خیلی بده که بیام و  دوباره با تلخی بنویسم ولی این تلخی واقعا با زندگیم عجین شده . تا میام جون بگیرم و با امید تازه به زندگیم نگاه کنم ، میزنه همه زحماتم رو برباد میده . اشکال اینه که این آدم روانش خرابه وگرنه اسم صابر خان و عادل خان و ... هزار کلمه مثبت دیگه کفاف این همه بدبینی و عقده رو نمیده .

دقیقا بعد از یکسال ( از اسباب کشی پارسال) مامان اومد تهران .گرچه تو سال گذشته بابا دوبار اومده بود ولی این رفت و آمدها اینقدر نبود که این ناعادل نتونه تحمل کنه و خب نتیجه چی بود؟ مثل همیشه .روزهای اول سعی میکرد خوددارتر باشه ولی اینقدر کارهاش مصنوعیه که از صد فرسخی داد میزنه ، بعدش هم که شروع کرد به چزوندن من پشت سر و متلک گفتن .بعد از رفتنشون هم باز یه داد و بیداد حسابی راه انداخت و هزچی دلش خواست گفت وحالا هم با پررویی همیشگیش میگه چیزی نشده که !وقتی من فشار رومه و عصبانیم باید خودمو تخلیه کنم !

اینقدر این چند روز فشار روم بود که روزهای آخر هی میرفتم تو دستشویی یواشکی گریه میکردم و میومدم بیرون وبا کمال شرمندگی اعتراف میکنم که به قدری تحملم کم شده بود که برای رفتنشون لحظه شماری میکردم . مصیبت اینکه مامان اینا تصمیم دارن تو آبان واسه تولد علی که عمه ام هم میاد ایران دوباره بیان تهران و من دیگه طاقت ندارم . نه روشو دارم که بهشون بگم نیان نه دیگه اعصابم میکشه که این همه استرس رو تحمل کنم .میدونم خیلی ها تون میگید باید برای ج د ا یی اقدام کنم ولی نه شهامت ریسک کردن روی یه آینده نا معلوم رو دارم نه شرایطش رو .اینقدر دعا کردم که خدا بهترین راه رو و توان عملی کردنشو جلوی پام بگذاره و تا حالا فایده ای نداشته از دعا کردن هم خسته شدم .

چقدر با خودم عهد میکنم که نیام و مصیبت نامه ننویسم ولی دارم میترکم باید یه جایی حرفهامو بزنم

راستی پسرکم 4 شنبه میره جشن شکوفه ها و رسما کلاس اولی میشه  من که خیلی هیجان دارم .تو این زندگی دلخوشیم فقط اونه و شیرین زبونیهاشو و مهربونی هاش . عاشقشم

/ 10 نظر / 9 بازدید
از ياد رفته

[ناراحت] اميدوارم همه چي روبه راه بشه هر جوري كه دل خودت مي خواد ناراحت نباش

ماری

سلام از علی تو لباس مدرسه عکس بزار شاید منم از الان شروع کنم واسه 4 سال دیگه به ذوق بیام!!! من واقعا نمیدونم با این نفرتم به مدرسه چطوری می تونم بچمو برای رفتن به مدرسه همراهی کنم!

samane mahdavi

سلام، دوست عزیز وبلاگ زیبایی دارید ، مطالبتون رو نگاه کردم ، جالب و البته مفید بود ، جا داره که بهتر از این بشه و حتما بهتر هم میشه ، اگه دوست داشتی یه سر به سایت ما هم بزن ، خوشحال میشم اگه به دردت بخوره ! موفق باشی [گل]

عسل

خورشید جان یه چیزی رو باید بهت بگم اینجا یه مکان امنه واسه تخلیه روحی هرکس به هر نحوی از نوشته های غمگین و ناراحت کننده ناراحت میشه میتونه به راحتی اون ضربدر بالای صفحه رو بزنه و تموم!اینجا هم خودت رو تخلیه نکنی کجا میخوای تخلیه کنی عزیزم؟بریز بیرون اونهمه استرس و اضطراب رو ...خوب میدونم و خوب چشیدم ان روزها رو اضطراب پیش بینی رفتارِ بدِ احتمالی استرس دعوای بعد از مهمان استرس ....و رفتارهای سرسنگین با خانواده ی من خانواده ای که جزء معدود دارایی های من در این دنیاست...حسرت خوش بودن و خندیدن در مهمانی حسرت نداشتن دلشوره ی همیشگی در خوش ترین لحظات تمامی اینها را چشیدم و اینکه بگم نه عزیزم اینا رو نگو شاد باش تقریبا یه حرف بیخوده ولی یه چیزی رو میتونم بگم اونم اینه که به خودت رحم کن!یعنی در حدی که میتونی و توانش رو داری اقدامی کن برای یک تغییر که لزوما اسمش جدایی نیست مثل یک جور دوری کوتاه مدت یک جور شرط گذاشتن...راستش من آرشیوت رو نخوندم و شناخت دقیقی از زندگی و همسرت ندارم ولی به هر حال هر آدمی یک نقطه ضعف داره ...ازش استفاده کن...

sanaz

[ناراحت][ناراحت] واقعا کاش می شد کاری کرد.... خیلی متاسف می شم حیف که کاری از دستم برنمیاد[ناراحت][ناراحت]

sanaz

[ناراحت][ناراحت] واقعا کاش می شد کاری کرد.... خیلی متاسف می شم حیف که کاری از دستم برنمیاد[ناراحت][ناراحت]

مرجان (مامان بردیا)

عزیزم می دونم خیلی بهت سخت می گذره .انشالله به زودی جواب اینهمه صبوری و تحملت رو می گیری. به خاطر فرشته کوچولوی کلاس اولیت هم که شده سعی کن مثل همیشه قوی باشی .

مژگان

متاسف شدم خیلی... مگه مامانت چیکار می کنه که اون اینجوری عکس العمل نشون میده؟ اصلا از خانواده ات جلوش حمایت نکن.. هیچی نگو وقتی داد و هوار می کنه... خودش کم کم می فهمه این موضوع ضعف تو نیست آرامش خداوند با شما باشه

چکاوک

خیلی ناراحت شدم من فکر میکردم دیگه این مشکل حل شده می دونم خیلی سخته اما اصلا به اون قضیه که گفتی فکر نکن خورشید

خانومی

شوشوی منم عصبیه عزیزم میفهمم چی میگی