خوبم اگر چه ذهنم خیلی پریشون و بهم ریخته است .

چند وقتیه موندم تو جدال بین خودم و خودم ،خودم و مادرم،خودم و سرنوشتم،خودم و اینده ام.

تا این لحظه ام برام نتیجه ای نداشته جز سردرد های میگرنی و چشمهای ورم کرده .

نه اینکه خبر خاصی باشه نه! شایدم این مرحله ایه  که باید قبل از تغییر کردن تحمل کنم .

علی همچنان هر چند روز یکبار با مریضی های جور واجورش حالی به اعصابم میده .

 این چند وقت نیومدم اینجا که این چیز هارو ننویسم ،حالا هم پشیمونم

دیگه اون شور و انگیزه رو برای اینجا نوشتن ندارم چون خیلی چیزها رو دلم میخواد اینجا بنویسم که دیگه نمی تونم . دلم میخواست اینجا برام همون دفتر چه یادداشتی بود که توش خودمو خالی میکردم  بدون هیچ ملاحظه ای ولی امکانش نیست

واسه همین دست و دلم به نوشتن نمی ره . ببخشید

/ 5 نظر / 7 بازدید
مریم

خورشید جونم..برات آرزوهای شاد می کنم...امم نمی دونم حکمت این دنیا رو..این شعره Enya هست only time...بزار ببینم لینکی از آهنگ پیدا می کنم..پیدا کردم..اسپیکرتم روشن کن..[قلب] http://www.mshepp.com/onlytime.htm متن شو بخون حتما...شایدم شنیده باشی..اما خوب یه یاد آوری در مورد نوشتن اگه حس نوشتن توت نیومده..خودتو و اذیت نکن..هر وقت حسش جاری شد بنویس..خورشید وار

نهال

خوب اگه کسی از خانواده آدرستو پیدا کرده خصوصی بنویس خیلی بده حرفات رو دلت بمونه

ساناز

سلام عزیز دلم ببخشید گلم.خیلی به فکرتم.ولی مدتیه دل و دماغ ندارم.نمی خوام با بی انرژی خودم تو رو هم بی انرژی کنم[ماچ][ماچ]