تولد اونم چه تولدی!

نمی دونم اسمش چیه شانس یا قانون جذب یا تلقین؟ هر چی که هست واسه من همیشه در جهت عکس و منفی کارکرده . دنیا هم رو یک مسئله ای مثبت فکر کنم ، آب از آب تکون نمی خوره ولی وای به وقتی در مورد چیزی کمی نگران باشم ، انگار تموم دنیا همه هم و غمشون رو میگذارند واسه سنگ تموم گذاشتن برای من و فاتحه خوندن به همه چی . بعد میگن اثر یک فکر مثبت چند برابر یک فکر منفیه! .

همون شبی که آخرین پستم رو گذاشتم علی تب کرد اونم چه تبی!همراه با سرفه های وحشتناک که من مونده بودم چطور آدم سینه اش بدون هیچ زمینه و نشونه ای به این وضع در میاد؟. شب بیداری ها و نگرانی های بنده هم از همون موقع شروع شد. صبح چهارشنبه در کمال عصبانیت و غصه داشتم به شوهرم میگفتم که زنگ بزن به قنادی و بگو فردا کیک رو درست نکنه ، منم زنگ میزنم به بچه ها که نیان . همین که جمله ام تموم شد علی چشمای تب دارش رو باز کرد و زد زیر گریه و با ضجه میگفت نه مامان ! من تولد میخوام و.. اینقدر گریه کرد و حال مارو گرفت که باباش گفت ولش کن .گناه داره ما که بیشتر خرید هامون رو کردیم بگذار تولد بگیریم شاید تا فردا حالش خوب شد . هر چی گفتم من امروز باید کلی زحمت بکشم و غذا درست کنم از طرفی هم دست تنهام باید مراقب علی هم باشم و تازه اگه خوب نشه تموم این خستگی به تنم میمونه ولی کو گوش شنوا ؟

آقا تشریف بردن سرکار و من بیچاره با دنیا کار و ناراحتی موندم دست تنها . از یک طرف پام تو آشپزخونه بود و پای گاز ، از یک طرف دیگه در حال پاشویه علی و سوپ درست کردن و مریض داری نمیدونید چقدر بهم فشار اومد .غذا هایی هم که واسه تولد در نظر گرفته بودم( سالاد الویه و سالاد لوبیا و ساندویچ مرغ و ماکارونی وپیراشکی) در ظاهر ساده بودن ولی واقعا هر کدوم اندازه درست کردن چند جور پلو خورشت وقت و انرژیمو گرفتن . پختن و خرد کردن و رنده کردن و ...هزار جور دنگ و فنگ دیگه که اصلا به چشم هم نمیاد .

جناب غرغرخان هم که لطفشون از اول هفته پیش دوباره به شدت شامل حال ما شده بود هم سنگ تموم گذاشتن و چهارشنبه از همیشه دیر تر تشریف اوردن و حتی کوچکترین کمکی هم نکرد وقتی آخر شب بهش میگم من دارم از پا در میام از دیروز یک لحظه استراحت و خواب نداشتم و رو پام ،بیا حداقل این بادکنک ها رو تو با تلمبه باد کن و بچسبون ،کلی بد و بیراه گفت و غر غر کرد که میخواستی تولد نگیری!!!

و اونقدر چرت وپرت گفت و قیافه اش رو کج و کوله کرد که رفتم باد کنکها رو ازش گرفتم.

خلاصه اش رو براتون بگم پنجشنبه هم از هفت صبح شروع به فعالیت کردم و با توجه به دو شب بیخوابی و خستگی قیافه ام حسابی دیدنی بود و علی کوچولو همچنان بی حال و تبدار بود ولی از ظهر حالش یک کم بهتر شد و با کلی شیاف استامینوفن و دارو واسه مراسمش رو پاشد هر چند که خیلی سرحال نبود . بعدش تازه فهمیدم کلیه بچه های مدعوین در طی چند روز گذشته دچار تب و مریضی های مختلفی شده بودند و هر کدوم به یک نحو این دوره رو پشت سر گذاشتن .

