کجا بودی؟

من دو ماه گذشته:

 با مصیبت و گرفتاری  خونه پیدا کردم 

 دست تنها  اسباب کشی کردم( که اگر چه ششمین اسباب _کشیم بود تو این سالها سخت ترین و بدترینش هم بود) .

سر کار رفتم که بیشترش جنگ اعصاب بود .

 لوزه پسرم رو عمل کردم که اونقدر ها هم که میگفتن برام راحت نبود .

 با شوهرم کارمون به جاهای باریک کشید و...

 

من امروز:

دارم سعی میکنم که خونه ای رو که باب میلم نیست و مشکل زیاد داره رو دوست داشته باشم و بیشتر دنبال محاسنش بگردم،

چون از کار بیکار شدم و کلی از حقم هم خورده شد ،حالا سرم رو به نحو مثبت تری گرم کنم و  این تجربه رو بگذارمش تو ارشیو ذهنم که ازش درس عبرت بگیرم و حالا سعی کنم از وقت ازادم بهتر لذت ببرم

با پسرم که به شدت لجباز و سرکش شده و در ضمن باز هم مریضه با آرامش  و حوصله  بیشتر برخورد کنم و چشمم رو بیشتر روی رفتار هایی که دوست ندارم ببندم و به خودم بگم نه دیگه این دیگه آخرین باره که مریض میشه .

سعی کنم با مردی که خیلی بهم آسیب رسونده ولی دارم یه نشونه هایی از بهبود و تغییر ( هر چند کوچیک رو) توی رفتارش میبینم و طبق گفته خودش می خواد از قبل بهتر باشه! روببخشم و با دید تازه ی به خودش و تلاشهاش نگاه کنم

سخت تر از همه اینه که دارم خودمو می بخشم

دارم این همه تلاش میکنم ولی اینبار امیدوار ترم .کی بود می خواست بدونه من تو این مدت چی کار می کردم؟

/ 5 نظر / 7 بازدید
مرجان (مامان بردیا)

چقدر کار کردی خانومی خسته نباشین عزیزم انشالله در آینده نتایج قشنگتری هم می گیری [قلب][ماچ]

مادرخانومی

ای خوااااهر.ا ین جنگ و جدل زندگی که پایانی نداره.. اگر از هر کدوم ما بپرسی هممون به نحوی با این مشکلات درگیریم... امیدوارم خوب باشی و خوبتر و بهتر زندگی کنی

مریم

به امید امیدهای خوب و قشنگ...[گل]وقتی اینجوری می ایستتی..کلی برات خوشحال می شم..

نازنین

آرزوی همه ما اینه که خوشبختی تو ببینیم ... لذت میبرم وقتی میبینم خورشید داره سعی میکنه نیمه پره لیوان رو ببینه ...خوشحالم نرم نرمک زندگی داره به سمتی میره دوست داری موفق باشی و همیشه شاد[گل]