سلام به همه دوستهای گلی که خیلی دلم واسشون تنگ شده. می دونم که خیلی وقفه افتاده بین مطالب غم انگیزم ولی خواستم یک استراحتی به اعصابتون بدم! بلکه کمتر فحش بخورمنیشخند(شوخی کردم).حدود یک هفته است کامپیوتر ما رفته واسه تعویض ویندوز و هنوز ازش خبری نیست .فکر نمی کنم که تا اواسط هفته دیگه هم خبری بشه . دیگه دیدم طاقت ندارم ،امروز اومدم از سایت کتابخونه  یه سری به اینجا بزنم ( حالا انگار خیلی واجبه!).

راستش نمی دونم چی در مورد خودم بگم . تو این مدت انواع و اقسام احوالات رو تجربه کردم .ظاهرا غرغرخان داره سعی میکنه یک کمی خودشو حفظ کنه ولی یه وقتهایی واقعا از دستش در میره و انگار احتیاج به بازگشت به خویشتن پیدا میکنه!

اون خونه هم با اصرار مامان قولنامه شد و این دوباره شروع یک سری  جنگ اعصاب جدیده  .چون این خونه از طریق وام مسکن همسر خریداری شده در ظاهر به اسم اونه و این یعنی که تموم کارهای مربوط به بنگاه و قرداد و بانک و تصویه حساب و.. به گردن ایشونه . که خدا میدونه بابت هر کاری که میره انجام میده چقدر به من غر میزنه و هر چی بهشون میگم منو تو این ماجرا دخالت ندید و خودتون هر کاری می خواهید با هم بکنبد تو گوششون نمیره .هر شب باید گله و غرغرهای اینو بشنوم که اینا منو حمال مفت گیر آوردن و خودشون رو راحت کردن و مامانت امروز زنگ زد اینو گفت و بابات اینو گفت و... از اونور هم مامانه راه به راه زنگ میزنه که پدر اینو در میارم و پولشو بهش نمیدم و ال میکنم و بل میکنم .

خلاصه قسمت نیست من از شر دعوا درگیریهای اینا خلاص بشم و واقعا انگار نمیشه اینا باهم مسالمت امیز زندگی کنند. البته الان مامانم خیلی مقصره و با قضیه این خونه داره به اختلافات دامن میزنه.

هی چند روز تحمل کردم تا دوباره دیروز قاطی کردم و به شوهرم گفتم دوباره شروع نکن .برو هر کاری میدونی خوبه بکن ولی اعصاب منو بهم نریز.اونم یک کم سرو صدا کرد و ولی بعد زود تمومش کرد ولی از دیروز زیر کتف چپم حسابی میسوزه و درد میکنه .

دیروز هم که مامانم دوباره زنگ زد گوشی بر نداشتم . آخه شما بگید من با اینا که حرف تو کله شون نمیره چی کار کنم؟

خبر آخر اینکه غرغرخان از امشب به مدت 3 روز میره شهرشون ماموریتهورا . من میمونم و علی . بهش گفتم علی رو هم با خودت ببر قبول نکرد .

نمی دونم این چند روز میتونم یه نفس بکشم یا نه؟ البته یک کم نگران علی هستم چون هم یک کمی سرما خورده است و میترسم شب و نصفه شب تب کنه ،هم خیلی به باباش وابسته است .مثلا امروز که پا شد دید باباش داره میره سر کار کلی گریه کرد. از بخت من هم به هر دری زدم که بشه این بچه رو پنجشنبه یا جمعه ببرمش پیش کسی که خیلی تنها نمونه نشد . خلاصه ماییم و یک پسر ددری و بابایی و یه آخر هفته وفات و تعطیل.

نمی دونم کی میشه بیام اینجا دوباره سر بزنم ولی تا کامپیوتر رو بگیرم میام .

فعلا خداحافظ

/ 9 نظر / 7 بازدید
سحر

[گل]مي دانم... من دير رسيدم... خيلي دير... خيلي... يک بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برايت تنگ مي شود. روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوي هاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو... چه بسا چيزي را ناخوش داشته باشيد وآن به سود شماباشد و چه بسا چيزي را خوش داشته باشيد و آن به زيان شما باشد و خداوند مي داند و شما نمي دانيد. سلام ... زيبايي دنيا تقديم شما روزتون بخیر...شب خوبی رو پشت سرگذاشتیم..شب عزیزی بود ...شبی که هزارمرتبه به خدای عزیز و مهربون نزدیکتر شدیم....این یه ردپای خاکستری از من برای اینکه بدونی کلبه ات خیلی قشنگ...........دوست داشتی طرفای کلبه منم بیا..خوشحال میشم در این روزهای خدایی عطر قدمهای سبزت طنین انداز کلبه تنهایی ام بشه....روز دل انگیزی رو پیش رو داشته باشی[بغل][گل][گل][گل][بغل]

پانیذ

سلام عزیزم این خیلی خوبه که روحیه تو رفرش کردی منم برات دعا میکنم مشکلاتت کمرنگ بشه.راستی قضیه خونه چیه؟یه کمی گنگ مینویسی.

ویسپوران

غرغر خان هنوز داره دوره ي نقاهت رو پشت سر ميزاره يه وقتايي هم كه مي بيني ميخواد بازگشت داشته باشه به دوره ي جاهليتش به نظرم ميتوني نقش پيامبر رو براش بازي كني بلكه يه خورده به راه راست هدايت شه [خنده]

ویسپوران

به نظرم براي عادي شدن روابط بين مادر و غرغر خان به يه كشور سوم مثه سوئيس نياز هست كه بيطرف باشه [نیشخند] و از اونجايي كه تو نميتوني بيطرف باشي پيشنهاد ميكنم رو نفر سوم تمركز كن و پيداش كن بلكه يه خورده روابط عادي شه گرچه من يكي چشمم آب نميخوره [زبان]

ویسپوران

تبريك ميگم به خاطر سه روز به جون خودم خيلي ها دوست دارن مثه تو سه روز رو مال خودشون باشن و زندگي كنن [مغرور] اميدوارم كه اين دو روز باقي مونده بهت خوش بگذره [پلک][گل]

پانیذ

سلام فکر نکن فقط خودت مشکل داری شوهر من از شوهرشما اخلاقش گند تره. ماهها میشه که باهام قهر میکنه و حرف نمیزنه.خیلی سخته .من میفهمم چی میگی ولی من خودم با این مساله کنار اومدم .

مری

سلام خوبی خوشحالم که اوضاع بهتره خوب علی رو بردار یه پارکی جایی ببر حوصلش سر نره هوا هم که شنیدم خیلی خوب شه

sanaz

خورشید بانو کامنتم نیست.[خرخون] به هر حال به یه بازی دعوت شدی عزیزم[ماچ]