آمار بعد از کلی غیبت - کوچه خلوت دل

 
بعد از کلی غیبت
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۳  

برام عجیبه که تقریبا پونزده روز از اسفند، یکی از دو ماهی که توی سال خیلی دوستشون دارم (اسفند و اردیبهشت)، گذشته و من هنوز چیزی ازش حس نکردم و اینجا هم چیزی ننوشته ام . هر سال همیشه چشم انتظارم تا اسفند بیاد و من ازتک تک روزهاش و تغییراتی که تو طبیعت میشه لذت ببرم ، مخصوصا جوانه زدن درختها و شمشادها که منو بی نهایت سرشار از انرژی میکنه ولی امسال تا حالا شاید به تعداد انگشتهای یک دست هم از خونه بیرون نیومدم که ببینم چه خبره؟ دربست وتمام وقت درخدمت علی هستم که از اواخر دی نرفته مهد کودک ودایم داشته دارو میخورده . بعدش هم این سه هفته اخیر من و غرغر هم سرمای خیلی شدیدی خوردیم که بنده با کلی آمپول و آموکسی کلاو که تموم هم نشده هنوز کامل خوب نشدم.

خلاصه یه روزهایی خیلی دلم میخواد بیام بیرون ویک کم راه برم .در مورد اینجا که هم تنبل شده ام هم دلسرد . یک مدت که نمیایی و نمی نویسی دیگه سخت میشه . یک هفته هم که به خاطر تعویض ویندوز و ... کامپپیوتر نداشتم وبعدش هم همش با خودم گفتم بیام بنویسم که چی ؟ وقتی کسی اینجا رو دوست نداره یا نمی خونه یا نوشتن و ننوشتنم اهمیتی نداره. واقعیتش اینه که اینجا از اول هم خیلی خواننده نداشت ولی چند ماهیه که اکثر همون معدود دوستانی که میومدن و بهم سر میزدن و کامنت میگذاشتن هم دیگه نمیان واین باعث میشه که فکر کنم اگه قراره بنویسم فقط واسه خودم خب این چه کاریه که اینجا بنویسم ؟

بگذریم امروز هم بالاخره طلسم شکست و غرغر علی رو بعد از حدود سه ماه برد ارایشگاه که موهاشو کوتاه کنه(پسرک دیگه چیزی کم از جنگلی ها نداشت) . البته این دومین بار تو این پنج ساله که این کارو میکنه وهمیشه خودم میبردمش .منم دیدم فعلا که بعد ازمدتها ، یکی دوساعت برای خودم وقت دارم بیام اینجا بنویسم که تو اسفندم یه چیزی ثبت بشه

از حال و احوالم بخوام بگم بد نیستم ضعف پام که قبلا نوشته بودم وقتی که خیلی طولانی شد و شامل دست چپم هم شد که مدام سنگین میشه و درد میکنه ، خیلی نگرانم کرد( چون دیگه خیلی حساس شده ام و یک کم که ناراحت میشم شروع میشه و چند روز ادامه داره )و هفته پیش رفتم دکتر و وقتی بهش گفتم چه جوری میشم گفت که سریع باید ام آر آی کنم تا ببینیم چیز جدی نباشه . واسه همین هم دوشنبه غرغر مرخصی گرفت و موند پیش علی و منم تنهایی رفتم اونجا . وقتی تو اون دستگاهه بودم فکر کردم که چقدر زندگی مسخره است .همیشه این چیزها رو تو فیلمها میدیم و حالا خودم اینجام و چقدر آدمهای مختلف اومدن تو این دستگاه خوابیدن و بعدا خبرهای بد در مورد سلامتیشون شنیدن . خلاصه قراره دوشنبه آینده برم و جوابش رو نشون دکتر بدم .میدونم که مشکلم عصبیه ولی همش دعا میکنم که اون چیزی که همیشه ازش میترسم نباشه .با علی هم که کجدارو مریز طی میکنیم.با وجود اینکه همش تو خونه است آماده مریض شدنه . احساس میکنم که علایم آلرژیش شدت گرفته ( علی رغم همه پرهیزها) چون چند وقته که زیر چشماش خیلی کبود شده . از صبح که چشمامو باز میکنم باید یکسره حرف بزنم و بکن نکن بگم و تن به هر بازی عجیب غریبی بدم چون اصلا تنهایی بازی نمیکنه واسه همین بعضی وقتها به شدت دلم سکوت وتنهایی میخواد. ولی خب به خودم میگم حالا که شرایط اینه پس سعی کن ازش لذت ببری

در مورد عید هم دیدم امسال شوهرم حرفی از بلیط گرفتن و رفتن به شهرشون نمیزنه ، داشتم فکر میکردم چطور شده؟ که مادر شوهر یه روز صبح زنگ زد و فقط جهت اطلاع بهم گفت که امسال اونا میخوان بیان و بلیط گرفتن ! تازه اون وقت بود که فهمیدم چرا غرغر صداش در نمیومده . راستش یکی دو روز حرص خوردم که چرا این وضع نمیخواد بعد از این همه سال عوض بشه و نظر من کوچکترین اهمیتی نداره ولی بعدش دیدم که دارم خودمو آزار میدم . حالا که اینا هر کار دلشون میخواد میکنن ومنم نمی تونم جلوشون رو بگیرم پس چرا اینقدر حرص بخورم .میزنم به در بیخیالی و میگم گور باباشون بگذار هر غلطی دلشون میخواد بکنن. از اونروز هم غرغر به شدت سرگرم تدارک سورو سات عیدشون و البته عیدیهاشونه و برنامه ریزی میکنه که چی کار کنه و کجا ببردشون که حسابی بهشون خوش بگذره . منم اینبار اصلا دخالتی نکرده ام و اهمیتی نداده ام . کله پدر همشون ! منم میخوام مثل اونا خوش بگذرونم

دیگه اینکه مبلهای من که مال جهازمه یه جورهایی خراب شده ، اون موقع بامبو خیلی مد بود و مبل منم از اوناست .سبک و خوبه ولی دیگه خیلی زرد و زار شده و با اینکه دو سه سال پیش رویه اش رو عوض کردم احتیاج به یک کم تعمیر داره . خیلی دلم میخواست که عوضشون کنم ولی بعد از کمی پرس و جو دیدم اگه بخوام مبلی رو که دوست دارم انتخاب کنم از پس هزینه اش بر نمیاییم مخصوصا با شرایط کاری نابسامان غرغر و دیگه اینکه برای من مستاجر که هرسال اسبابم رو کولمه و خونه ها هم همگی کوچیک کار عاقلانه ای نیست فعلا.. پس بی خیال شدم ولی تصمیم گرفتیم بدیم یکی از آشناهای همکار غرغر که تو گار تعمیرات مبله ، مبلها و بوفه رو تیره کنه که از این وضعیت در باید وبشه چند وقت دیگه ازش استفاده کرد . با اینکه آقاهه قیمت رو یک کم بالا گفت ، قبول کردیم که انجام بده و هفته آخر سال بده ولی نشون به اون نشونی که ما الان ده روزه سر کاریم که طرف بیاد و مبلهارو ببره به موبایلش هم که زنگ میزنیم با جواب نمیده یا امروز و فردا میکنه . خلاصه غرغر دیشب کفری شدو گفت اصلا نمی خوام بیاد و انجام بده . یعنی ما مجبوریم که با این مبلها حالا حالاها بسازیم

.دیگه هم خبری نیست که بخوام بنویسم

ای وای خسته شدم .نه به اینکه این همه وقت ننوشتم نه به این همه پر گویی . پاشم برم که سرم داره گیج میره

 


کلمات کلیدی: