من و سردرد و روزهای گذشته

امروز بعد از چند روز سردرد وحشتناک تونستم مشغول کارهای روزمره و زندگی عادیم بشم .چند وقتیه که فاصله سردردهام خیلی کم شده و با هر فشار عصبی خودشو با شدت هر چه بیشتر نشون میده

و هیچ مسکنی هم بهش اثر نمی کنه . نمی دونم چرا اینقدر زود از کوره در می رم و تاب و تحمل سابقو ندارم هر چیز کوچیکی چنان دیوونه ام میکنه که خودمم تعجب میکنم

از یک طرف علی با شیطنت ها و سوالهای بی پایانش در مورد هرچیزی دیوونم میکنه از یک طرف هم غرغر .یه وقتهایی فکر میکردم من مامان کم حوصله ای هستم ولی وقتی اکثر مادر های جوان همسن و سال خودم رو می بینم ( یا خودشون بهم میگن) ، می بینم نه بابا خیلی هم حوصله به خرج می دم . سر وکله زدن با یه پسر بچه ای که علی رغم بد غذاییش انگار سوخت مو *شک زده واز در و دیوار بالا میره و هنوز یه خرابکاریشو جمع نکردی یه گند دیگه میزنه ،خیلی هم راحت نیست . از اونطرف ماجرا تازه از جایی شروع میشه که پدر عزیز از راه میرسه و من دایم باید مواظب باشم که دعواشون نشه و کار به یقه کشی نرسه! و تازه به من هم انتقاد بکنه که ای بابا تو چرا اینقدر با این بچه درگیری!!! سبز

اخیرا نمی دونم چی شده که خودش داره پیشنهاد میده که دوباره علی بره مهد و اینبار منم که ( علی رغم تمایلم) به هیچ عنوان اظهار نظر نمی کنم .گفتم خودت می دونی می خوای بگذارش ،نمیخوای نگذارش . من دوباره حوصله ندارم که تا رفت و یه عطسه کرد کاسه کوزه ها ر به سر من بشکنی که بچه رو بخاطر خودت مریض کردی.

فعلا که مونده چی کار کنه .

خودش هم چی بود که از بعد از عید تا حالا 10 مرتبه بد تر شده واسه همین هم یک درجه ارتقائ مقام بهش دادم و منسوبش کردم به لقب غرغر میرزای اول! نیشخند

خیلی خیلی دلم میخواد که میتونستم یه کار نیمه وقت پیدا میکردم و از خونه میزدم بیرون واقعا بهش احتیاج دارم از همه نظر ولی هم سنم بالا رفته هم تجربه کاری ندارم واسه همین فقط باید به بند (پ) متوسل شد که خدارو شکر من از دار دنیا هیچ کس رو ندارم که یه جا و واسه یه چیزی وساطتم رو بکنه .

روزها سعی می کنم به زور هم که شده بشینم و یکساعتی مروری رو کتاب زبانهای گذشته ام بکنم واقعیتش اینه که خیلی هاش از ذهنم پر زده و رفته ولی بازم جای امیدی هست .

فکر میکنم مسئله اصلی تو انجام هر کاری داشتن انگیزه است اونه که آدم وادار میکنه یه کاری رو هرچند سخت باشه ادامه بده ،خب شاید هم گیر کار من اینه که اون انگیزه لازم رو ندارم .مثلا یه روزی به طور خودکار کارهایی که می تونم تو طول روز وقتم رو باهاش پر کنم ،میاد تو ذهنم . خیلی از روزها هم حوصله اینکه از جام بلند بشم و کارهای روزمره ام رو (مثل اشپزی که من از انجامش لذت می برم) انجام بدم ندارم.

اصلا یه روزهایی آدم وقتی چشمش رو باز میکنه می فهمه که امروز روز اون نیست ( واسه من اکثر روزها اینجوریه) وانگار شارژآدم ته کشیده . واسه شما چقدر پیش میاد ؟ یا اصلا این جور وقتها خودتون رو با چی شارژ میکنید ؟ چی میتونه حال و هواتون رو کامل عوض کنه ،خیلی دلم میخواد بدونم . لطفا خساست نکنید و بگید .

