امروز صبح خواستم یک روز ( در اصل یک هفته) جدیدو با انرژی مثبت و شادی اغاز کنم . گفتم که سخت نمی گیرم اگه علی دیر از خواب بیدار شد و بهونه گیری کرد. کلی به خودم وعده های خوب دادم و ازتخت اومدم بیرون ، داشتم خوب پیش میرفتم تا اینکه دوباره سرفه های علی شروع شد و دوباره چشمم به شیشه های داروش افتاد که مثل یک ردیف سرباز اماده به خدمت سرتاسر کابینت رو پوشوندن و باز تلفن غرغرخان و سیل انرژی منفیش درمورد علی...

خلاصه با دل پر بردمش مهد وحسابی دمغ شدم ولی تو راه برگشت به خودم گفتم باید خدارو شکر کنم که مشکل بچه من مریضی های کوجیکه و برطرف میشه ، پس اون خانواده هایی که بچه هاشون بیماریهای خطرناک دارن باید چی بگن . واسه همین یک کم خجالت کشیدم و حالا دوباره دارم سعی میکنم به خودم انرژی بدم .

ولی واقعا خدا بعضی از بنده هاشو چه آزمایشهای سختی میکنه (خودمو نمیگم ) و بعضی ها چه صبر و روحیه قوی دارند که من همیشه با دیدینشون کلی شرمنده میشم .

یک روزکه خیلی خسته و گرفته بودم یک کسی بهم گفت اشکال تو اینه که می خوای زور بزنی علی رو سلامت نگه داری چرا نمیسپاریش دست خدا ، گفتم چرا من همیشه میگم خدایا خودت از علی مراقبت کن .گفت نه!تو به اون چیزی که میگی اعتماد نداری، میگی خدایا میسپارمش به تو ولی بی خیال نمی شی و باز دایم داری فکر میکنی چی کار کنم!

باور کنید مو به تنم سیخ شد .دیدم کاملا درست میگه و من چقدر ایمان و توکلم ضعیفه . از اونروز حرفش دایم تو گوشمه ولی گاهی وقتها بر میگردم به روش اشتباه خودم.واقعا دلم می خواد تو خیلی از مسایل بیخیال بشم ورهاشون کنم ولی نمیشه .ما کلا خانوادگی همین جوریم دایم داریم زور میزنیم همه چی رو درست کنیم و دنیا هم بیشتر بهمون سخت میگیره. نمی دونم چی کار کنم که توکلم بیشتر و درست تر شه.

از این حرفها بگذریم . چند وقتیه دوباره میرم ورزش( بعد از یکسال!) .جلسات اول خیلی برام سخت بود و به زور خودمو تکون میدادم وقتی هم میومدم خونه از بدن درد مچاله بودم ولی دیدم واسم خوبه که از خونه برم بیرون تو یه محیط نسبتا شاد قرار بگیرم.همیشه دیدن اون همه خانهایی که هم سن و سال مامانم اند ولی با انرژی فراوون میایند ورزش میکنند و همیشه خدا هم مرتب و ارایش کرده اند خیلی برام جالبه . راستش هیچ تصور خوبی از خودم وقتی به سن و سال اونها برسم ندارم (از بس مثبت اندیش و امیدوارم!) ولی میبینم که حتما اینها هم تو زندگیشون مشکلاتی دارند ولی بازم سرزنده اند.راستش من خودم اصلا خلاقیت و حال و حوصله آرایش کردن ندارم ولی میمیرم واسه لوازم ارایش و خانهای مرتب و خوشگل.نمی دونید چه انرژی میگیرم وقتی یک کسی رو شیک و ارایش کرده میبینم . راستش خودم تقریبا هیچی بلد نیستم و همیشه اینقدر گند میزنم که از خیرش میگذرم .غرغرخان هم از اون تیپ مردهاییه که تو هر ریختی خودتو بکنی واسش فرقی نداره و با نمیفهمه یا براش اهمیت نداره واسه همین هم من هیچ وقت تشویق نشدم ، در صورتی که همه میگن قیافه من از اون تیپ صورتهاییه که با آرایش خیلی عوض میشه

راستش خیلی دوست دارم برم یه جایی یاد بگیرم ولی نمی دونم کجا .شماها نظری ندارید؟اگه کسی جایی رو سراغ داره که خوب خودارایی رو اموزش میده بهم بگه ممنون(البته اگه کسی لطف کنه یه نظربگذاره!!!)

/ 2 نظر / 8 بازدید
مری

سلام ایشالا پسرت زود زود خوب شه وبلاگ با مزه ای داری بهت پسوورد میدم

مری

خصوصیت رو چک کن