از روزی که پدر مادرم از تهران رفتن (یعنی یکسال پیش) دردسرهام چندین برابر شده. فکر میکردم نبودنشون اینجا با تموم فشارهایی که به من میاره حداقل باعث میشه این مرد دهنش بسته بشه و خیالش راحت بشه که فقط خودمونیم و دیگه اینقدر تنمو سر اونها نمی لرزونه .غافل از اینکه تازه این مسئله بهونه ای میشه تو دست این ادم مریض از خدا بی خبر.

از روزی که پاشون رو از تهران گذاشتن بیرون شروع کرد به خط و نشون کشیدن که از تو گوشت بیرون کن که وقتی ما میریم مشهد تو بری به مادرت اینا سر بزنی .اونجا شهر منه و اولویت با منه هر وقت میریم باید از روز اول تا اخر خونه ما باشیم اگه من صلاح دونستم اونها بیان چند دقیقه ای بچه رو ببینن برن . نه من پامو میگذارم تو خونشون نه تو میری اونجا.پدر مادرت چشمشون کور می خواستن نرن و.....

چقدر جنگیدم و فحش شنیدم تا تونستم رضایتشو بگیرم و بهمن ماه که رفتیم مشهد بعد از هشت روز که خونه اونها بودیم و من اصلا تو اون مدت خانواده ام رو ندیدم،دو روز بعد از برگشتنش به تهران اضافه تر موندم و رفتم خونمون. بماند که تو همون دوروز چقدر از پشت تلفن اعصابمو بهم ریخت و تا مدتها بعد از برگشتنم باهام اخم و تخم کرد و خواهر عزیزش هم تو اون دوروز چقدر بهش زنگ زده بود و واسم سوسه اومده بود.

حالا هنوز یک هفته از برگشتن خانواده اش نگذشته که دیشب اومده میگه میخوام بلیط بگیرم واسه شهریور بریم مشهد. میگم شهریور که زوده بگذار تو پاییز بریم .میگه نه چند وقته نرفتم شهرم میخوام برم .میگم باشه تو شهریور خودت برو بعد پاییز باهم میریم میگه:

_ زرنگی.... میخوای من تنها برم که تو هم بعدش پررو بشی بخوای تنها بری خونتون ، کور خوندی!

_ مگه نمیگی دلم تنگ شده ،با علی چندروز برو دلت واشه به من چی کار داری، والله دل من تنگ نشده و حوصله دردسر ندارم. من که مانعت نمیشم. وقتی میتونیم با هم کنار بیاییم چرا همو اذیت کنیم ، تو که دوست نداری اونحا بیای خونه پدرمادرم میگی وقتی منم هستم نباید بری خب چه عیبی داره من چند روز برم سر بزنم بیام

_بیخود کردی تو ...باز داری سنگ اون ننه فلان فلان شده ات رو به سینه میزنی؟! اون باید ارزو به دل بمونه که شما برید اونجا .ول کرده رفته حالا من یک کاری کنم خوشحال هم بشه؟ مادرت بزرگترین دشمن منه .بدترین ضربه رو به من زده

_من از کسی طرفداری نمیکنم .اگه دلم میخواد برم به خاطر اینکه خودم نیاز دارم .بعدش هم این وسط از رفتن اون فقط من داغون شدم تو که خوشحالی که رفتن .مگه اون موقع که بودن تو چقدر باهاشون رفت و امد میکردی ؟ چقدر از بودنشون استفاده میکردی؟ چقدر محبت میکردی ؟مثل دزدها میومدن به من و علی سر میزدن . باید کلی التماست میکردم تا میگذاشتی یه نصف روز برم خونشون اونم ساعت تعیین میکردی که 12 میری ساعت 5 خونه ای. وای به روزگارم بود اگه 5 میشد 5.15

اینارو یادت رفته ؟ اگه میخواستم علی رو 2 ساعت بگذارم پیش مادرم برم دکتر نمیگذاشتی، میگفتی بچه منه خودم می خوام ازش نگهداری کنم. پس حالا چرا اذیت میکنی و الکی میگی که به من ضربه زدن.حالا زندگیتو بکن

_ معلومه که دلم نمی خواست ریختشون رو بینم . چطور من باید خانواده ام رو چند ماه به چند ماه میدیدم تو هفته ای یکبار؟ دلیلی نداشت که بخوام دایم باهاشون در تماس باشم .مگه ادم چقدر باید قیافه تکراری ببنه؟ ولی وجودشون واسه مریضی و گرفتاری که خوب بود!

