من اومدم

سلام دوستای خوبم . بعد از یه وقفه ناخواسته و طولانی،دلم حسابی واسه اینجا تنگ شده.ماجرا از این قراره که نتیجه خوشحالی های من از ما موریت رفتن غرغر خان این شد که شبش با 3 تا بلیط اومد خونه .

گفت که کارش یه روزه انجام نمیشه و باید 3،4 روز بمونه ، منم گفتم عیبی نداره (تو دلم قند ،آب میکردند!)گفت نه من خودم دلم نمیاد دوباره شمارو چند روز تنها بگذارم.

از اون اصرار و از من انکار، اینقدر گفت که من بهت کاری ندارم و برات بلیط گرفتم توچند روز بیشتر بمون و...

خلاصه هر چی بهونه اوردم و نه گفتم پیله کرد،منم با کلی شرط و شروط راضی شدم گفتم این حرفها رو الان میزنی ،پامون که برسه اونجا همه چی یادت میره،دوباره شروع میکنی به اذیت کردن .چرا رفتی ،چرا اومدی،من خونه مامانت نمیام ،بعد هم که تنهایی برگردی تهران کلی بهونه گیری میکنی از پشت تلفن و تا مدتها بعد از برگشتنم باید تاوان یه مسافرت زورکی رو پس بدم ،باز قول داد که هیچ کدوم از این کارها رو نکنه.

خلاصه خیلی هول هولکی ساعت 5 صبح پنجشنبه پرواز کردیم به سمت مشهد(بماند که چقدر اوایل پرواز بابت اینکه نکنه این هواپیما هم بیفته اضطراب داشتم).

رفتیم خونه پدرشو ساعت 10 هم رفتیم حرم.نمی دونید چقدر شلوغ بود خدا یا جای نفس کشیدن نبود. باور کنید اسم تک تک دوستای خوبم که اینجا خیلی به من لطف دارند همش تو ذهنم بود و کسی رو فراموش نکردم. همون جا تصمیم گرفتم تو مدتی که اونجا هستم سخت نگیرم و حالا که اومدم بذارم بهم خوش بگذره و بارها خدا رو شکر کردم بابت لطف و معجزه ای که در حق زندگیم کرده در حالی که من کاملا ناامید بودم .عصرش هم یه سر رفتیم خونه خاله

ام که پدر شوهرش تازه فوت کرده بود واسه تسلیت . علی رو با خودمون نبریم چون پسر خالم از این انفولانزا های فصلی گرفته بود و حالش خیلی خراب بود.فردا ناهارش هم خونه یکی از دوستهای دوره مدرسه شوهرم که الان واسه خودش دندون پزشک معروفیه ناهار دعوت بودیم و بقیه دوستانش هم بودند.خوش گذشت .

روز شنبه و یکشنبه هم در جوار خانواده همسر گذشت چون غرغر خان دنبال کارهاش بود و من از نیش زبونهای خواهره و متلک های باباش به خدا پناه برده بودم .

تا یکشنبه بعد از ظهر که برگشت تهران و من در میان نارضایتی خانواده شوهر منتقل شدم خونه بابام .یه روز اول خوب بود با اینکه تموم وقتم بین دندون پزشکی و مسجد (واسه مراسم ختم همون پدر شوهر خاله ام )گذشت ولی روز دوم بهم گفتند که از قبل از اینکه من بخوام بیام مشهد برادرم چند تا از دوستان مجردشو از تهران دعوت کرده و ما باید از سه شنبه شب بریم خونه خاله ام بمونیم . اونم در شرایطی که غر غر خان به خاطر همون انفولانزای و یه سری مسایل قدیمی اصلا دلش نمی خواست ما بریم اونجا و ترجیح میداد اگه قراره من خونه بابا نباشم برم خونه پدر اون.

خیلی ناراحت شدم گفتم شما اخلاق شوهر من رو میدونید اگه وقتی از تهران زنگ زدم گفتم می خوام بیام ، به من میگفتید که مهمون دارید من نمیومدم . ولی خب فایده اش چی بود .مامان من که همیشه بهش بدهکاری.

از طرفی شوهرم هم ساعت به ساعت زنگ میزد و چک میکرد که کجایید وچی کار میکنید.

دلم نمی خواست وقتی اون نیست برم خونشون بمونم چون همون یه ذره ملاحظه ای هم که خونواده اش جلوی اون میکردند دیگه نبود و از طرف دیگه مامان اینا میگفتند که که ما علی رو ندیدیم . چقدر حرص و جوش خوردم و و خودمو لعنت کردم که پا شدم اومدم . وآخر ش با کلی نقشه و جیمز باند بازی رفتیم اونجا و من هر بار موبایلم زنگ میخورد 6 متر میپریدم هواو...تموم مدت داشت تنم میلرزید که علی مریض نشه و اخر سر هم مجبور شدم یه شب برم خونه اونها بمونم .

اینقدر بهم سخت گذشت که فقط دعا میکردم این مدت هم زود تر بگذره و برگردم تهران .و پنجشنبه شب هم برگشتم

ولی این آنفولانزا به طور وحشتناکی تو مشهد همه گیر شده و من واقعا از دیدن صف داروخانه ها و درمانگاهها که انگار صف شیر بود شوکه شده بودم . تا روز اخر که بیاییم هم برادرم هم خاله و هم دختر خاله ام هم گرفتند وخدارو شکر که ما فعلا جون سالم به در بردیم .

