آمار من دیروز ، من امروز - کوچه خلوت دل

 
من دیروز ، من امروز
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸  

روزها و هفته ها مثل برق و باد میگذرن البته ناراحت نیستم که این زمستون هرچی زودتر تموم بشه ،بیشتر نگران اینم که همش عقب می مونم . اگر بخوام با پارسال این موقع خودمو مقایسه کنم میبینم فقط در جا زدم . نه هنر و دانش

جدیدی یاد گرفتم ، نه کار جدیدی کردم فقط غرق روزمرگی شدم .همش هم تقصیر خودمه .تنها چیزی که الان فهمیدم (هرچند که خیلی دیره)و قبلا نمی خواستم باور کنم اینه که باید از مردم بترسم و اعتماد نکنم چون اکثرشون شخصیتی کاملا تفاوت از اون نقاب قشنگی که به چهره زدن دارن. تو روت می خندن ولی تو ذهنشون دستت میندازن و ففقط تا وقتی که براشون مفید باشی باهاتن و آدم های ساده ای مثل من همیشه تو روابط بازنده اند .نمی دونم همه میگن باید واسه زندگی تو این زمونه زرنگ بود ولی من اسم اینو زرنگی نمیگذارم حتی نمی دونم آدم باید از کجا این بازیها رو یاد بگیره .سیاست و زبون بازی یا به قول پسرهای امروزی تیز بازی ! تو وجود من جایی نداره

حالا راحت با بقیه نمی تونم ارتباط برقرار کنم همش ازشون میترسم .یا حرف نمیزنم یا هر کلمه ای که میگم خودم بعدش به شدت مواخذه می کنم وفکر میکنم که حماقت کردم . تازگی ها والد سرزنشگر درونم به شدت خودشو نشونم میده و می ترسونه منو .

عمه ام ( یادتونه که ؟ پارسال این موقع در موردش نوشته بودم که چقدر برام عزیزه و بهترین دوستمه )هر هفته که با هم صحبت می کنیم بهم میگه که از اذیت کردن خودت دست بردار . اشکال از وجود تو نیست تو رفتارت اشتباه نیست ولی نمی تونم قبول کنم شاید چون اون خودش اینجا با این مردم هزار رنگ زندگی نمیکنه .

من تو بچگی تا سن 7 سال بسیار بسیار بچه با اعتماد به نفس و مدیری بودم همیشه دوست داشتم رهبر گروه باشم و فعال ولی وقتی رفتم مدرسه ،هرچی بزرگتر شدم منزوی ترو خجالتی ترشدم . همیشه میرفتم آخر کلاس مینشستم توی فعالیتها داوطلب نمی شدم علیرغم اینکه خیلی باهوش و درسخون بودم و همیشه بهترین نمره هارو میگرفتم ولی خودمو باور نداشتم (هنوز هم ندارم تو همه مسایل خودمو کمتر از اون چیزی که هستم میبینم) یا تو مهمونی ها می رفتم یه گوشه که تو چشم نباشم که البته رفتار خانواده مادریم و طعنه هاشون در مورد خصوصیات ظاهریم خیلی خیلی تو خود کم بینی من تاثیر داشت ( هنوزم که هنوزه نتونستم به خودم بقبولانم که غیر از اینه) .خلاصه تا حدود 18 ،19 سالگی برقرار کردن یه ارتباط ساده با آدمهای جدید برام مثل مردن بود واسه همین همیشه تو برخورد اول همه فکر میکردن من چقدر مغرور و بد اخلاقم مثلا شاید باورتون نشه من ترم اول دانشگاه رو رفتم سر کلاسها و اومدم بدون اینکه حتی کلمه ای با یکی از همکلاسی ها ی دخترم حرف زده باشم! حتی یک کلمه . تازه از ترم دو شروع کردم به آشنا شدن با یکی دو نفر هر چند که تا روزی که درسم تموم شد حتی با یک نفر از پسرهای دانشگاه حرف نزدم چه درسی چه غیر درسی دقیقا مثل امل ها .نه اینکه نخوام نه ! نمی تونستم .

بعد از بیست سالگی که دیگه ازدواج کرده بودم شروع کردم به کارکردن روخودم . خیلی سخت بود برام خیلی هم طول کشید ولی تونستم . دیگه برام سخت نبود که سر حرف رو با کسی توی جمعی باز کنم یا صحبت کنم هرچند که هیچ وقت اون اعتماد به نفسه درست نشد ، ولی حالا دارم دوباره بر میگردم به همون دوران انزوا اینبار نه به خاطر خجالت بلکه بخاطر ترس

فکر میکنم هرچی خوددار تر و منزوی تر باشم ، ایمن ترم . تا حالا تو روابطم چه خانوادگی چه اجتماعی جواب نگرفته ام از صداقت و محبتم با آدمها و چون نمیتونم درون مایه و ذاتم رو عوض کنم و همرنگ جماعت بشم بهتره که فاصله بگیرم ازشون ، یه جورهایی بدبین شده ام . بگذریم

از کریسمس تا حالا می خوام یکسری عکس بگذارم از علی و تزئینات مغازه های خیابون میرزای شیرازی ولی اون دو تا سایتی که میشناختم ف ی ل ت ر بود و نتونستم از طرفی هم دنبال (ای دی اس ال )خوب میگردم که تو منطقه ما جواب بده و هنوز پیدا نکردم یه چند روز از وای -فای دایتک استفاده کردم اینجا خوب جواب نمی داد دیگه نمی دونم چی خوبه تا شاید از شر این دایل آپ در پیت خلاص بشم.

اگه بشه


کلمات کلیدی: