دیشب رفتیم مهمونی البته با کلی تاخیر .غرغر خان اولش نمی خواست بیاد می گفت حال و حوصله ندارم منم گفتم باشه من و علی خودمون میریم گفت یعنی چی بی من می ری ؟ گفتم اره هم من هم علی احتیاج داریم .اولین بار بود که به صراحت گفتم میخوام کاری کنم .خلاصه اومد .بد نبود .کلی تدارک دیده بود ولی خیلی از مهمونها نیومده بودند از گروه دوستانمون فقط من بودم . یکی مسافرت بود یکی شوهرش کار داشت یکی هم چون مختلط بود شوهرش نگذاشت!.کلی زدند رقصیدند،البته علی وسط هاش داشت حوصله اش سر میرفت که برف شادی و باد کنکها به داد رسید.

مامان اینا هم سه شنبه اومدند .نمیدونید چقدر استرس داشتم . شب قبلش خودش سر حرفو باز کرد که مامانت واسه چی داره میاد مگه میخواد بره دکتر؟ منم کلی باهاش حرف زدم گفتم تموم این سختگیری ها و اختلافات فشارش رو منه . چرا به فکر من نیستی اگه شرایط بر عکس بود تو دلت میخواست من چه رفتاری میکردم؟ اولش دوباره سرو صدا کرد وبعدش گفت خودم هم نمی دونم چرا نمی تونم با مادرت بسازم .انگار یه چیزی تو وجودم نا خود اگاه دیونه ام میکنه و از این حرفها.

حقیقتش اینه که همون طور که تو پست قبل نوشتم من نمیتونم فقط به خودم  فکر کنم .تو بدترین شرایط هم نا خود اگاه خودمو میگذارم تو شرایط طرف و یه وقتهایی که میبینم اونم حق داره دیگه نمیتونم قاطع و خود خواه باشم(هر چند همه لیاقتش رو ندارن) . حالا سر این جریان رفت و آمد پدر مادرم دائم میاد تو ذهنم که اگه من جای غرغر خان باشم و خانواده همسرم قرار باشه هر دوماه یک هفته بیان  و من راضی نباشم ، چه واکنشی نشون میدم ؟!

فکر نمیکنم خیلی از ماها هم این شرایط رو دوست داشته باشیم و بعد از یه مدت روی خوش نشون بدیم.برای همین سست میشم تو برخوردم .احتمالا میگید تو با این طرز فکرت حقته هر چی سرت بیاد ولی واقعیت اینه که بد جوری دچار عذاب وجدان میشم ولی اکثر ادمها مثل شوهر من فقط می خوان به راحتی و خوشامد خودشون فکر کنند .

ولی دارم سعی میکنم زیاد به رفتارهاش اعتنا نکنم  و منتش رو نکشم. و از طرف دیگه میدونم که احتمال اینکه بخواد تلافی کنه و از این به بعد هی بلیط بگیره اونارو بیاره و مادر شوهر منم الان به خاطر اخلاقهای عجیب پدر شوهرمه که تند تند نمیاد وگر نه ازاوناس که بیاد و ماه به ماه بمونه،واسه همین دلم نمی خواد کاری رو که خودم دوست ندارم با یکی دیگه بکنم.

خلاصه دائیم هم با مامان اینا اومد و بعد از مدتها موفق به دیدارش شدم و البته علی هم صاحب مقدار زیادی سوغاتی و اسباب بازی شد .فکر میکردم شوهرم خیلی خشک بر خورد کنه ولی خدارو شکر خیلی اذیت نکرد هر چند دم به دم مثل هوای بهار حالش عوض میشه ولی لااقل جلوی دائیم ابرو ریزی نکرد و مامان با احترام رفتار کرد . مامان هم پنجشنبه رفته شمال و یکشنبه میاد .فعلا داره با بابا میسازه و بجز یکسری حرکات که احساس می کنم یه دفعه از وجودش میزنه بیرون و دیگه نمیتونه خوب باشه و کنترلشون کنه .مثلا بابا تا میاد این کانال ویس *اف *امریکا * رو ببینه،زود میره و به هر نحوی شده کانال و عوض میکنه و میگه علی میخواد کارتون ببینه و بنده خدارو میگذاره تو خماری!

ولی اینبار استرسم یک کم کمتره .

علی هم دوشنبه رفت سرزمین عجایب و کلی کیف کرده بود فقط ظهر که رفتم دنبالش مدیرشون منو صدا کرد که رو دماغ علی یه جوش بوده حالا کنده ،خودش میگه پشه زده ولی ما فکر کنیم ابله مرغونه . وای من وا رفتم که تو این هیری ویری ابله مرغون چی بود چون خودم هم نگرفتم . خلاصه علی اقا اومد با یه دماغ زخمی زیلی ولی خوب که نگاه کردم دیدم چیزی نیست با ناخنش صورتشو کنده و الکی کلی ترسیدم.

