تابستون عزیز هم تموم شد . دوباره شش ماه عذاب. با اینکه من گرمایی ام وهوای خنک رو دوست دارم ولی پاییز و زمستون رو دوست ندارم . از اینکه ساعت 5 هوا تاریک میشه و از شبهای کشدار بلندش بدم میاد.جالب اینکه به نظرم شش ماه دوم سال خیلی دیرتر از ششماه اولش میگذره . مخصوصا 2،3 سال اخیر که مریضی های علی تو زمستون بیشتر میشه و اکثر این دو فصل رو مهد نمیره و هر دو مون حسابی خونه نشین میشیم ، خیلی سخت میگذره.

و فعلا، علی فردا آخرین روزیه که میره مهد و قراره مهر ماه رو تو خون بمونه تا یک کم جون بگیره و اگر خدا بخواد و بین مریضی هاش فاصله بیفته براش واکسن انفولانزا بزنم ( هر چند که پارسال خیلی مفید نبود) .

خلاصه قراره یک ماه اینده حسابی خوش بگذره چون این شیطونک اصلا تنهاییی بازی نمیکنه و بسیار هم ددریه!

راستی پنجشنبه بردمش پیش یه دکتر که خیلی وقت بود توصیه اش رو بهم میکردند و ایشون گفت به نظرش علی آلرژی داره و تموم این سرفها و مریضی های پی در پی اش به خاطر اینه و باعث میشه زود سرما بخوره و چرکی بشه . یکسری توصیه ها هم به ما کرد که یکیش باعث شد اتاق علی یک نظافت بنیادی بشه و بنده یک روز در میون جارو بزنم و دستمال بکشم و البته گفته واسه بررسی دقیقتر ببرمش پیش یک متخصص آلرژی. والله خسته شدم از بس فکر کردم به این بچه که همین طوری بد غذا هست چی بدم که سرخ کردنی نباشه.

هر سال این موقع که میشه دلم میخواد منم یک عالمه کیف و دفتر و خودکار نو بخرم و برم مدرسه . من از بچگی عاشق لوازم التحریر بودم اینقدر که خیلی هاشو دلم نمیومد استفاده کنم و خشک میشد!!!. الان هم که فروشگاه ها پر از لوازم فانتزیه. مدرسه همیشه برام عزیز بود (بجز دوران نکبت راهنمایی و محیط خشکش و معلم های افتضاحش) .همیشه از اون بچه هایی بودم که اونجا بهم بیشتر خوش میگذشت تا خونه ،حتی با وجود استرسهایی که همیشه واسه امتحانها داشتم .من بچه خودکاری بودم وپدر مادرم اصلا نمی فهمیدند سال تحصیلی چه جوری میگذره فقط واسه گرفتن کارنامه و کیفور شدن از نمره های خوبم مییومدند مدرسه . دبستان که بودم خودم به خودم دیکته میگفتم و تو دبیرستان ساعت میگذاشتم و 3 صبح پا میشدم درس میخوندم . جالب اینکه موقعی متوجه شدندکه من چه بچه خوبی بودم که برادرم رفت مدرسه و هر سال با نمرات ناپلئونی و کلی تجدید و معلم خصوصی قبول میشدو در حقیقت مامانم باهاش یک بار دیگه دیپلم گرفت.

خلاصه هر سال اینروزها دلم کمی میگیره و غصه عمری که گذشت و فرصتهایی که از دستم رفت رو میخورم.

چند وقت پیش ساناز عزیزم منو به یک بازی دعوت کرده بود که امروز با کلی تاخیر انجامش میدم خواسته با خوندن این کلمات اولین چیزی که به نظرم میاد رو بنویسم.( اون وقتهایی که وبلاگ نداشتم و فقط وبلاگ میخوندم چقدر دلم میخواست تو بعضی بازی ها شرکت کنم!)

دریا: صدای آرامش بخشش

قهوه:بوی خوشش که منو مست میکنه

غرور: شوهرم!

مدرسه:دبیرستانم که عاشقش بودم بهترین روزهای عمرم رو اونجا گذروندم

دفتر مدیر:اتاق محاکمه

آب گوشت:درکه

قرمه سبزی:خوشمزه ترین و محبوبترین غذای ایرانی که علی عاشقشه

ریاضی:نفرت انگیزترین درس دنیا که هیچ وقت هیچی ازش نفهمیدم !

آهنگ : آهنگهای ابی که تموم دوره نوجوانیم رو با هاشون گذروندم

ماه رمضون: دعای ربنای افطار و سردرد های بعد از افطار

استخر: هیچ وقت ترسم نگذاشت ازش خیلی لذت ببرم

روزنامه:روزنامه ایران که غرغر خان از شماره های ابتداییش تا قبل از عوض شدن مدیر مسئول و... به درد نخور شدنش،همه رو بصورت آرشیو داشت و نمیگذاشت دست کسی بهشون بخوره و هر وقت ما اسباب کشی داشتیم باید نصف وانت روزنامه با خودمون اینور اونور میبردیم و آخر سر با حال زار مجبور شد بریزدشون دور!