مادرتو منو کشوند از مشهد به اینجا و منو بدبخت کرد من مثل سگ پشیمونم که اومدم . به خاطر این خطا ده سال از خانواده ام دور موندم ، بهترین موقعیت های شغلی و زندگی رو از دست دادم و... اصلا میدونی چیه من از وصلت با تو خانواده ات فقط ضرر کردم، حیف و حروم شدم .و تا اخر این ضرر وزیان رو شما باید پس بدید!

_مادر من تورو کشوند تهران ؟ اصلا مگه ما خبر داشتیم تو میخوای چی کار کنی؟ وقتی یه دفعه زنگ زدی گفتی استعفا دادم دارم میام چقدر مادرم بهت گفت که اشتباه میکنی تهران زندگی کردن کار سختیه بهت فشار میاد ، خانواده ات ناراحت میشن؟ نگفتی نه من تصمیمم رو گرفتم؟! بدش تو مگه روزی که اومدی چی داشتی که از دست دادی یه کارمند ساده شبکه ... تربت حیدریه بودی با هفتاد هزار تومن حقوق و لباس تنت .تا قرون اخر پولتو خرج کس و کارت کرده بودی و....

من از کار مادرم هیچ وقت دفاع نکردم .خودم دلم خونه ولی به تو هم حق نمیدم که از اب گل الود ماهی بگیری . این جریان شده فقط بهونه دست تو که بزنی تو سر من و بخوای هی با اونا بجنگی؟ چرا اینقدر به من فشار میاری ؟ مگه من تو رفتن اونا نقشی داشتم که اذیتم میکنی؟ مگه الان کم ناراحتم ؟

_اره که به سرت میزنم تا روزی که زنده ای دست سرت بر نمیدارم .روزگار اون مادرت هم سیاه میکنم .این زندگی مال منه اختیار تو و بچه و همه چیزش رو هم دارم اگه بهت بگم باید یکماه یکماه هم بریم حق حرف زدن نداری!

_پس من این وسط چیه ام؟ یه وسیله واسه رفع نیازهات (بدون اینکه توقع داشته باشه و واسش کاری کنی؟) یه کلفت واسه خونت؟ یه پرستار واسه بچه ات؟ اگه تو ضرر کردی پس من چی بگم که 19 ساله بودم حالا 29 سالهام با یه روحیه خراب و اعصاب مریض و سری که 3/1 موهای قبلش رو هم نداره، بی هیچ درامد و پس انداز و پشتوانه ای؟ که اخر ش اختیار همه چیزم هم دست توست . هر وقتی میخوای خوب رفتار کنی وهر بار میخوای بزنی تو سرم؟

_همینه که هست دهنتو ببند تا پا نشدم تلافی ننتو سر تو در بیارم

_بابا چی می خوای از جونم ؟ چی کار کنم که دست از این کینه ورزی برداری؟ میخوای دورشون رو خط بکشم؟ حتما باید یه بلایی سر مادرم بیاد تا تمومش کنی؟

_نه نه ... هیچ جوری دلم خنک نمیشه فقط باید بدبختی و عذاب کشیدنشو ببینم .مادرت باید جلو چشم من جون بکنه تا بمیره!!!

دیگه به اینجا که رسید کار بالا گرفت .اون داد زد من داد زدم اون عربده کشید من هم. اخر سر هم دیدم بعد از اینکه کلی چیزی شکست دیگه امنیت جونی ندارم پریدم از خونه بیرون و 2 ساعت بعد برگشتم . بیچاره بچه ها که این وسط بازیچه ما بزرگترها هسنتد و چه چیزها باید ببینند و بشنوند.

عصبانیم ، خشمگینم . این چیزها رو دارم با دستهای لرزون و دندونهای به هم فشرده مینویسم .قلبم از دیشب داره از درد میترکه . راحت الان اگه دم دستم بود میکشتمش.

تف به این زندگی و شانس و قسمت . تف به این طالع نحس من .

اینبار دیگه کوتاه نمیام دیگه نمی خوام تورویت نگاه کنم . دیگه منتت رو واسه هیچی نمیکشم . وقتی دم به دقیقه فاتحه شخصیت و اعتماد به نفسمو میخونی ،دایم بهم میگی از جلو چشمم دور شو نمی خوام ریختت رو ببینم ، منم میخوام سر به تنت نباشه . تو لیاقت عشق و توجه و گذشت رو نداری .هر کی باهات راه میاد میگذاری به پای خریتش.میشم عین خودت .فحش بدی فحش میدم بدرفتاری کنی مثل خودت میشم .این همه زور میزنم زندگیمو تلخ نکنی نگو زندگی با تو  اول و اخرش زهر مار هست.

