امسال عید2

ظهر نهم فروردین بود که دیدم موبایلم زنگ میزنه و شماره مامانمه ، گفت که شب قبلش یکی از دوستای برادرم می خواسته بیاد تهران عروسی خواهرش و اون و بابا هم باهاش بی خبر اومدن تا علی رو سورپرایز کنند و تا یه ساعت دیگه میرسن .نمی دونید چقدر شوکه شده بودم و همش با خودم فکر میکردم که چه جوری به غرغر خبر بدم که نیاد یه برخورد نا جور بکنه . بگذریم که اونم اومد و تموم اون پذیرایی و زحماتی که یک هفته واسه خانواده اش کشیده بودم رو طبق معمول فراموش کرد و شد همون آدمی که بود و حسابی سرد و سنگین برخورد کرد و شاید تو اون4،5 روزی که اینجا بودن ، 10 تا کلمه هم مستقیما با مامانم حرف نزد . چهارشنبه اش هم یکی از دوستان قدیمیم که همکار سابق مامان هم بود با پسرش اومدن خونمون واسه ناهار و اون چند ساعت کلی شارژ شدم از بس این دختر خوشرو و با انرژیه .

پنجشنبه و جمعه هم دوتا از همکارهای شوهرم که تا بحال خونمون نیومده بودند زنگ زدند و با خانواده هاشون اومدن عید دیدنی.خوشحالم از اینکه عید امسال خونمون سوت و کور نبود هرچند که استرس هم زیاد داشتم .

یکی دیگه از اتفاقات خاص روزهای عید واسه من دیدن یه دوست وبلاگی برای اولین بار بود .دختر جون عزیز(خالی کردن یک ذهن آشفته )رو دیدم که اون دیدن هم ماجراهایی داشت واسه خودش . بنده خدا لطف کرده بود و واسه اینکه من راحت باشم یه کافی شاپ نزدیک خونه ما قرار گذاشت و بماند که من چقدر از روز قبلش استرس داشتم . صبح پنجشنبه که آماده شدم از خونه بیام بیرون علی بهونه گرفت که منم میام و بابا برای اینکه راضیش کنه حاضرش کرد که بیاردش پارک روبروی همون کافی شاپ .من هم بدو بدو رفتم داخل کافی شاپ و یه دفعه دیدم کسی اونجا نیست و فقط کارگرهای اونجا نشستن پشت یه میز.موندم چی کار کنم چون دختر جون بهم زنگ زده بود و گفته بود من میرم داخل . سریع زدم بیرون که جلوی در دیدمش همیشه فکر میکردم برخورد اولمون چه جوریه؟ ولی فکر کنم اولش دوتاییمون یک کم هول شدیم . اونم زودتر از من رسیده بود و رفته بود اونجا و چون تنها بود نمونده بود و برگشته بود بیرون ، این شد که تصمیم گرفتیم بریم تو همون پارکی که علی اینا رفته بودن و این شد که بابا و علی رو هم دیدیم .

خوب بود دوسه ساعتی نشستیم و کلی حرف زدیم با هم .همون طور که فکر میکردم بودمهربون و صمیمی و باهاش احساس راحتی کردم . ساعتها خیلی سریع گذشت منم مثل مادر بزرگها کلی پند و اندرز دادم و بعدش هم دیدم دندونم نمی دونم چه جوری رژی شده بوده و بابتش کلی خجالت کشیدم . دوست خوبم لطف کرده بودم و برام یه بلوز قشنگ هدیه آورده بود خلاصه اونروز هم خیلی خوب بود

امیدوارم امسال بتونم یکی دیگه از دوستای وبلاگیم رو که خیلی هم برام عزیزه و خودش می دونه کیه رو هم ببینم .

سیزده بدر هم رفتیم سمت پارک نهج البلاغه که خیلی هم شلوغ بود و جاتون خالی جوجه ای بر بدن زدیم و اگه بخوام از اخمهای غرغر فاکتور بگیرم بد نگذشت و ما بعد از چند سال 13 به در تنها نبودیم . مامان اینا هم یکشنبه برگشتن و حالا خورشید مونده و حوضش و دارم سعی میکنم با ذهنم بجنگم که هی دایم همه چی رو برام مرور نکنه و بیشتر از این بابت اون چیزهایی که اذیتم کرده، عذابم نده و غرغرهم که مثل همیشه توقع داره من هیچی یادم نمونه (البته اگه از نظر اون چیزی باشه!)وکلی هم ازش تشکر کنم و قربون صدقه اش برم تازه !

می خوام سعی کنم امسال یک کم پررو باشم (خیلی خیلی سخته برام )و اگه چیزی خیلی ناراحتم میکنه نترسم و بیانش کنم و نگذارم اینقدر غصه بخورم . خیلی دلم میخواد بتونم ولی می دونم از حرف تا عمل خیلی راهه

خب این بود انشاء من با موضوع تعطیلات خود را چگونه گذراندید

/ 5 نظر / 11 بازدید
خانوم خانوما

سلام خورشید جان . بازم خدا رو شکر غیر از اون قسمت اخم و تخمش بر ای مامانت اینا بقیش زیاد بد نبود. ایشالله امسال برات سال خیلی خوبی باشه عزیزم. این تصمیمی هم که در جهت پررو بودن گرفتی اتفاقا خیلی خوبه . حداقل کمتر حرص و جوش می خوری چون می تونی حرفت و بزنی

مادرخانومی

عزیزم.. خدارو شکر که تعطیلات بهت خوش گذشته.. این شوهرا رو که اگر یه موقعی اخم و غر غرو نباشن باید تعجب کرد.. ولش کن. اینقدر به خودت سخت نگیر عزیز دلم. پر رویی خوبه..اما به شرطی که بدونی کجا و در چه زمانی حرفت رو بزنی که به کرسی بشینه نه اینکه برات بشه جنگ اعصاب... فدات شم[گل] می دونستی من تو رو خیلی دوست دارم؟

سیندخت

واقعا چرا این آقایون دوست دارن خانوماشون چیزای بد هیچ وقت یادشون نمونه اما خودشون یادشون می مونه!!!! سعی کن به خودت سخت نگیری عزیزم

بهاره

سلام بازم خدا رو شکر بجز یه ذره اوقات تلخی که دیدید بقیه اش خوب بوده[گل]

بهاره

خورشید نازنین سلام عزیزم ممنونم از پیام پر مهری که برام گذاشتی... باعث افتخاره که دوست خوبی مثل تو داشته باشم... خوش اومدی به خونه ی دلم عزیزم[گل][بغل]