دوباره دعوا شد .خیلی هم جدی. از بس بعد از رفتن مامان اینا بهونه گرفت و متلک گفت و اخم وتخم کرد که طاقتم تموم شد و باز باهاش دهن به دهن شدم .

برخلاف همیشه اینبار هر چی گفت و فحش داد برگردوندم به خودش و خانواده اش .نمی خواستم کار به اینجا بکشه ولی دست بردار نبود.تواین چند روز هی نشنیده گرفتم ،هی براش توضیح دادم ، فایده ای نداشت . اصلا دلش دعوا می خواست .

اخرش هم تو دعوا گفت تو نقطه ضعف زیاد داری ، من می تونم خوب باهاشون اذیتت کنم، یکیش خانواده ات. اینو که گفت دیگه دیوونه شدم گفتم همه نقطه ضعف هامو از بین میبرم ببینم چی کار میخوای بکنی! اولیش هم خانواده ام . از گریه نمی تونستم حرف بزنم ولی زنگ زدم خونمون و به مامان گفتم لطفا فعلا دیگه خونه من نیایید . این شده بهونه دست فلانی واسه اذیت کردن ،بگذارید بتونم تکلیف زندگیمو روشن کنم. برخلاف تصورم ناراحت نشدند .گفتند باشه

خب حالا دیگه خیالم راحت شد و دیگه چیزی واسه باج دادن بهش ندارم . حالا دیگه می تونم خیلی راحت مثل خودش بشم و همون کاری که تو این 9 سال با من و خانواده ام کرده باهاش بکنم.

تموم این سالها بیشترین چیزی که باعث میشد کوتاه بیام و خفه بشم ،خانواده ام بود به قول خودش نقطه ضعف ! چون هر وقت باهاش مخالفت میکردم ، بی ربط و با ربط اذیتش رو به اونها میکرد . حالا منم و اون و خانواده ش.

نمی دونم شاید نقطه ضعف های دیگه ای هم دارم و نمی دونم ولی هر چی باشه برطرف میکنم و جلوش می ایستم .

می دونم خیلی به این رابطه امیدی نیست ولی این هم اخرین راهیه که می خوام امتحان کنم. میدونم خیلی سخته و باید خیلی خودمو قوی کنم چون از این به بعد جنگ اعصابم بیشتر میشه ولی خب این تنها راهیه که تو این چند سال امتحان نکردم.

هیچ وقت دلم نمی خواست بشم مثل اون پست و بی چشم و رو . نمی خواستم هیچ وقت خودمو در حدش پایین بیارم . دیگه راهی واسم نگذاشته .فقط می مونه یه مسئله که اونم همیشه تو زندگیمون مشکل درست کرده و اینجا جای بیانش نیست و من نمی دونم در مورد اون باید چه برخوردی کنم؟

برام دعا کنید که خدا توان و ارامش مبارزه و برخورد باهاشو بهم بده و بتونم پای تصمیمی که گرفتم تا اخرش برم.و وسطهاش دوباره همون ادم دل رحم بیخود نشم.

واسم دعا کنید

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ويسپوران

میدونم از اینکه مامانت دیگه خونه شما نیاد یه روز هم نمیتونه راحت باشه ولی خب ... از اینکه اینقدر راحت به تصمیمت بله میگه معلوم میشه که خیلی خاطرت رو میخواد و برای تصمیماتی که توی زندگیت میگیری ارزش زیادی قائله حتی اگه به قیمت ندیدن تو باشه [پلک]

ويسپوران

ایشالا که خیلی راحتر از اونی که فکرشو بکنی میتونه مشکلات رو یکی یکی حل کنی و پشت سر بزاری منم برات دعا میکنم [مغرور][گل]

دخترجون

بمیرم که دوباره جنگ اعصاب داری . اما خوب کاری کردی .دیگه متوجه شد که اگه بخوای می تونی . می فهمه که تا حالا از خوبی خودت بوده که چیزی نگفتی .حالا باید اون ققطه ضعف نشون بده .خیلی مراقب خودت باش .

پريسا اديسه

آخيش . بابا خوب كاري كردي عزيزم . مرگ يه بار شيون هم يه بار . حالا حساب كار مياد دستش خورشيد جان . ولي با آرامش كارتو پيش ببر . گريه نداره كه . بالاخره تو هي استخون لاي زخم گذاشتي اينكه نمي شد . بهترين كارو كردي عزيز دلم . من مطمئنم حالا نتيجه مي گيري . قربونت برم .

ساناز

عزیزم به نظر من این تنها راهی بود که امتحان نکردی.آدمی که به هیچ صراطی مستقیم نیست رو نمی شه کاریش کرد و باید باهاش مثل خودش بود.البته من جای تو بوم حتما خیلی وقت پیش از این حربه استفاده می کردم عزیزم.فقط تا می تونی قوی باش و نذار این وسطا کم بیاری.برات دعا می کنم نازنینم[ماچ][ماچ]

مری

عزیزم خیلی محکمی که طاقت میاری مبارزه کن عیزم ولی زندگیت رو خراب نکن[ماچ]

دخترجون

خورشید بیا یه خبربده ؟ خوبی که [ناراحت]

هاله

خیلی خوب کاری کردی که سعی کردی نقطه ضعف هاتو از بین ببری اینطوری کمتر بهونه دستش می یاد توکل به خدا شاید رفتارش بهتر بشه

دختر جون

خورشیدم ؟منتظرم با خبرای خوب بیای سرشار از انررزیااا[ماچ]