مهمونی

چهارشنبه دعوت شده بودم خونه آزاده ( یکی از همون چهار تا دوستای دوران مدرسه ام که هرچند وقت یک بار خونه یکیمون دوره داریم) مونده بودم چی کار کنم برم یا نرم چون از یه طرف نمی دونستم چطور با علی با اتوبوس بکوبیم بریم اون تهران ( اینجور وقتهاست که فحش رو میکشم به خودم بابت بی عرضگی و ترسو بودنم که این ماشین رو برنمی دارم ببرم) ، از طرف دیگه شنیدم که ب هم میاد ( همون به ظاهر دوستی که چند ماه پیش درموردش نوشتم که چه جوری بدون اینکه تقصیری داشته باشم حق دوستی 15 ساله رو ادا کرد)

دلم نمی خواست به هیچ عنوان ببینمش یا تو محیطی باشم که اونم حضور داره واسه همینم علی رو بهونه کردم و گفتم نمیام تو این چند ماه اخیر یکبار تو این مهمونیها اون نیومده بود ویکبار هم من نرفته بودم. ولی تلفن بود پشت تلفن که چرا اینطوری میکنی چرا خودتو عذاب میدی تو که مقصر نیستی چرا می خوای نیای، تو که جای دیگه نمیری و ما اخلاق بد اون رو میدونیم اون با شوهر و پدرمادرش هم همینه و اگه اون ناراحته خودش نیاد و... کلی باهاشون چونه زدم که بابا من راحت نیستم قبول هم ندارم که چون با خانواده اش هم همینطور رفتار میکنه و اونا هم می پذیرن ، منم بهش اجازه بدم که بیخود و بیجهت هر وقت که عشقش کشید به من هم بی ادبی بکنه بعدش هم من آدمی نیستم که بی اعتنایی و کم محلی به بقیه برام راحت باشه و نمی خوام که با دیدنش دوباره همه اون ناراحتی هایی که از دستش کشیدم یادم بیاد

اما خب از من گفتن بود و از اونا نشنیدن که تو که خونه اون نمی خوای بری اگه نیای یعنی مارو هم میخوای بگذاری کنارو ما که تقصیری نداریم و از این حرفها .علی هم که تو اون گیر و دار فهمید حرف از مهمونیه کلی اصرار کرد که مامان بریم من با بچه ها بازی کنم . چهارشنبه تا ساعت 10 هم هنوز تصمیم نگرفته بودم که برم یا نه ولی آخرش رفتم . دوساعت طول کشید تا برسم اونجا و من اولین مهمون بودم کم کم بچه ها اومدن و من همش دل تو دلم نبود که برخورد اولمون چه جوریه و نکنه دوباره ناراحتی پیش بیاد. وقتی که زنگ درو زد قلبم داشت از ناراحتی کنده میشد برای من بی ادبی و پررویی خیلی سخته و همش تو دلم خودمو لعنت می کردم که چرا اومدم اصلا

تنها حسن قضیه این بود که اونروز آزاده بجز ما خواهرش ، دختر خاله هاش و جاریش رو هم دعوت کرده بود و مهمونی شلوغ پلوغی بود. وقتی اومد توهرکاری کردم نتونستم حتی یه نگاه هم تو صورتش بکنم واسه خودم هم عجیب بود چون من آدم کینه ای نیستم ولی اگه کسی دلم رو بیخودی بشکونه دیگه یادم نمیره .اون رفت یه طرف سالن نشست با یکی از بچه ها و من و بقیه هم اینور بودیم . کم کم که سرمون گرم شد و یک کم گذشت آرومتر شدم و حضور 11 تا خانوم پر سرو صدا به اضافه 6 تا پسر بچه آتیش پاره باعث شد که جو کمتر سنگین باشه . به خودم گفتم حالاکه اینهمه راهو اومدم سعی کنم بهم خوش بگذره و واقعا هم خوش گذشت . ماشالله خانومها هم که به هم میفتن دیگه صدا به صدا نمیرسه اگه به اینا یک عالمه اسباب بازی ریخته شده تو اتاقها و بکن نکن مامانها هم اضافه بشه میتونید تصور کنید چه بل بشویی بود