تولد ساعت 5.5 شروع شد و قرار بود تا 8 تموم بشه که تا ساعت یک ربع به 9 طول کشید وبنده بابت اون 45 دقیقه تاخیر کلی ازجانب شوهر از پشت تلفن مورد عتاب قرار گرفتم.

کیک علی یک ماشین قرمز بود که پسرم خیلی خوشش اومد و از اول بی تاب بود ببینه کادو واسش چی اوردن جالب اینکه تموم اسباب بازی هایی که اورده بودند تکراری بود

تازه مهمونها که رفتن من شروع کردم به جارو زدن و جمع کردن چون میدونستم از در که بیاد حسابی میخواد به پرو پام بپیچه و این شد که نشستم و ازپا درد و خستگی یک دل سیر گریه کردم و به بخت خودم که اینقدر باهام سر ناسازگاری داره لعنت فرستادم و اخر شب که علی دوباره تبش بالا رفت بنده هم واسه خالی نبودن عریضه به ایشون پیوستم و خودم هم دراز به دراز افتادم.

علی از جمعه تبش قطع شده ولی خودم خیلی بد مریض شدم والان به زور میتونم دوکلمه حرف بزنم از بس صدام گرفته.

خیلی اذیت شدم و دست تنها کلی به خودم فشار اوردم و همش در حال بدو بدو بودم و چیزی نفهمیدم وتازه چیزی که بیشتر غصه دارم کرد این بود که غر غر خان حاضر نشد یه خسته نباشید خشک و خالی بهم بگه و اینقدر باهام بد برخورد کرد که انگار من واسه خوش خوشان خودم ،محفل بزم راه انداخته بودم.

بعدش دیدم دیگه ارزش نداره بخوام هر سال خودم و اینقدر تحت فشار قرار بدم و آخرش این بساط باشه.

خلاصه اینکه اصلا خوش نگذشت و حالا من موندم مریض و بی حال بدون کمک در کنار علی کوچولو که به خاطر مریضی اش مهد رفتنش فعلا ملقی شده.

راستی گل پسرم تولدت مبارک .امیدوارم سالهای آینده شانست بهتر از این باشه!

/ 16 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رویا

خسته نباشی خورشیدجانم. درک می کنم چی کشیدی. دست تنها با یه بچه مریض و تحمل کردن بدخلقی خیلی خیلی مشکله. راستی عزیزم ممکنه علی کوچولو لوزه هاش چرکی باشه؟ یادمه بچه که بودم همین طور مریض می شدم تا نه سالگی که لوزه هام رو برداشتم دیگه تب شدید نگرفتم. نازنین جون راست می گه از سال دیگه مهد براش تولد بگیر هم بچه ها تو شیطونی کردن راحت ترن هم خودت زیاد خسته نمی شی. استراحت کن گلم اگه می تونی خیلی بهت سخت گذشته[ماچ]

ويسپوران

خوب كه فكر ميكنم مي بينم كه جديدن داري واسه متنهاي وبلاگت تيتر ميزاري و اين يني اينكه تو داري پيشرفت ميكني و البته جاي تقدير و تشكر داره البته اين رو ميتونم به پاي علي بزارم كه تولدش باعث شد كه اين چند آپديت آخري رو به خاطر اونم كه شده تيتر بزاري [خنده] اميدوارم كه هميشه به تولد و شادي باشه كه هميشه بتوني تيتر بزاري [نیشخند]

ويسپوران

من هر چي كه متنت رو مي بينم هيچ عكسي توش نيست خب بابا يه عكس از علي و اتاق بزار ناكام از اين دنيا نريم [ناراحت]

