آمار چه کردیم؟ - کوچه خلوت دل

 
چه کردیم؟
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٠  

2 آبان هم اومد و رفت و گل پسر 5 ساله شد ،5 سالی که اگرچه راحت نبود ولی سریع گذشت ومیدونم تا چشم بهم بزنم کلاس اولی شده ودیگه از حال و هوای بچگی در اومده و اونوقت من میمونم و یه عالمه عکس که وقتی نگاهشون میکنم حس و حال خیلی هاشون رو یادم نمیاد. همین الان هم دیگه خیلی بچه نیست البته اگرکلمات بامزه ایکه توشون (ر) دارن و علی هنوز اونارو(ل) تلفظ میکنه رو نادیده بگیرم مثلا ریزکه میشه لیز یا رفته که میگه لفته یا اینکه یاد گرفته که وقتی ازش میپرسم که چرا فلان کارو انجام داده و نمیدونه چی بگه اونوقت با یه قیافه حق به جانب میگه : خب چه لبطی(ربطی) داره!

برای تولدش هم نتونستم کار خاصی بکنم .مامان و بابا شنبه اومدن و باحضور اونا براش کیک گرفتیم و یه جشن کوچیک ولی خب همونطور که انتظار داشتم وجود کلی کادو (که از طرف مامان بزرگها و عمه و دایی و..) بود و کلی فشفشه و بادکنک که بنده گلوم پاره شد تا بادشون کردم ،راضیش نکرد و با یه حالت غصه دار اومد پیش من و گفت پس بچه ها چی؟ زنگ بزن به مهد کودک بگو بیان ببین من هنوز بچه ام بزرگ که نیستم! نگران

و کلی دل منو سوزوند بنابراین بهش قول دادم که چهارشنبه آخر آبان که تو مهدشون جشنه براش کیک ببرم و با دوستاش عکس بگیره و فعلا که راضی شده . حالا اونموقع شاید یه چند تا عکس بگذارم. درمورد کادوها هم امسال به همه سفارش کرده بودم که براش اسباب بازی نگیرن چون مدتیه که اصلا با چیزی بازی نمیکنه ومنم جا ندارم و جالبه که همه هم گوش داشته بودن وقیافه علی موقع بازکردن هدایا دیدنی بود . هرکدوم رو که باز میکرد باغصه میگفت ای وای بازم لباس! وکلی مارو میخندوند .

حضور پدرمادرم هم اینبار خدارو شکر به خیر و خوشی گذشت وغرغرخان بسی خویشتن داری نمود. قسمت خیلی خوب ماجرا این بود که بردن و آوردن علی به مهد رو بابا داوطلبانه به عهده گرفته بود و من بنده هم حسابی کیف کردم . روز دوشنبه هم با مامان رفتیم بازارو اونجا آدم میبینه هرچی پول با خوش برده باشه بازم کمه از بس که هر چی میبینی دلت میخواد .رفته بودم گردو بخرم که مامان برام فسنجون که خیلی وقت بود دلم میخواست درست کنه و البته پوستم کمی کنده شد از خریدنش چون گردو شده بود 19 و 22 هزار تومان . یعنی رسما تا چند وقت دیگه گردو هم نمیتونیم بخریم. کلی هم راه رفتیم چون مامان یکسری جنس واسه مغازه برادرم میخواست سفارش بده و من دیگه شبش پاهام ذوق ذوق میکرد.

سه شنبه هم دوست مامانم مارو دعوت کرده بود خونه اش بعد ازمدتها رفتم مهمونی و خیلی بهم خوش گذشت . مامان و این خانوم چهل ساله که باهم دوستن وخیلی هم هوای همو دارن و همیشه من به رابطشون غبطه خوردم وارزو میکنم که ای کاش من هم بالاخره بتونم یه دوست واقعی که باهام روراست باشه ونخواد پشت سر خرابم کنه وببینم که اونقدر معرفت داره که یک کم از احترام ومحبتی که من همیشه خرج روابطم میکنه رو بفهمه ،پیدا کنم . فعلا که موفق نشدم همیشه با خودم میگم که احتمالا رو پیشونی من چیزی نوشته که خودم نمی بینم و هرکی از راه میرسه خوب میگذاره تو کاسه ام.خلاصه خوب بود و اونا هم پنجشنبه برگشتن .

هوا هم که چند روزی خنک شده و این بارونی که امروز زده حسابی مارو شرمنده کرده ولی باعث شده که غرغرخان پیروز بشه( ازبس به این مدیر ساختمون پیله کرد)و شوفاژها رو دیشب روشن کردن و میریم که دور تازه کشمکش من و اون برسر بستن و باز کردن شوفاژها شروع بشه . ازبس که اون سرماییه و من و علی گرمایی و دلش میخواد خونه رو بکنه عین حموم .اینم یه دلیله که باعث میشه من خیلی از پاییزو زمستون لذت نبرم ولی واقعا امروز دیدن منظره کوه از پنجره اتاق علی که با پایین اومدن ابرها حالت مه آلود پیدا کرده بودخیلی خوش حالم کرد

مواظب خودتون باشید که این روزها سرما نخورید

 ویسپوران جان وبلاگت رو نمیتونم باز کنم


کلمات کلیدی: