آسمانم ابریست

هر چند وقت یکبار یه گردبادی میاد تو زندگیم و همه چی رو به هم میپیچه . اینقدر پشت هم برام بد یاد که میمونم اصلا چی شد یا باید چی کار کنم .

علی بیشتر از یک ماه و نیم مریض بوده  و این ماه تو خونه است ، غرغر با مامانم اینا دوباره کانتکت داشتن و باز روح و روان منو داغون کردن (حالا هم هر دو تو قیافه ان)، وضعیت مالی و کاری شوهرم به شدت نابسامان و متزلزل شده ، خودم دائم سردر د و سرگیجه دارم و مدتیه پای چپم هی ضعف میره و اذیتم میکنه و...

این وسط موندم حیروون و بی رمق همش نگاهم به آسمون ببینم کی بالاخره طوفان تموم میشه و خورشید از لای ابرهای زندگیم میزنه بیرون

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
ساناز

[ناراحت] ای بابا باز چرا؟یه مدت بود که همه چی آروم بود.[ناراحت]

خانوم خانوما

ایشالله که این خورشید میاد بیرون به همین زودیا . نگران نباش . اینقدر هم غصه نخور که پات درد بگیره . همه اینا از غصس راستی نمی دونم چرا وبلاگم برات اینقدر سخت باز میشه . برای هیشکی اینطور نیست

مریم

خورشید جونم...امیدوارم...به قول خودت طوفان تموم بشه... و تو طلوع کنی... در مورد مادرت و همسرت...با اینکه دیگه کار کشته شدی...ولی سعی کن...اصلا مداخله نکنی...هر چند که می دونم..خودت خیلی بهتر می دونی... توی خودت نریز...زنگ بزن..148..با یه مشاور..حرف بزن... حرف های رو توی دلت نگه ندار...

مادرخانومی

عزیزم همه چی درست می شه همیشه بعداز طوفان آرامش هست. کامنت خصوصیم به دستت رسید؟

مادرخانومی

عزیز ممنونم از کامنت قشنگت... لطف داری به ما جمیعاَ