دیگه اینکه قراره بعد از کلی عذاب که از دست ویندوز ویستا کشیدیم ، ویندوز رو عوض کنه و این یعنی احتمالا من چند روزی نمیتونم بیام اینترنت.

این تابستون هم تموم شد و ماه رمضون شد و من یه استخر نرفتم . خیلی دلم میخواست که یه استخر رو باز برم ولی تنهایی دوست نداشتم . حالا نمیدونم تو ماه رمضون بازند؟ با کی برم ؟

کسی میدونه؟

پی نوشت: من بعد از انتشار این پست نظرها رو خوندم و با دیدن نظر خیلی از دوستهای خوبم   فهمیدم که احتمالا با طرز فکرم که بالا هم نوشتم کلی فحش میخورم 

ولی واقعیت رو نوشتم نمیدونم باید به کی حق بدم و به کی ندم.گفتم که از مامانم هم تا حالا کم ندیدم ولی دوستش دارم و از طرف دیگه نمیتونم یه طرفه به قاضی برم .

 پی نوشت 2:انگار به من نیومده بیام اینجا و بنویسم که بهتر شده چون چند دقیقه پیش چنان علم شنگه ای به پا کرد که نگو

اخمهاش از هم باز نمیشه. ادم چه زود مزد دستش رو میگیره!

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر جون

سلام خوشحالم که مهمونی خوش گذشته . امیدوارم اخلاق غرغر خان بهتربشه

هاله

خدا رو شکر که مهمونی خانوادگی خوت به خیر گذشت کم کم از اینم بهتر می شه به امید خدا [گل]

ساناز

خورشید جان نمی دونم چی بیگم.ما تو شرایط تو نیستیم که وایستیم دور گود وبگیم لنگش کن.خودت بهتر شرایط خودت رو می دونی.ولی دیدی کمی که با صراحت گفتی ما میریم مهمونی چون احتیاج داریم اونم خودش اومده.صراحت همراه با ملایمت به نظرم خوب جواب میده.عزیزم گاهی منطقی باهاش صحبت کن.باهاش همراهی کن.کمی سیاست به خرج بده گولش بزن.بگو من درکت می کنم پدر من میاد راحت نیستی...ولی بلاخره اونا هم از من توقع دارن...(همینطور با این مدل حرف زدن و شیرش کردن شاید جواب بده)

پريسا اديسه

من لينكت كردم . ديگه بيشتر بهت سر مي زنم . بوووووس . از صميم قلبم دلم مي خواد خوب باشي

پريسا اديسه

منهم امسال نرفتم استخر . الان كه ديگه ماه رمضونه و تعطيل شدن ولي من پايه ام باهات بيام استخر . بعد ماه رمضون ميام . اگه تو هم پايه باشي . خوبه دوستم ؟

ويسپوران

اگه از همون اول مامانت با پشت دست همچین میزد تو صورتش الان دیگه جرات نمیکرد که بگه من با مامانت نمیسازم [شیطان] واه واه واه بلا به دور [قهر]

ويسپوران

بی اجازه لینکت کردم [خجالت][مغرور][خجالت]

zahra

salam azizam, rastesh man ham avale zendegim ta chand sal shoharam intor bood.yani dashtam divoone mishodam az dastesh hata ta dame jodayee raftim.vali alan biya o bebin khoda shahede ke engar ye adame dige hastesh.midooni man avalaye ezdevajemoon etemade be nafsam kam bood va engar ye torayee va midadam,oonam be khatere inke madaram ba man raftaraye khoobi nadashte dar bachegi.vali bad az inke be in fekr oftadam ke bayad zendegimo jam konam be ye raftare jadidi shoroo kardam.oonam inke har chi ke oon bahoone migereft man hamooni ro ke oon mikhast mishodam va 100 barabar badtar ta ke mifahmid ke eshtebah karde.masalan age doost nadasht ba famile man raft o amad kone manam dige mihsod ke chand mah be familam zang nemizadam va bahashoon raft o amad nemikardam ta inke khodesh fahmid inotri nemishe.ya masalan doost dasht ke man ye zahere khasi dashte basham ,manam oongad too oon efrat mikardam ke oon dige halesh beham mikhord va migoft nakhastam.kholase ke intori doroste ke khodam ham ye kam fada shodam vali 1

خانم خونه

عزیزم پستت و خوندم خوشحال شدم دیدم اوضاع بهتره که به آخرش رسیدم حالم گرفته شد. قوی باش دوست خوبم قوی باش !