دل تنگ

می دونید کافیه من بیام اینجا کوچکترین حرفی بزنم در مورد غصه هام یا مشکلاتم با غرغر، یعنی به نصفه روز نمیرسه که یک جنگ اعصاب تو خونمون راه میفته .من نمی دونم اینقدر اینجا انرژی منفی سریع بر میگرده به آدم؟! والا بعد از چهار پنج روز سخت که خیلی بد بود برام دلم میخواست میتونستم یک کم اینجا حرف بزنم در مورد اتفاقی که افتاد ولی جرات نمی کنم یعنی دیگه انرژی یه درگیری دیگه رو ندارم .تازه امروز یک کم حالم بهتره و تونستم زندگی کنم. اینکه میگم حقیقتیه من وقتی با طرف مشکل دارم تمام دنیا برام متوقف میشه ومن فقط خودخوری میکنم و حرص میخورم و تو ذهنم با خودم و اون میجنگم که دیگه برام توانی نمیمونه . نه میتونم غذا بخورم نه بخوابم نه به چیز دیگه ای ذهنم رو مشغول کنم درصورتیکه اون زندگی عادی و روزمره اش رو ادامه میده و براش اهمیتی نداره .میدونم این درسته و کار من صد در صد اشتباهه .من دچار یک جور خود آزاری ام که نمی تونم مهارش کنم باید حتما اون ناراحتی یا مشکل حل بشه .البته حل که نمیشه چون تمام زندگی ما یه دور باطله که هی تکرار میشه . همه زندگیها توش دعوا و ناراحتی هست ولی میدونید فرقش با مال ما چیه؟ اینه که نهایتا چیزی عوض نمیشه همیشه اون خودشو بی تقصیر میدونه وهمه چی رو مربوط میدونه به طرز فکر وبهونه گیری و اخلاق من ومن هم اکثرا خودمو از درون محکوم میکنم که اره راست میگه منم که راه زندگی کردن و سیاست داشتن رو بلد نیستم ،بعدش چند روز همه چی آرومه ودوباره شروع میشه چون نه اون پذیرفته و عوض شده نه من!

تازگی ها غرغر یه هم تیمی پیدا کرده .علی هم داره همون رفتار پدرش رو با من پیاده میکنه ،اهمیتی به حرفهام نمیده و خیلی راحت بهم بی توجهی میکنه .

این جور وقتها ازبس خودمو عذاب میدم که دلم میخواد میتونستم سرمو از رو تنم بکنم و پرت کنم به دور ترین جایی که میتونم شاید از این همه گفتگوی ذهنی و سرزنش و فکرو خیال رها بشم

یکشنبه به قدری حالم بد بود که تو کلاس یوگا چند دقیقه که گذشت مربیم اومد گفت چقدر امروز سنگینی  وعضلاتت پر از تنشه و موقع ریلکس کردن ناخود آگاه اشکها بودن که بیصدا می اومدن و نمی تونستم جلوشون رو بگیرم که البته خیلی کمک کردکه سبک بشم .

قطعا یکسری از مشکلات من و غرغر بر میگرده به خودم .من دیگه اون آدم صبور و پرتحمل چند سال پیش نیستم شاید تو این ده سال زیادی زور زدم که همه چی درست بشه و حالاشده ام مثل یه بادکنک که بادشو خالی کردن ،شل وتهی .حالاهرچیز کوچیکی منو به شدت عصبی میکنه تحمل و گذشت قبل رو ندارم .اکثر وقتها کسل و بی روحیه ام .چیزی شادم نمیکنه حال و انگیزه انجام هیچ فعالیتی رو ندارم .حتی دلم نمی خواد با علی بازی کنم و باهاش سرو کله بزنم .من اصولا شادی کردن و خوش بودن و بی خیالی رو بلد نبودم یعنی یاد نگرفته بودم خونه ما تو بچگی همش یا اختلاف بود یا سکوت جایی نمیرفتیم نه مسافرت نه گردش تو خونه هم هرکس برای خودش زندگی میکرد حالا با توجه به این پیش زمینه و شرایطی که بعد از ازدواجم هم داشته ام ،به اینجا رسیده ام .دلم میخواد به خودم و روحم کمک کنم ولی نمیشه .میرم سراغ کتابهای روانشناسی و تفکر مثبت و... ولی دلم میخواد همشون رو پاره کنم و بریزم دور چون به نظرم همشون شرو وره .

