به قول  اون جمله ی معروف آدم نمیدونه هرسال تولدش یکسال به عمرش اضافه میشه با کم میشه ، در هرحال یه هشتم مهر دیگه هم اومد و رفت هرچند امسال روز تولدم (و البته روزهای قبل و بعدش ) بسیار غمگین و تلخ بود . اینکه این همه مدت نیومدم بنویسم واقعا علت اصلیش وضع بهم ریخته وخراب روحی و جسمی ام بود  که گفتنش تکرار مکرراته و دیگه نبودن انگیزه و اشتیاق واسه اینجا حالا بعد از چهار سال داستن این وبلاگ واقعا به این نتیجه رسبده ام که من ذاتا ادم  نوشتاری و وبلاگ نویسی نیستم . نه میتونم مثل بعضی دوستان نگاه خاص و تعریف تاثیرگذاری از مسایل  روز و اجتماعی داشته باشم نه تجربه های تازه و هیجان انگیزی واسه تعریف کردن دارم. کلا از اول هم اینجا قرار بود برام به جایی باشه برای درد و دل کردن و پیدا کردن دوستان تازه . خب حالا به این نتیجه رسیدم که  روحیات و تجربه ها و مسایل زندگی من اینقدر بار منفی دارن که نوشتنشون اینجا تشدید کردن چند باره انرژی منفیشونه برای من ، در مورد پیدا کردن دوستان تازه هم که مخاطبین و دوستان واقعی که باهام ارتباط برقرار کردن و وقت میگذاشتن و سر میزدن  بکسری تعداد مشخص و انگشت شماری اند که خداروشکر میکنم که باهاشون آشنا شدم و از بعضی هاشون انرژی مثبت و درسهای تازه گرفتم

وگرنه بقیه اومدن اینجا و رفتن و حتی وقتی که کمک خواستم زحمت گذاشتن یه نشون کوچیک از خودشون نگذاشتند . برای همین اینجا رو دیگه فعلا آپ نمیکنم مگه اینکه حرف یا اتفاق خاصی باشه که برام ارزش ثبت کردن  داشته باشه . ولی میام و مرتب میخونمتون و هراز گاهی به کامنتها ( اگه کامنتی باشه )سر میزنم  اینجا هم فعلا میمونه محلی برای اینکه اگه دوستی خواست باهام تماس بگیره با خبری بهم بده .

دو روز دیگه علی هم هشت ساله میشه و پسرک حسابی بزرگ و البته قد بلند شده

شاید واقعا اگه خدا این فرشته رو به من نداده بود حالم خیلی بدتر بود . بااین حال متاسفم که این عمر و روها اینقدر زود میگذره و من نتونستم انچه رو که دوست دارم یا میخوام باشم با یه دست بیارم . وارد33 سالگی شدم ولی باز هم نتونستم تکلیف خودم رو با این زندگی روشن کنم یا دل بکنم و برم یا بی خیال بشم و نبینم و یا اینکه  مدیریت کنم و اینقدر عذاب نکشم

بعضی از دوستای خوبم شماره موبایل منو دارن و حتما باهاشون در تماس خواهم بود .اگر هم باهام کاری داشتید اینجا برام پیام بگذارید حتما میخونم

هم برای شما هم برای خودم آرزو میکنم که بتونیم راه درست و مسیر ارامشمون رو پیدا کنیم

مژگان مهربون و شیلای عزیز و لی لی جون از شما هم خیلی ممنونم که تولدم رو یادتون بود و تبریک گفتید.

به امید اینکه دوباره رغبت و البته مطلبی برای نوشتن داشته باشم .

/ 12 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیندا

تولدت با تاخیر مبارک . شرمنده من نمیدونستم کی هست عزیزم نمیدونم صلاح کاررو خودت میدونی ولی اگه واقعا فکر میکنی درد دل کردن اینجا و مطرح کردن مشکلاتت بار منفیش به سمت خودت بازم برمیگرده حتما همین کارو کن و ننویس . ولی خیلی دلم گرفت از پستت چون دل خودمم خیلی پره از همه چیز

گلپر

نمي دونم چرا ، ولي هميشه گوشه ذهنم هستي ، مخصوصا وقتي از خيابوني رد ميشم كه حس مي كنم نزديك محل زندگيت هست ، برات شادي و آرامش آرزو دارم عزيزم ، تولدت هم مبارك

ماری

سلام من که خودم کلاف سر در گمم این ژست هم شد مزید بر علت! چقدر دلم می خواد یه بار ببینمت.

بهار

خورشید جان سلام، امیدوارم در جوار آقا امام رضا حالت بهتر شده باشد. عزیزم امشب من با وب سایت شما آشنا شدم ، در ضمن تولدت هم مبارک [گل] از اینکه می بینم یه نفر هم حال خودم پیدا کردم خیلی خوشحالم و در ضمن مثل خودم ساده هستی، امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برا همدیگه باشیم

مامان خانومی

دوست خوبم این حرفا چیه که میزنی چرا باید باهات قهر باشم . خیلی خیلی هم دوستت دارم . راجع به اون قضیه هروقت که عکس گذاشتم حتما حتما خبرت میکنم عزیزم

مریم

نمی آیی در مورد کریسمس بنویسی...خریدی نکردی ؟

خانم شين

ممنونم از كامنت مهربونت. كاش خودتم بيايي و بنويسي. نوشتن خيلي وقتها درمانه. موفق باشي

ماری

سلام من هم همیشه یادت هستم اما اینکه نمی خوای بنویسی چیزی نیست که بتونم توش دخالت کنماما فکر می کنم اگر بنویسی برای خودت خیلییی بهتره. راستی امسال واسه کریسمس چی میخری!! بیا از اول سال میلادی شروع کن به نوشتن.