زندگی

دیشب یکی از دوستهای وبلاگی یه اس ام اس بهم زد و پرسید که اگه یه روز پاشم و ببینم همه زندگیم یه فیلم بوده اسم این فیلمو چی میگذارم .خب این منو به فکر بردوعجیب اینکه  واسه هرکسی این رو فرستادم یک جمله یا اسم مثبت نگرفتم. نمیدونم چرا اینجوری شده زندگی ها! فرقی هم نمیکنه طرف چی کاره باشه یا تو چه موقعیتی ، با شوهرش دوست بوده و بعد از یک عشق سوزان به هم رسیدن یا مثل من خیلی سنتی ازدواج کرده،اکثرا یه جورهایی ناراضی اند و شاید هم پشیمون

چی باعث میشه اینقدر زندگی ها عوض بشه وآدم به اینجا برسه که وقتی برمیگرده عقب و پشت سرشو نگاه میکنه ببینه پشیمونه از کاری که کرده یا انتخابی که داشته

خود من که خیلی این احساسو دارم درمورد همه مراحل زندگیم .احساس میکنم یه جور خود کم بینی و بی ارادگی از همون سنین بچگی تو من بوده و باعث شده که خودم و هدف و زندگیم رو نشناسم . اون اوایل که تازه عقد کرده بودیم و از هم دور بودیم و هنوز با خصوصیات واقعی هم آشنا نشده بودیم( این هم از معایب ازدواج سنتی که هنوز با هم آشنا نشده و نشناخته عقد میکنن و تازه میخوان ببینن کی اند و چی اند)فکر میکردم چقدر سخته که اینقدر از هم دوریم و نمیتونیم راحت همو ببینیم ولی حالا اگه دو سه روز تعطیلی باشه و ما هم تو خونه ، امکان نداره که بینمون حرف و ناراحتی پیش نیاد و دایم خدا خدا نکنم که زودتر تعطیلات تموم بشه

خب البته این درمورد همه صدق نمیکنه و می دونم هستن کسانی که بعد از سالها زندگی هنوز دلشون به هم گرمه و خوشی های زندگیشون بیشتر از نا خوشیهاشونه.

ده روزه وبلاگم دو ساله شده و خودم هم یادم نبوده. امروز برگشتم و نظرات وبلاگم رو از روزهای اول نگاه کردم هم حس خوبی داشتم که اینجا باعث شده دو سه تا دوست خوب پیدا کنم که از همون اول پابه پای من اومدن و دلگرمی دادن مثل ساناز عزیزم که خدا میدونه چقدر دوستش دارم و همیشه از راهنمایی هاش استفاده کردم یا دخترجون که هیچ وقت تنهام نگذاشته و تو مشکلاتم نگرانم بوده یا بعضی از دوستایی که دیگه کمتر بهم سر میزنن مثلا گلپر که واقعا برام سنبل یک زن موفقه ،یا رویای روبان سفید که تو اونروزهای سخت خیلی راهنماییم کرد یا مریم خوبم که مثل یه مشاور میمونه

خیلی ها هم که دیگه نمیان اینجا و احتمالا فراموشم کردن مثل آرام،نازنین، ویسپوران و خیلی های دیگه که دیگه خبری ازشون نیست.

از طرف دیگه با خوندن مشکلات شدید اونروزهام و یادآوریشون دلم گرفت .نمیگم الان همه چی عالی شده نه! ولی شاید شدتش کمتره ،شاید دیگه خانواده ام که بیشتر اذیت های غرغر به خاطر اونا ست الان دیگه کمتر میان و میرن  وبهونه کمتر داره ،شاید من بیشتر چشمامو میبندم ... نمی دونم ولی خب مطمئنم که نگاه من وصبر وحوصله من خیلی تو احساسم و تحملم از شرایط تاثیر داره وقتهایی که خسته ام یا دلگیر و عصبی میبینم که چیزی زیاد عوض نشده وغرغر همون خصوصیات و اخلاق رو داره

بگذریم نمی خوام تلخ بنویسم  ولی یه چیزو میخوام اعتراف کنم دیگه حوصله و شهامت اون روزهای اول رو که میومدم و زندگی و مشکلاتم رو عیان میکردم رو ندارم .دیگه نمیتونم یا میترسم که اونقدر خودم و زندگیمو بی پرده بیان کنم .نمیدونم چرا