حالا وقعا خوشحالم که بر گشتم .فقط تنها دستاورد مثبتش این بود که دو تا از دندون هام درست شد . ولی به علی خیلی خوش گذشت ، کلی با بابا بازی کرد و دو بار هم رفت شهربازی.

ولی پشیمونم که رفتم .اینبار اگر چه غرغرخان اذیت نکرد ولی من حسابی بهم فشار وارد شد و تازه دوباه راه ها باز شد و بابا میخواد دو هفته دیگه واسه کارش بیاد و مامان خانوم هم گفته منم احتمالا میام!

به شوهرم گفتم تقصیر خودته ،خودت دفعه قبل بدون اینکه به من بگی رقتی خونشون و اینبار هم خودت اصرار داشتی من بیام ،پس دیگه ناراحتیشو با من نکن و پای منو وسط نکش من حوصله ندارم دوباره همه چی از نو شروع بشه

اینم از جریان این غیبت ما .خیلی وقته نتونستم ببرم سراغ وبلاگ هایی که دوست دارم (اونجا هم کامپیوتر برادرم خراب بود) در اولین فرصت میام بهتون سر میزنم.

/ 13 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

چه مسافرت پر دردسری[افسوس] حالا خدا رو شکر که شماها خودتون آنفولانزا نگرفتید. در مورد فر باید بگم که آره منراضی بودم اما این آرایشگری که پیشش میرم تو خونه وفقط برای آشناها کار انجام میده. واسه اینه که نمیتونم آدرسی بهت بدم شرمنده.

ويسپوران

از اونجایی که وقتی میایی پرملات آپدیت میکنی میشه گفت که دیر اومدنت رو جبران میکنی برای همین نگران دیر اومدنت نباش [نیشخند]

ويسپوران

اوه می بینم که تو حرم به یاد همه ی دوستات بودی و براشون دعا میکردی ولی حیف که اسم من رو یادت نمونده بود [ناراحت] میدونی چرا ؟ چون اصن اسم من رو نمیدونی [گریه][نیشخند] . در تمام این 26 سالی که از عمر بی برکتم میگذره من فقط یه بار اومدم مشهد و اونم وقتی بود که چیز زیادی از حرم و امام رضا ( ع ) نمیدونستم این شد که بعد از این همه مدت به این نتیجه رسیدم که امام رضا ( ع ) قرار نیست دیگه منو ببینه [فرشته]

ويسپوران

پس بگو واسه چی غرغر خان از اینکه مشهد میره هیچ وقت پشیمون نمیشه از اونجایی که اینقدر دوست ناباب داره دیگه غمی نداره واسه اینکه چه کار کنه که بهش راحت بگذره [شیطان] از دوستای دوره ی مدرسه ش گرفته تا بقیه ی دوستانش . حالا ناهار چی بود ؟ [خوشمزه][نیشخند]

ويسپوران

از اونجایی که اگه با دستت عسل هم بزاری تو دهن خونواده ی شوهر بازم رضایتی بدست نمیاد لذا پیشنهاد میکنم بزاری همیشه ناراضی باشن اینطوری دیگه از طرف اونا خیالت راحته که به صراط کجی هم نمیشه اصلاحشون کرد و وقتت رو براشون هدر نمیدی[ساکت]حتی اگه یکی این وسط بخواد میانجیگری کنه ( چون ذات آدما عوض نمیشه ) اینجاست که نقش آقای رفسنجانی برای میانجیگری بین اصلاح طلبا و اصولگراها ، هم تاثیر مثبتی نمیزاره [خنده]

ويسپوران

ما معمولن عادت داريم وقتي از چيزي ميترسيم از اون چيز يك هيولا درست كنيم به نظر من آنفلانزا همه جاي كشور بود و از اونجايي هم كه تو خيلي رو علي حساسي واسه همين بود كه اينقدر از آنفلانزا ميترسيدي در حالي كه توي قم براي اكثر مردم اصلن مهم نبود كه چه مريضي اي اومده يا چي قراره بشه البته مردم قم ، قوم 72 ملت هستن و تنها چيزي كه براشون مهمه بدست اوردن هست ، نه از دست دادن تونستم منظورم رو برسونم ؟ [نیشخند]

ويسپوران

واي كه نميدوني چقدر حس خوبي بهم دست ميده وقتي كه متوجه ميشم قراره مامانت با غرغر جون روبرو بشه [بغل] اون لحظه است كه بايد به كشور سوم پناهنده شد[خجالت]

ويسپوران

خب من برم ديگه تا صاب كارم طلاقم نداده [سبز] موفق باشيم [گل][گل]

ساناز

عزیزم ژله رو اولی رو درست میکنی میذاری کاملا خودشو ببنده.بعد دومی رو درست می کنی میذاری کاملا خنک شه بعد میریزی روش.میتونی بین دولایه هم میوه بذاری. آرایشگاه هم من همیشه به موبایلش می زنگیدم.موبایلش قطعه.از خواهرم شماره ارایشگاه رو می گیرم برات میذارم عزیزم[گل]

دخترجون

سلام . خوشحالم که حال و روزت بهترشده بااینکه مسافرت سختی داشتی اما ازنوشته هات مشخصه که تا حدودی آرامش داری . حالابزار دعوات کنم : معلوم هست اصلا کجایی .دلم واست تنگ شده بود . به من هم که دیر به دیرسر می زنی .وای خورشید اینقدر دوست دارم ببینمت [ماچ]