روزهای گذشته شلوغ پلوغ

امروز قراره دوست علی همراه باهاش از مهد بیان اینجا و تا ساعت 7 ،8 اینجا باهم باشن . این دومین باره که دوستش میاد خونمون و البته یکبار هم علی رفته اونجا . این پیشنهاد مدیر مهربون مهد علی بود با توجه به اینکه علی اعتماد به نفس پایینی داره و با دیگران خیلی سخت ارتباط برقرار میکنه (یعنی وقتی وارد محیطی میشیم یا مهمونی میاد خونمون علی اصلا صحبت نمیکنه و با سر جواب میده) بهم گفت شما خیلی تنهایید و فقط تو خودتون هستید و این بچه احتیاج به معاشرت با آدمهای مختلف داره تا برای رفتن به جامعه آماده بشه و خب با توجه به تنها بودن ما اینجا و اخلاقهای خاص غرغر من کاری نمی تونم بکنم ( هرچند خودم هم شدیدا احتیاج دارم تا از این دایره محدود و بسته من و علی و غرغر  بیرون بیام)، ایشون پیشنهاد داد که با این مامان این دوست علی که خیلی هم با هم صمیمی هستندو خانواده خیلی خیلی محترم و فرهنگی داره صحبت کنیم تا یک هفته درمیون بچه ها خونه هم همدیگر و ببینن .هم من خوشحالم هم علی و خوشبختانه این دوستش خیلی هم مودبه و خوب تربیت شده و یکسری خصوصیاتی داره که خیلی دوست دارم به علی هم منتقل بشه .مثلا خیلی خوب و در کمال ادب خواسته هاشو بدون خجالت میگه  و برخلاف علی خیلی هم خوش غذاست . اوندفعه که اینجا بود هرچی خوراکی براشون میبردم و اون اگه بازهم دوست داشت خیلی راحت و مودبانه میگفت لطفا باز هم برای من غذا بریزید و خجالت نمیکشید .چیزی که اگه علی رو بکشی هم ضروری ترین خواسته اش رو جای نا آشنا نمیگه و برای من که یه بچه بدغذای ایرادی دارم دیدن اینکه یکی با اشتها چیزی میخوره و علی هم بخاطر رقابت باهاش ترغیب به خوردن میشه خیلی کیف میکنم

خودم وقتی بچه بودم دوست داشتن بعضی وقتها دوستام بیان خونمون چون مامان به هیچ عنوان نمیگذاشت من برم خونه کسی، ولی خب نمیشد واسه همین الان با دیدن شادی علی خوشحال میشم . امروز  ازصبح پاشدم هی دارم سعی میکنم خوراکی هایی که مقوی باشه و بچه ها هم دوست داشته باشن براشون آماده کنم . واسشون کیک درست کردم  که با شیر بخورن  نمی دونم علی استقبال میکنه یا نه چون اصلا اهل کیک و شیرینی نیست ( راستش من به اشپزی بیشتر از شیرینی پزی علاقمندم چون فر ندارم و باید تو ماکروفر درست کنم و غرغر هم هر کیکی رو نمی پسنده و میخوره تو ذوقم ).ژله هم درست کردم که با میوه بدم بهشون . شام هم براشون الویه درست کردم که علی اگه تنها باشه محاله بخوره ولی تو جمع بچه ها میخوره( به من میگن مادر فرصت طلب) . خلاصه تا یه ساعت دیگه وروجکها میان خونه و امیدوارم بهشون خوش بگذره .دوست دارم مامانش رو هم دعوت کنم و حتما سر یه فرصت مناسب اینکارو میکنم

 دیگه اینکه تو ده روز گذشته کلی از کارهای مربوط به خونه با هم و به صورت همزمان انجام شد و کلی اوضاع قرو قاطی بود .بالاخره اون آقای بی مسئولیت لطف کردنو کابینتها رو آوردن و وصل کردن ولی خب بعدش تموم خونه شد خاک اره و من تا دوروز داشتم میشستم و میسابیدم .بعدش چون تصمیم داشتیم با اومدن به این خونه مبلهارو عوض کنیم  ، غرغر طی یک اقدام انتحاری گفت تا الان پول دستم اومده بیا انجامش بدیم وگرنه معلوم نیست کی بشه و منم موبال هامو دادم به یه بنده خدایی که بهشون احتیاج داشت و یه دست راحتی که توی مدلهای ترک به نظرم جمع و جور ترینه گرفتم ولی قبل از اینکه مبل هارو بیارن باز غرغرگفت حالا که خونه خلوت شده بیا ما که تصمیم داشتیم کف  هال خونه رو هم درست کنیم ، بگیم یکی بیاد الان همین کارو بکنه ( البته من کلی متعجب شدم از اینکه چقدر به فکر افتاده واسه این چیزها وگرنه این مبلها قراربود چند سال پیش عوض بشه و نشد). عرضم به حضورتون که بعد از کلی حمالی واسه بردم بوفه و میز تلویزیون و باقی آت و آشغالها به اتاقهای دیگه آقایون اومدن و کف خونه رو درست کردن ولی باز تموم زندگیم شد خاک اره! و بنده دوباره و دوباره مشغول تمیز کاری شدم

