشحالش کنم ولی واقعا به لحظاتی فقط مختص خودم احتیاج دارم که فقط بشینم و فکر کنم یا یه آهنگ گوش بدم یا چند صفحه کتاب بخونم بدون اینکه یک نفر هر 2 دقیقه یکبار نگه مامان و آویزونم نشه . یه روزهایی حوصله لگو بازی و دزد و پلیس بازی و جواب دادن به هزار تا سوال جور واجورش رو ندارم

دلم میخواد یک مرتبه که نیاز دارم برم یک کم قدم بزنم مجبور نشم کلی ناز علی رو بکشم که راضی بشه بیاد باهم بریم بیرون .

تازگیها دارم بیشتر به خودم فکر میکنم این یک تجربه تازه است برای منی که فقط و فقط به فکر خوش امد و راحتی بقیه بوده ام و صد البته که برام خالی از عذاب وجدان نیست . ولی به این نتیجه رسیدم که کسی برای خوشحالی و شارژ کردن من کاری نمیکنه و این منم که باید به خودم فکر کنم . برای مادر خوب و شاد و با انرژی بودن ، برای سر کردن با موج منفی عظیم افکار شوهرم باید یک توان و حوصله ای داشته باشم . شاید تا حالا هم زیادی از ذخیره اعصاب و توان سالهای آینده ام هم خرج کرده باشم ولی حالا خیلی صبر و حوصله گذشته رو ندارم . اینها اسمش ناشکری و غر زدن نیست . همیشه شاکر خداوندم به خاطر تموم داشته هایم که مهمترینشون سلامتی خودم و بچه امه واینکه به من لذت مادر بودن رو چشونده ولی خب بالاخره من هم آدمم و میدونم که نسبت به خیلی از خانمهایی که میشناسم قانع تر و کم توقع تر .

دارم سعی میکنم یک سری تغییرات تو رفتار و شیوه زندگیم بدم و البته این وبلاگ هم مدتیه فکرم رو مشغول کرده و شاید اینجا هم یه تغییراتی بکنه .

برام عجیبه اکثر آدمها از شرایطی توش هستند راضی نیستند . اونهایی که کارمندند دلشون میخواد خونه دارباشن ، اونهایی که تو خونه اند آرزوی کارکردن دارن و...

خوبه که آدم شرایطش رو بتونه قبول کنه و ازش استفاده کنه ولی من هنوز تو این مرحله موندم .

اگه بخوام از چند تا چیزی که این چند وقت تجربه شون کردم و برام بسیار خوشایند بوده بگم ،یکی خوندن یک کتاب بوده که سالهای قبل هم توسط چند نفر از دوستان بهم معرفی شده بود ولی من هیچ کششی نسبت بهش نداشتم و دلم نخواست که برم سراغش ولی چند وقت پیش خیلی اتفاقی به دستم رسید و من از خوندنش خیلی چیز یاد گرفتم . کتاب آخرین راز شاد زیستن ! فکر میکنم خیلی ها این کتاب رو خوندن ولی مطمئنم درست تو زمانی که بهش احتیاج داشتم به دستم رسید .

یکی دیگه هم دیدن عمه ام بود بعد از 8 سال . عمه من خارج از کشور زندگی میکنه و تو تموم دوران بچگی و نو جوانی من یکی از عزیز ترین کسان من بود . آدمی بود من همیشه از دیدن و صحبت کردن باهاش غرق لذت میشدم . از اون تیپ زنهایی که شخصیت خیلی محکمی دارن ، خوش تیپ وباوقارند و تو هر جمعی که وارد میشن احترام وتوجه همه رو جذب میکنند . تو عوالم بچگیم خیلی دلم میخواست مثل اون باشم . از ته قلبم بهش عشق میورزیدم و تحسینش میکردم و این رابطه دو طرفه بود . هر چی هم بزرگ تر شدم با فهمیدن اینکه این زن تو زندگییش چه چیز هایی تحمل کرده و اینقدر با وقار و قوی باقی مونده بیشتر جذبش شدم . وقتی دیپلم گرفتم عمه ام برام دعوتنامه فرستاد که بم پیشش و برای ادامه تحصیل اونجا اقدام کنم که مامان نگذاشت .تا اینکه جریان ازدواج من پیش اومد ویواش یواش عمه روابطش سرد شد و رابطه ما کمتر وکمتر شد . خیلی حرفها و نظرات این وسط دراومد که هیچ وقت راست و دروغش رو نفهمیدم و در اصل واقعا نفمیدیم چی شد که از هم دور شدیم