خب بازم میگم ممنونم از دوستایی که لینکشون این بغله و همیشه لطف داشتن نسبت بهم .خیلی روزها شده که با ناراحتی و بی حوصلگی اومدم اینجا و از خوندن محبتها و راهنمایی هاتون جون گرفتن مرسی  

 

/ 8 نظر / 10 بازدید
نهال

نمی نویسی که میترکی عزیز دلم حداقل خصوصی بنویس ولی نذار تو دلت تلنبار بشه[ناراحت]

دخترجون

مبارکه دوستم وبلاگت چند ساله شد!دوساله !!فک کنم سالگرد وبلاگ من هم بوده اما اصلا یادم نیست و نبوده خیلی این روزا سرکارسرم شلوغه حتی فرصت آپ کردن هم ندارم نه حوصله اشو .تو همیشه به من لطف داری خورشیدم خوشحالم که تو لااقل اکتیوترازمن هستی اینجا[ماچ][ماچ]

مریم

خورشید جونم...چه جالب اسم فیلم من ام بار منفی داره...یهو یه فیلم بلاتکلیفی اومد توی ذهنم....گاهی کلی خودمو سرزنش می کنم بابت فرصت هایی که از دست دادم...نمی دونم ده روزگی وبلاگت و بهت تبریک می گم...اگه کامنت کم می زارم...به حساب دسترسی کم اینرنت ام بزار....اما نوشته هاتو دوست دارم....اما بالاخره بعد از یه مدتی..آدم دچار خود سانسوری میشه....یعنی من خودم الان اینطوری شدم....چند نفر صفحه امو پیدا کردن...و دیگه سخته بیرون بریزیم همه اون چیزی که توی سرمه...فکر هم نمی کنم یه وبلاگ جدید زدن چیزی و عوض کنه.....در هر صورت....این هم جزوی از سیر وبلاگ نویسی...به امید روزی که به همه آرزو هات برسی..علی و ببوس [قلب]

خانوم خانوما

زندگی همینه دوست من . برای همه همینه یه روز خوش و یه روز غمگین یه روز راضی و یه روز ناراضی . حالا بعضی ها قسمت رضایت بخش زندگیشون بیشتره بعضی ها کمتر راستی من دوستت نبودم ها اسم من و ننوشتی [چشمک] شوخی کردم ها ناراحت نشی

بهاره

خورشید نازنین حتی همونطور که خودتم گفتی تمام زندگی ها اوایلش خیلی خیلی بهتر از حالاست این ربطی به نوع ازدواج (سنتی یا دوستی) نداره... طبیعت آدمیزاد اینجوره که زود وفق میده خودش رو و عادت میکنه... تو وقتی به همسرت مثل برادرت عادت کردی خوب طبیعیه که با او راحتتر می شوی و مسلما اختلافاتی به وجود میاد ولی این اختلافات به نظر من به دلیل بی علاقگی نیست به دلیل صمیمیت زیاده... عزیز دلم شاید دونستن اینکه در گذشته همه مون روزهای سخت و عذاب آور زیادی وجود داشته کمی آرومت کنه اینکه بدونی خدا سختیها و مصائب رو بین تمام بندگانش پخش کرده و فقط تو تنها نبودی و نیستی که اون دوران رو گذروندی... در مورد اسم فیلم هم شاید من اسم فیلمم رو بذارم (روزهای بهاری) شاد باشی دوست خوبم[گل]

خانوم خانوما

وای به خدا شوخی کردم عزیزم تو نسبت به من همیشه لطف داشتی و بدون که من ندیده خیلی دوستت دارم

مادرخانومی

زندگی همینه.. مردا هم که همه خرن( ببخشیدا.. اما این نظر شخصی منه) یه همسایه داریم که تازه با خانومه دوست شدم. قبلا مغازه کریستال فروشی و گل سر اینجور چیزا داشته و زیاد با مردمدر ارتباط بوده. میگه که از 100 درصد زنی که دیده و مشتریش بودن 99 درصدشون از شوهراشون ناراضی بودن و آرزوی مرگ شوهراشونو داشتن[نیشخند] فک کن... پس همه اینجورین... خودتو ناراحت نکن..

عاشق کوهستان

سلام عزیز[گل] زندگی زیباست ای زیباپسند زنده اندیشان به زیبایی رسند