ولی خدارو شکر راضیم و الان یک کمی خونه شکل گرفته و کم کم دارم دوستش میدارم

هرچند که سالن ما خیلی باریک و کوچیکه وبا داشتن دوتا فرش 9 متری عملا چیز زیادی از کف اتاق معلوم نیست ولی خب پارکتها ی قبلی به خاطر ترکیدن لوله آب خیلی خیلی داغون و کنده شده بودن

بماند که این وسطها غرغر واسه دیر و زود اومدن کارگرها و هزینه و ... کلی غر زد و ناراحتی و خستگیش رو هی سر من خالی کرد ولی الان عوضش راحت شدم

راستی روز تاسوعا اولین بار شله زرد درست کردم وبه همسایه ها دادم و به نظرم خیلی عالی شده بود و سربلند شدم . یه اتفاق خیلی خوب دیگه هم تو هفته گذشته دیدن ساناز عزیزم بود ( خانواده کوچک من) که ناهار رو باهم خوردیم و از دیدنش خیلی شاد شدم و به همون مهربونی و خوبی بود که فکر میکردم و امیدوارم باز هم بتونم ببینمش  وهمیشه که دستش داشتم و الان  هم به خاطر شخصیت خوبش  بیشتر دوستش دارم . اینم از ماجراهای ما تو این چند وقت . خدارو شکر میکنم که کمکم کرده تا تغییر کنم و به همین خاطر درهای تازه ای به روم باز شده .ممنونم خدا

 

/ 11 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مادرخانومی

خدارو شکر عزیزم.. همیشه تغییرات از یه جاهایی شروع می شه.. دلتو گرم کن به زندگیت.. مطمئن باش تغییرات بهتری رو هم می بینی عزیز دلم... خیلی خوشحالم که خوبی...بابت علی هم خیلی خوشحال شدم.. چرا که نه سعی کن با مادر دوست علی نزدیک بشی و با هم دوست بشید اینجوری خودتم روحیه ات بهتر می شه

لیندا

خدارو شکر که احساس میکنم خیلی روحیت بهتره حالا که روشتو عوض کردی می بینم که از زندگیت هم راضی هستی تقریبا و همه چی دست به دست هم میده که احساس رضایت بهت دست بده .

بهار

وای چقدر اتفاقای خوب افتاده خورشیدم بهت تبریک میگم به غرغرش و زحمتش می ارزه بهت تبریک میگم. حس میکنم توازعلی بیشتر ذوق داری که قراره دوست علی بیاد خونه اتون .خیلی خوبه اگه بتونی با مامان دوست علی هم دوستا بشی و رابطه برقرار کنی و رفت و آمد داشته باشی . اینطوری به خاطر بچه ها هم بیشتر بهم نزدیک میشین دوستت دارم خورشیدم [گل]

لیندا

ایول که منو اضافه کردی به ادد لیستت[دست]

نهال

سلام عزیزم خیلی وقته ازت بی خبرم خونه رو چکار کردی؟؟؟؟؟؟؟ یه بار سر فرصت باید بیام بخونمت تمام پستهای قبلتو لینکت تو ریدر بالا نمیومد واسم

اوستا

سلام امیدوارم هر روزت بهتر از دیروز بشه سعی کن امیدوار باشی وقتی بچه بودیم زمین می خوردیم و مدام بلند می شدیم و به شوق رفتن باز تلاش می کردیم از این زمین خوردن هاست که ما راه افتادیم ...

مریم

خورشید جونم..این روزها کلی برات خوشحالم.چه خوب که علی با دوستش هست این خیلی خوبه براش.به نظرم..همسرت هم داره تغییر می کنه.......در هر صورت...امیدوارم روز به روز به خواسته هات نزدیک تر بشی

موژان

به به چه اتفاقهای خوبی . خدا رو شکر

بانوی مهر

عزیزدلم از وبلاگ ساناز اومدم اینجا و یکی دو پستتون رو خوندم و در نهایت تعجب لینک سابق خودم رو اینجا دیدم.....فکر کنم بار اوله اینجا می یام یا شاید هم حافظه م یاری نمی کنه.... بقیه رو خصوصی می نویسم.