در هر حال من رابطه ام با هاش کاملا قطع شد و شاید بخاطر اینکه هردو همدیگر رو زیادی دوست داشتیم و کم توقعیمون شده بود پا پیش نگذاشتیم . تو سالها دو بار اومد ایران و رفت و همو ندیدیم . تا امسال که شنیدم اومده و یک کمی هم کسالت داره . نمی دونم چی شد که دلم خواست برم و ببینمش . اولش ترسیدم که واکنش سردی داشته باشه ولی فکر کردم که دارم زود قضاوت میکنم و از شناختی که از شخصیتش دارم بعیده. رفتم و وقتی همو دیدیم چقدر تو بغل هم گریه کردیم ، چقدر به نوازشش احتیاج داشتم . شاید همون کاری بود که آرزو داشتم یک روزی مامانم برام بکنه ، منو اونقدر با عشق تو بغلش بگیره و با محبت تموم نوازشم کنه و هیچ وقت نکرد . یک لحظه دیدم بهره مند شدن از عشق مادری چه لذتی داره و من چقدر همیشه ازش محروم بودم

فقط یکساعت دیدمش چون شوهرم که تو نیومد و اونقدر غر زد که مجبور شدم تا علی رو میبره پارک سر و ته قضیه رو هم بیارم ولی خیلی سبک و آروم شدم . تو روزهای بعد با هم کلی تلفنی حرف زدیم . بااینکه چیزی بهش از مشکلاتم نگفتم و سعی کردم خودمو سرحال نشون بدم ولی وقتی بهم نگاه کرد گفت چقدر چشمات غم داره . تازه اونجا فهمیدم اگه آدم کسی رو از ته قلبش دوست داشته باشه نیازی به حرف زدن نیست . خوشحالم که دیدمش و هر دو افسوس خوردیم بابت سالهایی که بیخود از دست دادیم . پنجشنبه برگشت و رفت ولی خیلی خودمو ازش دور نمی بینم ،قلبم با یادش گرم میشه.

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پانیذ

به خودت یسشتر برس اصلا خودتو دوست داشته باش. سعی کن رابطه تو با عمه ات یسشتر کنی خیلی خوبه که یکی به آدو انرژی بده.

پوپک

من خیلی وقته اینجا رو میخونم اما هیچ وقت نظری نذاشتم . اما امروز با خوندن این پست و اینکه چقدر خوشحالی از دیدن عمه ات و اینکه میخوای یه تغییر تو زندگیت بدی انقدر ذوق کردم که دلم نیومد چیزی نگم و برم

دخترجون

راست میگی گلم ولنتاین که به گروه ما نمیخوره منم همراه دوستم رفته بودم و خیلی خوشم اومد اما موندم واسه کی بخرم [چشمک] بابت سفارشت هم ممنون . اونجایی که گفته بودی و هرروز ازکنارش رد میشم اتفاقا بعضی موقعه ها یه چیزایی داره که نمیدونم چیه .خورشیدم تو که فرصتشو داری روزا که علی رو میزاری مهد خودتم یه کلاسی که دوست داری برو نقاشی . ورزش ... هرچی کی دوست داری بعدم که با علی برمیگردی . دلم لک زده برای همچین فرصتایی که تو داری گلم . قربونت بشم که عمه اتو دیدی .خوب سعی کن ارتباطتو باهاش ادامه بدی چه اینجا چه وقتی که از ایران میره .[ماچ]

ویسپوران

روزها مثه برق و باد داره میگذره و این از عمر ماست که داره میگذره [نیشخند] ولی خب مثه اینکه یه چیزی یادت رفته ، اونم اینه که ما جاودانه هستیم ، ما ابدی هستیم ، ما همیشه هستیم ، هیچ کس تنها نیست ، همراه اول [خنده]

ویسپوران

به نظرم این مشکلات هستن که به زندگی طعم و مزه میدن ، اگه نباشن زندگی یکنواخت و کسل کننده میشه ، البته قبول دارم که گاهی اوقات مشکلات دیگه از حد خودشون فراتر میرن و باعث میشن دل تنگ لحظات آسایش و راحتی بشیم ، هر کسی به نوعی با مشکلات خودش دست و پنجه نرم میکنه ولی اگه زندگی رو یه مسابقه بدونیم ، به نظرم اونی برنده است که بتونه خودش رو با هر شرایطی وفق بده ، کاری که من هیچ وقت نتونستم انجام بدم !!!