کودکی:معصومیت

قزوین: ماموریت های یکروزه شوهرم

دروغ: راه گشای اکثر آدمها تو این دوره زمونه

لیسانس:همون دیپلم به درد نخور سابق

فوتبال: جام جهانی که تو خونه ماها هم که اهل فوتبال نیستیم شور و هیجان میاره

قانون:یه مشت باید و نباید که منافع یکسری افراد رو تامین میکنه

پرواز:چند سال پیش مدام خواب میدیم که دارم پرواز میکنم و عجب حس سبکی خوش آیندی داشت

اشک: کمک بزرگی واسه خالی شدن از فشار و استرس

ازدواج:بزرگترین برد یا باخت زندگی آدم

وبلاگ:دلخوشی و سرگرمی اخیر من

شب: کویر با اسمون پر از ستاره اش

زندگی : یه کلاف پیچیده از خوشی ها و نا خوشی ها و ترسها و لذتها

عشق: کشک!(با عرض معذرت)

هلو: پوست کرک دارش که همیشه تنمو مورمور میکنه

خارج: هر جایی غیر از وطن

خواب:آرزوی یه خوش و عمیقش سالهاست که به دلم مونده

اینترنت:همدم تنهایی من

مجلس:اینو واگذار میکنم به ویسپوران که کارشناش مسائل سیاسیه!

سال 88:امیدوارم نیمه دومش بهتر از اولش باشه

کلم پلو: غذای مورد علاقه بچگی هام

کتاب: بهترین دوست که بی توقع کلی چیز بهت میده و هیچی ازت نمی گیره

 

 

 

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سميه مامان ایلیا

داشتم فکر می کردم کاشکی باهات هماهنگ کرده بودم تو اون سه روز که غرغرخان نبود یه سر میومدی خونه ما . این دفعه رفت خبر بده باهات هماهنگ کنم

خانم خونه

راستی اوضاع چطوره . خوب هست که ایشالله ؟ به یادت هستما دوست خوبم

ویسپوران

سلام از اونجايي كه من پاييز به دنيا اومدم واسه همينه كه غيرت خاصي رو پاييز دارم [نیشخند]

ویسپوران

خوب که فکر میکنم می بینم که من یکی از بچه گی عاشق ماکارونی بودم حتی وقتی مریض بودم و برای خونواده م یه مقداری قابل توجه میشدم [پلک]ازشون میخواستم که برام ماکارونی درست کنن و جالب اینجا بود که همیشه هم اثر میکرد و زودی هم خوب میشدم [خنده]حالا سرش تو چی بود خودمم نمیدونم خلاصه اینکه توصیه میکنم به جای سوپ و غذاهای مقوی به علی ماکارونی بدی بلکه یه خورده جون بگیره [خنده]

ویسپوران

یادش بخیر هیچ دورانی دوران ابتدایی نمیشه ... گروه سرود و معلمای دلسوز و نمراتی که همیشه با ارفاق بود من هميشه خودم رو مثبت جلوه ميدادم و اگرم قرار بود كاري رو انجام بدم آب زير كاهي انجامش ميدادم يادش بخير گاهي اوقاتم كه شر ميشدم و در كلاسا رو ميزدم و در ميرفتم و ديگه پشت سرمم نگاه نميكردم ببينم چي شد [قهقهه]

ویسپوران

خب ... كاش ميشد خاطرات خوش گذشته رو به زندگي برگردونيم ... !

ویسپوران

تعريفت از بعضي كلمات احساسي و از بعضي كلمات منطقي بود ... و البته باعث بسي انبساط خاطر ما شد [نیشخند] باشد تا ما هم چون شما رستگار گرديم [پلک]

sherry

من ولی پائیزو دوست دارم البته غروباش خیلی غم داره ولی عاشق رگبار بارونشو آسمان ابری گرفتشم و خش خش برگ زیر پا

پريسا اديسه

سلام خورشيد عزيزم اولا ممنونم بابت كامنتات عزيزززززززززززززم . در ثاني يك نقطه اشتراك بين خودمو خودت كشفيدم و اون علاقه وافر به لوازم التحريره . بعد هم ببين دختر جون بايد شش ماه رو با تاريكي زود رس و شب هاي كشدار و اينا سپري كني پس بهتره بتوني دوستش داشته باشي . باور كن پاييز شباش خيلي دل انگيز ميشه اگر خودت هم بخواي دوستم .