من اومدم

سلام

چند روزه می خوام بیام اینجا و یه پست بگذارم ولی نمی تونم . همینکه میام پشت کامپیوتر همه چی از ذهنم میپره . یه جورهایی با اینجا غریبی میکنم .

ولی چون دلم نمی خواست امسال رو بدون دوباره نوشتن تموم کنم ،امروز اینجام .

نمی دونم آدمی مثل من که خیلی هم تو نوشتن تنبله چقدر میتونه دوباره اینجا بنویسه مخصوصا اینکه یک چیز هایی در مورد این وبلاگ یک کمی ناراحتم کرده .

اول اینکه من نوشتن اینجا رو با یه دیدگاه و توقع دیگه شروع کردم که اصلا اونجور که من فکر میکردم نبود . دوم شاید بخاطراینکه من همیشه موقع نوشتن اینجا پر از انرژی منفی بودم و مرور دوباره یک شرایط عذاب دهنده برای نوشتن،حالم رو بدتر میکرد ،یک کمی از اینجا دلزده شدم.

سوم اینکه این وبلاگ بیشتر از اونچه که باید ذهنم رو مشغول کرد . دایم دلم میخواد بهتون سر بزنم و براتون کامنت بذارم و محبتتون رو جبران کنم ولی واقعا با اینترنت دایل آپ نمیشه و من از این بابت اذیتم .

چهارم اینکه دوست ندارم یه وبلاگ پر از غم و غصه و انرژی منفی داشته باشم ولی خب واقعا تا بحال شرایطم غیر از این نبوده .

اینها رو نوشتم که بدونید چی باعث میشه کم بیام اینجا ،شاید هم مهم نباشه .

اسفند عزیز هم که خیلی وقته منتظرش بودم از راه رسیده  و خوشحالم ولی نمی دونم امسال چرا بوی عید رو حس نمی کنم و اون حال و هوای همیشه بهم دست نداده .

هر سال این موقع یک خوشحالی عجیبی تو دلم بود بابت اینکه میخوام هفت سین بندازم ومنتظر دیدن جوانه های سبز و کوچیک درختها باشم( که خدا می دونه چه ذوق و شادی تو دلم بوجود میارن)و از همه مهم تر از اینکه دوباره روزها بلند و پر نور میشه.

ولی تا این لحظه خیلی این حس رو تجربه نکردم .

همه هم که حسابی مشغول خونه تکونی و خرید و آماده کردن مقدمات عیدن و سرشون شلوغه .

راستش امسال من خونه تکونی آنچنانی نکردم ( از خیر شستن دیوارها به تنهایی گذشتم)ولی باقی جاهای خونه رو کم کم تمیز کردم .آشپزخونه رو که قبل از تعطیلات بهمن که خانواده شوهرم اومدن اینجا تمیز کرده بودم و کار خاصی نیست .

خرید هم که خودم اصلا نکردم فقط یکی دو تکه برای علی گرفتم . راستش اینقدر خیابونها شلوغه که من اصلا دلم نمی خواد با غرغر خان( که تحمل کوچکترین ترافیک و شلوغی رو نداره و دمار از روزگار آدم در میاره ) برم برای خرید . روزها هم که نمی تونم برم چون علی کوچولو تبدیل شده به یک مرغ خونگی تمام عیار و از خونه بیرون نمیاد مگه با گریه و دعوا مرافعه . و تموم روزهای هفته ما توی خونه میگذره . یا داریم با هم بازی میکنیم یا دعوا مرافعه.

برام جالبه که با وجود وضعیت سخت اقتصادی برای اکثر مردم ، تموم مغازه ها از لباس فروشی گرفته تا فرش و کابینت و... پر از آدمه . همیشه فکر میکردم عید برای بچه ها قشنگه ولی خدارو شکر که بقیه هم بی بهره نیستند.

در مورد خودم اگه بخوام بگم خدا رو شکر بد نیستم دارم سعی میکنم با خودم مهربون تر باشم و خودمو اینقدر سرزنش نکنم .

دیگه نمی دونم در مورد چی بنویسم . پس فعلا خداحافظ تا پست بعدی

.

_ویسپوران عزیز ،دختر جون مهربون ، نازنین جون و مریم عزیز ممنون که تو این مدت دایم بهم سر میزدید و نگران حالم بودید . خوشحالم بابت داشتن دوستان خوبی مثل شما

 

 

 

 

/ 6 نظر / 9 بازدید
دخترجون

خوشحالم که دوباره نوشتی . خوبه که اسفند رو دوست داری پس لذتشو ببر. من هم فکرمیکردم عید مال بچه هاست اما به قول تو آدم بزرگا مثل اینکه طاقتشون برای عید کمتراز بچه هاست امیدوارم سال بسیار بسیار خوبی درانتظارت باشه [گل]

ویسپوران

سلام می بینم که آپ کردی و ندایی هم به من ندادی [نیشخند]

ویسپوران

میدونی خورشید جان دنیای مجازی دنیای عجیبیه ، خیلی عجیب فکر نمیکنم بشه این دنیا رو پیش بینی کرد به هر حال این چیزیه که الان بش رسیدی [قلب]

ویسپوران

راستی از اول پریدی رفتی سراغ سوم دومی چی بوده ؟ هوم ؟ [خجالت][خجالت][نیشخند]

ویسپوران

زیاد نگران سر نزدن به ما نباش همه مون میدونیم که با دایل آپ نمیشه جبران مافات کرد به هر حال بد نیست بری سر وقت ای دی اس ال البته اگه وقت آزاد زیادی داری

ویسپوران

خوشحالم که حالت بهتره امیدوارم حال علی هم خوب باشه [گل][گل] یکیش برای علی هاااااااا [نیشخند][چشمک]