مگه تو تو این زندگی چی به من دادی؟ که طلب عالم رو ازم دادی؟

هیچی، هیچی .فقط با پررویی، خشونت و طلبکاری ازم استفاده کردی و بازم هار تر شدی ؟کمترین نیازهای منو هم براورده نکردی؟

خردم کردی از بس به عناوین مختلف بهم گفتی که فقط مادر بچه ات هستم و شریک جنسی تو!

امیدوارم که خدا هر چی زودتر شر یکیمون رو برای همیشه کم کنه , وگرنه تا قیام قیامت من باید موقع اومدن اونها به تهران تنم بلرزه،باید برای کوچکترین حقوقم التماست کنم و تو سری بخورم ،باید ذره ذره اب بشم و کاری نتونم بکنم. امیدوارم برای همیشه منو از دست همه خلاص کنه .

از دست مادری که هیچ وقت غم منو نخورد و میدونست تو چه کثافتی هستی و منو ول کرد و رفت

از دست پدری که تو زندگی فقط از همه تو سری خورد و صداش درنیومد ومنو مثل خودش با ر اورد

از دست دوستهایی که همیشه محبت از طرف من بوده و بس .سالی یکبار یه خودشون زحمت یه تبریک تولد رو نمیدن

از دست تو مریض عوضی که زندگیمو نابود کردی

از دست خود بدبخت ذلیل بی عرضه ام که هیچ وقت خودمو دوست نداشتم و به تواناییهام بها ندادم و شدم الت دست بقیه .

از این وبلاگ هم دلسردم .از اینحا هم شانس نیاوردم . از این چهارصد و خرده ای خواننده ، چند نفر در دوستی و محبت رو باز کردن و کوچکترین ارزشی واسه دردو دلهام گذاشتن و نظر دادن . بعد میبینی تو یه وبلاگی طرف مینویسه ما دیشب شام ابگوشت خوردیم ،70 تا کامنت میگذارن و به به و چه چه میکنن. عیبی نداره ادم بدشانس بد شانسه دیگه !

قلبم درد میکنه.

/ 18 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساناز

ببخشید که کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه دعا کنم برت.همه چی درست میشه.بعضی وقتا خوبه ادم خودخواه بشه.بیشتر به خودت فکر کن.

ساناز

ببخشید که کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه دعا کنم برت.همه چی درست میشه.بعضی وقتا خوبه ادم خودخواه بشه.بیشتر به خودت فکر کن.

دخترجون

خورشید !!!!!؟؟؟ خوبی ؟ کجایی !!چرا یه خبراز خودت نمی دی نگرانتم

مری

عزیزم انقدر ناراحت نباش خدا بزرگه باور کن من تو گوگل ریدر میخونمت ولی به علت وضعیتم برای همه نمیتونم کامنت بذارم و لی روی دوستی من حساب کن

دخترجون

سلام عزیزم .خوشحالم که خوبی .امیدوارم هر چه زودتر اوضاع همونطور که می خوای بشه.منم حوصله نوشتن ندارم کسی هم واسم نظر نمی زاره منم از حرصم بستم تا مدام نرم سر بزنم . گلم همیشه واست دعا می کنم . موظب خودت و علی باش [ماچ]

ساناز

چقدر وحشیه این آدم.خدا هدایتش کنه یا از رو زمین برش داره[عصبانی][عصبانی] بیشتر مواظب خودت باش...نمی دونم چی بگم..عصبی شدم

ساناز

به هر حال یه جایی تقاص پس میده.اونوقت این روزا رو یادت نره

آرام

دوست عزیز تا اونجایی که تونستم پست هات رو خوندم . متوجه شدم که تو زندگیت تحقیر می شی و ... و ... . نمی دونم تصمیمت چیه ؟ نمی دونم آیا اقداماتی تا الان کردی یا نه ؟ با توجه به اخلاق هایی که از همسرت نوشتی نمی دونم آیا اون تمایلی داره به اصلاح رفتارش یا نه ، که البته بعید به نظر می رسه ... نمی دونم تا چه حد می تونی رو پشتیبانی خانواده حساب کنی . نمی دونم هنوز که کارمندی ؟ یا نه ، آیا منبعی برای گذران زندگی داری ؟ چیزی که می دونم اینه که تحت هیچ شرایط نباید تن به تحقیر بدی .... اما ، هنوز خیلی چیزهاست که نمی دونم از تو . سعی می کنم آرشیوت رو بخونم . کاملاً از نوشته هات پیداست تا چه حد تحت فشاری و احتمال زیاد افسرده ای و مضطرب .... که خوب با این وضع زندگی کاملاً طبیعیه ... متاسفانه تو زندگی مشابه تو بودم و عمیقاً متوجهم احساست رو ...

خانم خونه

عزیزم هر چی باهات تماس می گیرم خونت و که جواب نمیدی موبایلت رو هم همینطور