 

راستی خیلی ممنون از کسانی که برام آدرس دکتر رو گذاشتن .متاسفانه یکیشون که فقط برای اخر شهریور وقت داره!یکیشون خیلی دوره ،یکی دیگه هم که خودش دیگه ویزیت نمیکنه و همکارهاش هستن حالا شاید همین آخری رو برم . بازم ممنون             

 

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ویسپوران

به نظرم اگه علی رو بفرستی مهد اوضا بهتر شه از طرفی خودت هم میتونی واسه یه نصف روز هم که شده آرامش داشته باشی [فرشته]

پوپک

سلام خورشید جان. راستش من مدتی طولانی بود که به دلیل کار زیاد اداره دسترسی به نت نداشتم و بعدش هم که اومدن و سیستم هامون رو زیر و رو کردن و آدرس های محبوب من که یکیش شما باشی حذف شد و من کلی دنبال همه گشتم تا پیداشون کنم اما آدرش تورو پیدا نکردم تا خودت کامنت گذاشتی . خلاصه خواستم بگم به یادت هستم

نهال

من وقتائی که خیلی دپرس میشم میرم بیرون قدم میزنم حتی اگه بعداز ظهر و وقت قدم زدنم نباشه خیلی حال و هوامو عوض میکنه چون منم اینروزها به خاطر کنکور آزی فشار خیلی زیادی رو دارم تحمل میکنم...... اینروزها پارکها هم خیلی عالی شده از دیروز که من رفتم پارک خیلی روحیه و حال و هوام عوض شده هر چی بیشتر تو خونه بمونی بدتره به نظرم حالا که هوا داره رو به گرمی میره علی رو بذار مهد و حداقل چند ساعتی رو در اختیار خودت باش منم عید داشتم دیوونه میشدم هیچ کجا هم که نمی رفتیم بچه ها هم که تو خونه بودن ولی از وقتی مدارس باز شده خیلی بهترم..تا این کنکور کوفتی تموم بشه هممون راحت بشیمو یه نفسی بکشیم...

دخترجون

سلام دوستم . حالا که روزا بلند شده نمیشه بری بیرون کلی پیاده روی حال میده !! دکتر چی شد؟

مریم

خورشید جونم...نمی دونم چی خوندی...اما بگو...شاید بشه به هر حال کار پیدا کنی..اما کار نیم وقت یه خرده سخته....اما...جوینده یابنده است... حالت بی انگیزگی که نوشتی...من فکر کنم..یه چیزی تو مایه های حس افسردگی....جدا از دوا...ورزش و نرمش می تونه..هورمون هاتو راست و ریست کنه[نیشخند]..جدی ها... تو قبل اینکه بری سراغ کار...روزانه از یک ربع شروع کن تا به بره بالا.. اگه می تونی برو کلاس ایبرویک..اگه نمی تونی...سی دی ایبرویک بگیر..با علی نرمش کن..حتی صبحا تو پارکها گروه هایی هستن که نرمش می کنن...حتما نرمش شروع کن و پشت گوشش ننداز... خودت می بینی که نرمش معجزه می کنه... من منتظرم که بیایی خبر از ورزش و نرمش بدی ها... هیچ عذر و بهونه ای هم قبول نیست...حتی اگه تو آپارتمانی..باز میشه..نرمش های سبک بکنی آهنگ و موزیک هم فراموش نشه... [ماچ]

پریسا ادیسه

خورشید جونم یه قرار وبلاگی ِ دوشنبه گذاشتیم می تونی بیای؟

گلپر

خورشید عزیزم اگه خونه تون نزدیک سهروردی هست یه کلاس یوگای عالی تو خیابان هویزه هست که من میرفتم و خیلی عالی بود . اگه خواستی شماره اش رو بهت بدم دوستم .