احوال نوشت

باید اعتراف کنم که هیچ حس نوشتنم نیست ولی اومدم که به خاطر یکی دوتا دوستی که پیگیر حالم بودند مخصوصا لیندای مهربون ، یه خبری از خودم بدم 

مامان اینا رفتند بالاخره ،فکر میکنید بعد از چند روز؟ بله 16 روز!  بیشتر هم تقصیر بابا بود که سر لج افتاده بود که من یه ساله نیومدم بچه ام رو ببینم میخوام بیشتر بمونم. یعنی گفتن نداره چه پوستی انداختم و چقدر حرص خوردم . نه بخاطر خودم و فشارهایی که تحمل میکردم ، بخاطر خودشون که مبادا حرمتشون شکسته بشه و با ناراحتی برگردند.

فقط خدارو شکر میکنم که تموم شد و این مدت( رو در رو) با هم به مشکلی نخوردند .اونم به خاطر این بود که مامانم 90% شبها میرفت خونه عمه ام که از کار خدا تو این مدت ایران بود و یه وقتهایی هم بابا رو مجبور میکرد که باهاش بره و دوباره صبح بر میگشتن . این چند وقت هم که ننوشتم بعد از رفتنشون داشتم ترکشهای حاصل از ماجرا رو جمع میکردم . خودم موندم با یه معده داغون و سه هفته سردرد مداوم 

نوشتن شرح مصیبت فایده نداره فقط  یه چیزی رو خوب فهمیدم تو این مدت که همه حتی نزدیکترین هات که تو بارها و بارها به خاطرشون جنگیدی ، هیچ درکی از تو ندارن و کلا آدمها تو هر لحظه فقط به خودشون و دلخواهشون فکر میکنن فارق از اینکه خواسته یا نا خواسته چه آسیبی بهت وارد میکنند و دردم از اینه که یه رفتارها و یه حرفهایی گاهی ازشون میبینم که تا ته ته قلبم آتیش میگیره و میسوزه . با خودم میگم اینا که اینجوری در موردت فکر و رفتار کنن چه توقعی باید از خانواده شوهر داشته باشم ،بگذریم

علیرغم تمام این در و اون در زدنهام برای پیدا کردن استخر مناسب برای علی هیچ کاری نتونستم بکنم و یکی دو تا موردی که بد نبودد هم متاسفانه از 20 خرداد کلاسهاشون شروع شده بود و من فکر میکردم باید از اول تیر باشند و دیر شده بود 

شهید کشوری هم یکسری پکیج ورزشی داشت که خیلی تمایل داشتیم اونجا ثبت نامش کنیم که بعد دیدم احتمالا این بچه کشش رو نداره چون از هشت صبح می اومدن میبردن تا ساعت 2 بعد از ظهر با ناهار و... ولی سه تا کلاس ورزش پشت سرهم بود مثلا استخر و فوتبال و اسکیت . که من دیدم بچه ای که از استخر در اومده نمی تونه بره پشت سرش فوتبال بازی کنه یا به ورزش سوم که دیگه هیچی . خلاصه منصرف شدم  و نتیجه این شد که دو روز در هفته میبرمش فوتبال ودو روز هم شطرنج

ولی اگه گفتین حسنش چیه؟ اینه که من مجبورم رانندگی کنم . یعنی هر بار قبل از رفتن انواع و اقسام دلشوره و دلپیچه و... رو تجربه میکنم ولی میرم و خیلی خیلی بابت شکستن این طلسم که سالها آرزوم بوده خوشحالم  

این روزها هرچی فکر میکنم که چی میتونه سر حالم بیاره یا خوشحالم کنه به هیچ نتیجه ای نمیرسم  و هیچی دلم نمی خواد حتی مسافرت که هر سال تابستون بسیار مشتاقش بودم ، تنها چیزی که کشف کردم اینه که برم و موهامو کوتاه کوتاه کنم . یه کله سبک که تو این گرمای تابستون بتونم راحت هر روز دوش بگیرم . تا ببینم میتونم دلمو به دریا بزنم و از موهام دل بکنم یا نه

/ 7 نظر / 22 بازدید
مجی

خوب خدا رو شکر به خیر گذشت. امیدوارم که در پی رفتن مامان اینا خانواده آقای همسر پیداشون نشه

ماری

آفریننننننننننننننننننننننننننن میدونستم میتونی راننده بشی. دیدی گفتم.

ساناز

من واقعا گاهی می مونم از این همه .....(هرچی میخوا ی برای همسر بذار) نمی دونم واقعا چی می شه گفت و چه راهکاری می شه داد واقعا نمی دونم.... :(

شيلا مامان رومينا

آدمها اگه توقعشون رو از هم كم كنن خيلي چيزها درست ميشه. به هرحال خدا رو شكر كه به خير گذشت . كاش مامان و بابا خونه تهران رو نگه ميداشتن

مژگان

خدارو شکر عزیزم که لااقل اتفاق بدی نیفتاده بین مادر و پدرت و همسرت.. خیلی سخت نگیر گاهی پدر و مادرها و یا حتی خواهر و برادر ما به خاطر اینکه دل خودشونو خالی کنن و به طرف بفهمونن که رفتارش درست نیست این کارارو می کنن اما هیچ کس توی بطن زندگیت نیست که بفهمه نتیجه این رفتارها فقط آسیبه به تو و بچت.. کاملا درکت می کنم عزیزم

ماری

سلام راستش من تا حالا ماه رمضون جایی نرفتم مسافرت. الان خودمم دارم دنبال یه جایی سمت مازندران می گردم که بعد از ماه رمضون بریم اگه خدا بخواد. نارنجستان که وحشتناکه قیمتهاش جای دیگه هم پیدا نکردم. یافتم بهت خبر میدم. جهانگردی انزلی خوبه ها. ببین جا داره رزرو کنی. من جهانگردی آستارا نرفتم تا حالا. آهان راستی جهانگردی چالوس هم عالیه سوییتهاش پارسال شبی 100 بود تمیز و خوش منظره. تو جنگله هتله اش!

لیندا

خاهش میکنم دوستم وظیفمه این چه حرفیه میزنی ؟ من واقعا نگرانت میشم وقتی نیستی خداروشکر که به خیر گذشته همه چی . خیلی خیلی خوشحالم که رانندگی میکنی . عالیه برای خودت هم کلاس برو خوب . نمیتونی ؟