ويسپوران

همونطوري هم قبلن در مورد مسائل جذب ، كائنات و ... گفتم ، اينا همش الكيه ، لاقل واسه من اينطور بوده ، ديگران رو نميدونم [زبان] . آخييييييييييييييييييي علي سينه ش درد گرفت ؟ البته نميشه تو تهران باشي و كسي مريض نشه ، به خصوص بچه ها ، البته خداروشكر كه توي روز تولدش حالش يه مقداري مساعد بوده والا بايد غرغر خان رو دراز ميكردي رو زمين و تمام كيك رو رسمن تو حلقش ميريختي كه ديگه جرات نكنه بگه ، ولش كن گناه داره [نیشخند] خلاصه غرغر خان شانس اورد كه علي حالش بهتر شد والا بايد خودش رو واسه خوردن يه كيك كامل بايد اماده كنه البته زرنگي اي كه غرغر خان در اين مورد داشت اين بود كه موضع خودش رو رسمن اعلام كرد و خودش رو كشيد كنار و همه ي كارارو به دوش تو گذاشت اينطوري هر مشكل يا ايرادي هم در آينده اگه به وجود ميومد ، تقصير تو ميشد ( دقيقن موضع اي كه كشور ايران در مورد جنگ عراق و آمريكا داشت [نیشخند] و وقتي هم كه آمريكا صدام رو سرنگون كرد ، ايران يه خسته نباشيد خشك و خالي هم به آمريكايي ها نگفت [نیشخند] )

ويسپوران

در مورد غذاهايي رو كه براي تولد در نظر گرفته بودي به نظرم يه مقداري بيش از حد و اندازه ي يه تولد بود ، كه اين كار رو براي شما سنگين تر كرد ، مي تونستي يه نوع ساندويچ و سالاد تمومش كني ، ولي خب ، علي هستش ديگه ، نميشه براش كم گذاشت [پلک]

ويسپوران

كاش يه عكس لاقل از كيك ميگرفتي ، اينطوري راحتر ميشد خوردنش رو تجسم كرد ، اونم واسه ما كه كيك نخورديم[ناراحت][نیشخند] ولي بد نبود كه يه خورده از كيك رو واسه غرغر خان ميزاشتي كه وقتي اومد خونه به جاي گير دادن يه مقداري اخماشو وا كنه ، اين دقيقن همون كاريه كه ميشه توي سيزده آبان انجام داد و به نيروي انتظامي و ضد شورش گل داد [نیشخند] ( البته يه وقت فكر نكني كه اين به نوعي رشوه محسوب ميشه هاااااااااااااا [عینک])

ويسپوران

در آخر اينكه تولد علي رو بهش تبريك ميگم اميدوارم كه تولد صدسالگيشم تبريك بگم [بغل][چشمک]

سارا

تولد علی جوون مبارک. آخی چه سخت. خوب عزیز من باید همون موقع مهمونی رو کنسل میکردی. حالا خوب استراحت کن که سرپا شی. این آقای همسر هم خیلی بدجنسه که حتی تو بادکردن بادکنک هم کمک نکرده[افسوس] مردها همیشه همینن. تو شرایطی که بهشون نیاز داری در دسترس نیستن[قهر]

بانوی سرزمینهای شمالی

آخیییییییییی[ناراحت]ولی به خوشحالی علی می ارزید .چه کنیم مامانیم دیگه حاضریم به خاطر یه لحظه خوشی بچه مون هر کاری بکنیم چرا اینقدر مریض میشه اخه این بچه (واکسن آنفولانزا زدی ) وروجک منم امسال هر هفته مریض میشه دیگه اعصاب برام نمونده .هرچقدر بیشتر مواظب بچه باشی بیشتر مریض میه .چند وقت پیش یه بچه چهار پنج ساله دیدم تو روز بارونی با لباس تابستونی داشت تو چاله اب بازی میکرد و مامانش هم بیخیال دنیا تو کیوسک تلفن داشت حرف میزد شوشو گفت همه مثل تو نمیشن که چشمت همیشه به وروجکه .گفتم اره ولی این بچه ها سالمترن اگه وروجک من بود که باید تا چند روز تب و سرماخوردگی شدید و .... میگرفت یه مامان دیدم سر درد و دلم وا شد [خجالت] بازم تولدش مبارک باشه کاش یه عکسی چیزی [نیشخند]