 دیروز جواب نوار مغزم رو بردم برای دکتر میگه پرکاری مغر داری و علتش هم فشارهای عصبی و استرسه .هی دوز داروهامو هر دفعه میبره بالا ولی نمی دونم بالاخره چی

میدونم که خوشحالی وخوشبختی از درون آدم نشاءت میگیره .من خود درونم رو گم کرده ام 

/ 4 نظر / 10 بازدید
خانوم خانوما

تو که دختر حالت از من خر اب تره . نمی دونم باید چی بگم بگم شاد باش بگم قوی باش مگه خودم هستم. باید تمرین کنیم طرفامون رو آدم حساب نکنیم که بابتشون کمتر حرص بخوریم . فک کنم این تا یه حدی خوب باشه

نهال

حالا باز خوبه که این یوگا رو میری وگرنه که دیگه هیچیییی[ناراحت]

مریم

خورشید مهربونم...خب من خودمم دست کمی ازتو ندارم...اما یه مدل دیگه و یه خود خوری دیگه.... اما به نظر من تمرین کن....بریزی بیرون....اگه کم کم بریزی بیرون..یهو انباشته نمی شه...من خودمم اینجوری ام... این ماخود به حیا بودن...این خانوم بودنی که از بچگی تو مخ ما رفته... باعث میشه...هی سکوت کنیم...بعد یهو ظرفیتمون پر میشه.. می ترکیم...بقیه ام از دستمون ناراحت میشن...چون توقع ندارن... تمرین کن حرفت و بگی...حتی اگه حرفت و بزنن زمین و بهش اهمیت ندن...( من خودم اینجوری ام مثلا وقتی می دونم نه می شنوم ..اصلا نمی گم...و این تبدیل شده به یه عادت...)...هی یادم می ره...تمرین کن...از چیزهای ساده شروع کن...اگه مثلا از خستگی روی مبل نشستی..همسرت...میگه برو فلان کار و بکن... بگو خسته ام...تا تو نگی اون نمی فهمه تو چه ات... اگه از حرفش ناراحت شدی....بهش بگو...بدون خشم..تمرین کن..یگی نزاری رو هم جمع شه...تو که یه روز همه رو می ریزی بیرون... این بار امتحان کن....خورد خورد حرف هات و گلایه ها تو بگو...

مریم

در مورد علی هم حق با توه...اون به پدرش نگاه می کنه.... با اینکه می دونم...الان می گی فایده نداره...ولی در مورد این موضوع به همسرت گوشزد کن...که اگه امروز علی یاد بگیره روی تو بایسته...فردا هم مطمئنا با پدرش این کار می کنه... مخصوصا دوران بلوغ پسرها...که خودش حکایتیه...اصلا هم فکر نکن..همسرت حرفت و می پذیره یا نمی پذیره...مهم نیست... مهم این که عادت کنی...بگی...حرف بزنی... یواش یواش..اون دیدی که توی ذهن بقیه و همسرت ایجاد کردی عوض کنی...تو زنی هستی که می فهمی . از همه مهم تر این که خشم و از لحن حرف زدنت جدا کنی... و من فکر می کنم..اگر کم کم دلخوری ها تو بگی...بیشتر به خودت مسلطی... تو می تونی...خورشیدم...ماهی و هر موقع از آب بگیری تازه است.. ببخشید اینقد حرف زدم بوس