خلاصه بعد از ناهار خوشمزه کلی گفتن و خندیدن و من طوری نشسته بودم که خداروشکر نه طرف رو میدیم و نه به حرفهاش توجه میکردم . ساعت چهار هم بلند شدم بیام رفتم تو اتاق تا آماده بشم که دیدم یه دفعه بچه ها اومدن و ب رو هم آوردن که آشتی کنه .خیلی جا خوردم ولی سعی کردم خودم رو نبازم وگفتم که نه! ب گفته که دور منو خط بکش منم دورش رو خط کشیدم و اینجوری راحت ترم ! وای چه شلوغ بازی در آوردن بچه ها که اینجوری نمیشه که و... یه دفعه خودش اومد جلو و صورتم رو بوسید وبعد از اتاق رفت بیرون .همین جور موندم. من سعی میکنم زود آدمها رو ببخشم ولی اون لحظه اصلا کوچکترین احساس خوبی نداشتم به بچه ها گفتم چرا نظر منو نپرسیدید گفتن ب خودش دلش می خواسته آشتی کنه و روش نمیشده .منم دیگه حرفی نزدم و خداحافظی کردم و اومدم . راستش تو راه اولش یک کم خوشحال شدم و حس پیروزی بهم دست داد ولی خیلی سریع دیدم که اینطور نیست و واقعا هیچ احساسی ندارم .حقیقتش اینه که این آدم برای من تموم شده و من بعد از کلی غصه خوردن تصمیم گرفته بودم که برای همیشه از زندگیم حذفش کنم چون اون یکی از صمیمی ترین دوستام بود وخیلی روش تو دوستی حساب میکردم و هر بار که با این اخلاقش با شوهرش میزدن به تیپ هم، چقدرتلاش میکردم که مشکلشون رو حل کنم .بعد هم که سر اون کار لعنتی که شوهرش برام جور کرد ولی بعدش اونقدر اذیت کرد سر حقوق و هزار جور آزارو اذیت دیگه من باز هم حرفی نزدم و تازه بدهکار هم شدم ، میبینم که دیگه اعتماد و محبتم رو نسبت بهش از دست داده ام . شاید همدیگه رو تو مهمونی ها ببینیم ولی قطعا دیگه اون رابطه قبل رو باهاش نخواهم داشت . اعتمادی که شکست دیگه شکسته امتحان هامون رو پس دادیم . عجیب اینکه اون شب تا صبح بعد از مدتها خواب دیدم که داریم باهم دعوا میکنیم .فکر کنم همه اون چیز هاییکه در ناخودآگاهم مونده بود خودش رو نشون داد

 

گل پسر قند عسل هم امروز به سلامتی و بعد از 3 ماه با اصرارخودش و تمایل پدرش رفت مهد کودک . از دیروز هم اون اضطراب داشت هم خودم انگار که چه خبره! حسابی به بودنش تو خونه و شیطنت هاش عادت کرده بودم .الان هم حسابی جاش خالیه تو خونه که دم به دقیقه صدام کنه و یه خرده فرمایشی داشته باشه . امیدوارم که ازاین به بعد با صحت وسلامتی برهو خیال من هم راحت باشه

 

/ 7 نظر / 8 بازدید
بشر

منم دلم چهارتا دوست پایه میخواد!!!

مرجان(مامان بردیا)

می فهمم که وقتی کسی برای آدم تموم شد یعنی چی؟ فکر کنم تو هم مثل من آدم صبوری هستی که وقتی کاسه صبرت لبریز شد و قید کسی رو زدی دیگه نمی تونی دوباره شروع کنی [گل] در ضمن مهد رفتن علی جون مبارک نگران نباش دلتنگیها مال روزهای اوله خوب میشین همتون [قلب]

خانوم خانوما

کار خوبی کردی مهمونی رو رفتی . برای روحیه اینطور مهمونی ها خیلی خوبه در مورد دوستت هم به نظر من ببخشش . هر چقدرم از دستش ناراحتی به حرمت دوستی چند سالتون ببخشش . می دونم سخته ها اما می دونستی بخشیدن باعث میشه یه عالمه انرژی مثبت تو زندگی آدم وارد بشه ؟ با خودت فکر کن که دوستت هم از نظر عقل در همون حده و بیشتر از این ازش انتظار نداشته باش . هر چقدرم این ادم برات تموم شده اما بازم بخاطر دوستای دیگت که تلاششون آشتی شما دو تا بوده و نگه داشتن جمعتون و بخاطر اینکه اومده و روت رو بوسیده ببخشش و آشتی کن. اما رابطت رو از یه حدی بیشتر نکن چون تجربه نشون داده که جنبش رو نداره ! علی رو ببوس

پوپک

خوب خدا رو شکر که رفتی و خوش گذشت . میگم شما کدوم سمت تهرانید؟ بیا با هم رفت و امد کنیم پسرامون با هم دوست بشن خودمون هم از تنهایی در بیاییم

ساناز

[ماچ]عزیزم آخ جون پس منم مهمونی بدم میای دیگه نه[ماچ]

مادرخانومی

من صبح اومدم اینجا رو خوندم.. دیگه از این شوخیا با من نکنی ها.. برای چی باید دلخور باشم ازت؟! صبح اومدم اما فرصت نکردم کامنت بذارم.. حالا میگم اشکالی داره؟ به نظر من خوب کاری کردی که رفتی. نباید همچین موقعیتهایی رو که کنار دوستای قدیمی می شه بود رو به خاطر یک نفر از دست بدی.. البته خوب کاری کردی آشتی هم کردی.. دوستیای قدیمی خیلی با ارزش تر از این حرفاست.. آدم می تونه رابطه اش رو یه مقداری محدود بکنه اما قطع نه... حیفه... مواظب خودت باش.. نیستی فیس بوک.. کجایی؟

دخترجون

کارخوبی کردی که رفتی .بعضی موقعه ها خیلی چیرا رو باید ندید بگیری.خوب شد که خودخوری نکردی دوستم . خوب درکت می کنم یه موقعه های از کسی که انتظارشو نداری یه حرکت یا یه حرف یا عملی می بینی که واقعا به تمام معنا دلت می شکنه ربطی به کینه ای بودن هم نداره و نمی تونی اون موضوع را فراموش کنی . الهی پس این علی شیطو ن رفت مهد دوباره ایشاله که هیچ اتفاق بدی هم نمی افته [ماچ]