منه گیگیلی!

بیشتر از یک ماه اینجا ننوشتم اصلا شماهاییکه یکی دو روز در میون آپ میکنید از کجا چیزی واسه نوشتن گیر میارید؟ هرچی فکر میکنم میبینم که انقدر همه چی تکراری و روزمره و الکیه که ارزش نوشتن نداره . الان که اینجا نشستم احساس میکنم هرقسمت از بدنم داره از یک طرف در میره .فکر نکنید کوه کندنم ها؟ تازگیها حس و حال راه رفتن تو خونه رو هم ندارم یعنی انگار یه کوه رو انداختن رو شونه های من و باید با خودم اینور اونور ببرم . به شدت ضعیف و بی انرژی ام  و بسیار بسیار بدخواب.(یه چیزی تو مایه های گیگیلی تو کلاه قرمزی که همش ضعف میکرد می رفت پایین) همش فکر میکنم با این وضعیت بالای چهل سالگی میخوام چی کار کنم. روحیه ام هم اصلا گفتنی نیست .از وقتی فلوکستین های نازنین رو بعد از یکسال سرخود قطع کردم هم شروع کردم به اضافه وزن هم عصبی و بی حوصله ام

یعنی صد رحمت به اصغر ترقه! هرچیز کوچیکی منو منفجر میکنه و از روابط داخل خونه هم نگم بهتره از بس این یکماه گذشته( شایدم بیشتر)متشنج  و پر از درگیری بوده عین نمودارهای زلزله نگاری! شاید سر جمع دو سه روز عادی و آروم داشتیم تا حالا . نمی دونم چرا اینقدر تحملم کم شده و حوصله کوچکترین اذیت و اداشو ندارم .هرچی میگذره میبینم خدایا چقدر ما دو تا با هم اختلاف داریم چقدر از هم دلگیریم . دوتا کلمه حرف و خواسته عادی رو نمیتونیم با آرامش و خوشی با هم مطرح کنیم . یه روز بهش گفتم فقط خدا میدونه چقدر از هم متنفریم و داریم روش سر پوش میگذاریم

علی هم طفلکی خیلی حساس و آگاه شده و یه جورهایی لابه لای حرفهاش میرسونه که نگرانه .نمی دونم والله چی کار باید کرد . به اون که امیدی ندارم خودمم بد شدم .خیلی با خودم عهد میبندم که فلان کارو بکنم یا نکنم ولی روش پایبند نمیمونم  واسه همین با خودم هم درگیرم. فقط خدا رو شکر میکنم که این وسط این بچه خیلی خوب و فهمیده است ,تو درسهاشم خیلی خودکاره و اصلا بهش نمیگم بشین بنویس خیلی هم باهوشه و هرچیزی رو سریع یاد میگیره .دیکته اش هم عالیه . خیلی بهتر از اون چیزی که انتظار داشتم عمل میکنه با اینکه من کلمه های سختی بهش میگم

فقط موندم تو این مسخره بازی های ا م و ز ش پ رورش . همه چی به طرز بدی عوض شده و ادم تکلیف خودش رو نمی دونه مثلا دیگه باید همه کلمه ها رو جدا بنویسن

مثلا ما مینویسیم خوشحال, الان اینا باید بنویسن ( خوش حال)یا گمشده (گم شده)

و خیلی چیزهای دیگه . برداشتن برای کلاس اول قران گذاشتن که خیلی چیزها رو فقط الکی حفظ کنن بدون هیچ فایده ای . منم به عنوان نماینده کلاس دایم در حال کاردستی درست کردن یا تهیه لوازم هستم برای حروفی که یاد میگیرن ولی وقتی میبینم بچه ها از کاردستی ها خوششون میاد خستگیم در میره .چند روز پیش علی یه پلی کپی آورده بود که تو خونه حل کنه سوال آخرش این بود

یعنی مونده بودم این رو کجای دلم بگذارم برای بچه کلاس اول؟!

/ 5 نظر / 11 بازدید
مژگان

آخی عزیزم... بهتره پیش یه دکتر روانشناس بری.. البته نه روانپزشک.. مشکل عصبیت هر ریشه ای داره باید حل بشه.. یه ذره بی خیال همسرت باش خواهش می کنم... نه اینکه بهش محل نذاری، نه! بی خیال اداهاش باش.. مردا همشون ادا و اطوارای خاص خودشون رو دارن. خداروشکر برای پسر نازنینت که اینقدر باهوشه. وای اگر عسل بره مدرسه من با این جور مسائل اصلا نمی تونم کنار بیام.الانم تو مهدشون بهشون قرآن یاد میدن حفظ کنن اما من اصلا باهاش کار نمی کنم . بارها گفتم نمی خوام ذهن و مغز بچه ام با چیزی که اصلا به دردش نمی خوره و خودش هم اصلا معنیش رو نمی دونه پر بشه. واقعا مسخره بازی

مجی

شما درست می گی. خدا حفظ کنی علی جون رو برات انشااله هر لحظه از زندگیش پر از افتخار باشه برای شما

ساناز

واقعا نمی دونم چی بگم...اینجور موقع ها فقط خوشحالم که بچه ندارم...چون نمی دونم در جواب اون سوالهای چی باید می نوشتمممم [عصبانی][عصبانی]

عسل

وقتی از یه طرف روحت داره خورده میشه و تحلیل میره از طرف دیگه سخته که بتونی خوب و شاد باشی اما به خاطر علی باید بتونی که خوب بشی ...خوب و شاد ...به هر سختی ...

مامان خانومی

دعواها که مال همه خونه هاست . هرکی بگه نداریم دروغگوی بزرگیه . فقط زیاد و کم داره . یه وقتا انقدر ازش متنفر میشم که دلم میخواد خرخرش رو با دندونام بجوم . چه میشه کرد . پسر کوچولو خستگی تو از تنت در میاره . اشکال نداره