ویسپوران

همونطوری که قبلن هم بهت گفتم ، من قبلن توی یه مغازه ی طلا فروشی کار میکردم ، من فقط عصرا اونجا کار میکردم ولی همکارم هم صب تا ظهر میومد هم عصر تا شب ، یه بار بهش گفتم که چطوری میتونی تحمل کنی ؟ چطوری تمام وقت قشنگ زندگیت ، صب تا شب ، تو این سلول هستی و هیچ وقت احساس خستگی نمیکنی ؟ میدونی چی بهم گفت ؟ گفت من با کارم ، زندگی میکنم ، نمیزارم اینجا ، توی این مغازه ی کوچولو ( به قول من سلول انفرادی ) بهم بد بگذره ، با مشتری ها میگم و می خندم اینجا حتی وسایل راحتی رو برای خودم اوردم ، نمیزارم که بهم سخت بگذره ...

ویسپوران

ولی من و همکارم یه مشکل کوچیک با هم داشتیم ، اون تونست خودش رو با شرایط وفق بده و داخل همون مغازه صب تا شب زندگی کنه ولی من نتونستم ، نتونستم از عصر تا شب توی یه سلول خوش بگذرونم میخوام بگم که انسانهای نرم همیشه موفق هستن چون خودشون رو با هر شرایطی وفق میدن ولی انسانهای سخت ( مثه من ) هیچ وقت نمیتونن خودشون رو با محیط جدید سازگار کنن ، شاید باورت نشه ولی من الان 6 ساله که وسایل اتاقم رو دقیقن همون جایی میزارم که از همون 6 سال پیش بود ، اگه میزم جاش عوض شه نمیتونم کار کنم مگه اینکه میز رو برگردونم سر همون جای قبلیش ... و این اصلن خوب نیست اگه نظر منو بخوایی من میگم که کاری رو انجام بده که من هیچ وقت نتونستم انجام بدم [نیشخند] فقط یه خورده نمک به زندگیت اضافه کن ، بقیه ش درست میشه

ویسپوران

ای بشکنه این دست که نمک نداره [نیشخند] الان من نقش چیو دارم بازی میکنم ؟ اگه شارژر نباشم پس به چه دردی ازت میخورم ؟؟!! [زبان] خب میدونی یه وقتایی ماها نیاز به کشیش داریم ، یه وقتایی لازمه که از خودمون بگیم ، ولی مسئله اینه که نمیتونیم اون کشیش رو پیدا کنیم ، خیلی از طلبه هایی که الان لباس پیغمبر ( ص ) رو پوشیدن حتی نمیتونن ببینن دست یه دختر یه عروسکه ، فوری حکم کفر بهش می بندن ، بازم مرام اون کشیش مسیحی که میتونه گناه دیگران رو ببینه و آتیش خشم خودش رو کنترل کنه! یه بار به یه طلبه گفتم که حاج آقا حکم ورق بازی چیه ؟ گفتش که تو مگه چه مرضی داری که ورق بازی میکنی ؟ [خنده] به هر حال امیدوارم که روزهای خوب زودتری بیاد ، شام عروسی علی رو زودی ببینیم و من و همسر آینده م هم همراه خودم بیارم تو مراسمش و تا میشه تانگو رو بریم تو کارش ، علی رو هم ترکه میکنیم بش که شاباش ازش میگیریم [خجالت][خجالت][نیشخند]

ویسپوران

اوه کتاب راز شاد زیستن رو خوندی ؟؟؟؟؟ به به امیدوارم که برای تو حداقل تاثیر گذار بوده باشه ، والا واسه منم خیلی تاثیر گذار بود ، بس که به این کتاب و حرفاش خندیدم و احساس کردم که چقدر میتونه این کتاب در حد جوک و فکاهی حرف اول رو بزنه [خنده] به هر حال دیدن فیلم طنز سکرت ( راز ) رو هم بهت توصیه میکنم ، بلکه یه خورده بخندی و به روح اموات من صلوات بفرستی که این فیلم رو بهت معرفی کردم [پلک]

ویسپوران

یه نکته ی جالب توی زندگی من هست ، اونم اینه که من خاله م رو از سال 83 تا حالا ندیدم ، خونواده ی ما سر یه مسئله ی مالی با اینا قطع رابطه کردن و نکته ی جالبترش اینکه خاله من تهران زندگی میکنه [نیشخند] یعنی فاصله ما دو فقط دو ساعته [فرشته] آره خورشید خان [عینک]زندگی پر از خنده ست ، به شرطی که یاد بگیری بخندی[نیشخند] به امید روزهای بهتر [گل]