آمار من و گل و آشپزی - کوچه خلوت دل

 
من و گل و آشپزی
ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤  

در اینکه همه خانومها عاشق گل و صد البته هدیه گرفتنشن ، هیچ شکی نیست و از اونور قضیه هم انجام دادن این کار (که فکر نمی کنم خیلی هم سخت باشه) برای آقایون ، علیرغم اینکه می دونن چقدر همسرشون رو می تونن با این روش شاد و همچنین آروم کنن، مشکله .

ما هم که تو این قضیه مستثنا نیستیم . در حقیقت تا یکسال پیش من دیگه می دونستم نباید تو هیچ مناسبتی این انتظار رو داشته باشم( چه بسا زمانی که علی بدنیا اومد هم برایم یک شاخه گل نخرید)

ولی از وقتی علی بزرگتر شده و میدونه که من چقدر از گل و گلفروشی خوشم میاد هر بار که می خواد منو از ناراحتی در بیاره وگاهی هم یک کم گولم بزنه که مثلا مجوز انجام کاری رو که میدونه من باهاش مخالفم رو بگیره ، میگه مامان من برات گل میخرم و چه بسا بارها وقتی با پدرش بیرون بودن اونو مجبور کرده که برای من گل بگیره.همیشه فکر میکنم که این بچه هم فهمیده که چه ساده میشه دلتنگی های منو دور کرد ولی باباش..

خلاصه دیدم اینجوری فایده نداره. تازگی ها گاهی خودم دست بکار میشم و برای خودم و علی گل میخرم و اینطوری هردومون خوشحال میشیم . علی تو رنگها علاقه خاصی به زرد و قرمز داره ( مثل خودم که عاشق رنگم مخصوصا رنگهای گرم)و من سعی میکنم تو تهیه چیزهایی که امکان داره این دوتا رنگ رو در نظر بگیرم

امروز صبح که گذاشتمش مهد و داشتم طبق روال هر روزه یک مسیر رو پیاده میومدم چشمم خورد به دسته های آفتابگردون تو گلفروشی . دیگه نتونستم خویشتن داری کنم و رفتم خریدمشون و تموم راه رو هم از خوشحالی نفهمیدم چه جوری اومدم ولی تازه تو خونه دیدم ای داد خونه ما که زیاد آفتابگیر نیست ! ولی حالا گذاشتمشون تو گلدون وپرده رو کشیدم کنار و هر وقت چشمم بهشون میوفته نا خود اگاه یه لبخند پت وپهن میشینه تو صورتم .

می دونم که شیطونک هم که بیاد خونه خیلی خوشحال میشه .شما هم اگه کسی یادش نمیمونه براتون گل بگیره خودتون دست بکار بشید قول میدم خیلی موثره.

دیگه اینکه من از زمانی که تو کارهای خونه مشارکت می کردم همیشه آشپزی رو به باقی کارهای خونه ترجیح می دادم . مامانم منو خیلی زود مستقل کرد مثلا من از اول راهنمایی دیگه خودم تنهایی میرفتم دکتر و اون هیچ وقت با من نمی اومد یا از دوم دبستان برام بلیط می گرفتن و خودم تنها یی با هواپیما میرفتم مشهد و اونجا میومدن دنبالم .اولین برنجی رو هم که تنهایی و از رو کناب رزا آبکش کردم 11 سالم بودولی از سوم راهنمایی به بعد دیگه رسما تموم کارهای خونه به عهده من بود بجز شستن لباسها و خرید گوشت و مرغ .یعنی چون مامان کارمند بود و من هم زیادی حرف گوش کن و مطیع بودم ، مسئولیت خونه با من بود و مامانم هم هیچگونه کم کاری رو تحمل نمی کرد مثلا اگه بخاطر امتحاناتم یکروز گردگیری نمیکردم یا بابا داوطلب میشد که بجای من ظرفهای شامو بشوره ،قیامتی میشد که بیا و ببین . بگذریم ...

تنها کاری که من بدون خستگی و ناراحتی انجام می دادم همون آشپزی بود که تابستونا هم که برادرم تعطیل بود میشد دستیارم و کلی برای خودمون غذاهای جدید درست میکردیم و گاهی هم خرابکاری(مثلا خدا می دونه یه بار برای درست کردن کرم کارامل چندتا تخم مرغ رو حروم کردیم و آخرش هم نشد)

وقتی من ازدواج کردم مامانم مدتهای طولانی بود که بطور مداوم و پیوسته آشپزی نکرده بود و در اصل خیلی چیزها یادش رفته بود وتا چند وقت چقدر صدای برادرم در اومده بود از دست پختش.بعد از ازدواجم هم تا حالا خیلی برای اینکار وقت و حوصله میگذاشتم حتی اون موقع که دانشجو بودم .همیشه یه برنامه منظم حتی تو ذهنم داشتم که در ماه غذای تکراری نخوریم یا در هفته مصرف تخم مرغمون زیاد نباشه که کبدمون اذیت بشه والی آخر . کلی هم این برنامه ریزی اعصابم رو خورد میکرد ولی از نتیجه کار راضی بودم دوستام همیشه سر این قضیه بهم می خندیدن که چه حوصله ای داری یه چیزی بپز بده بخورن دیگه ! علی هم که بدنیا اومد برنامه غذایی مشخص و جداگونه ای داشته و حتی الان هم خیلی وقتها برای اون غذای جدا درست میکنم . راستش رو بخواهید من عاشق غذا خوردنم واز لذتهای زندگی همین یکیه که من ازش بهره میبرم . هله هوله وشکلات خور نیستم ولی از غذا خوردن کیف میکنم بجز سیرابی که ازش متنفرم و دل وجیگر که خیلی دوست ندارم اگه غذا ( مخصوصا گوشت چرخ کرده بوی چربی نده ) همه چی دوست دارم

ولی الان چند وقتیه که هیچ رقمه حوصله غذا پختن ندارم اصلا زورکی میرم یه چیزی درست میکنم . دلم نمی خواد غذا بپزم و احساس هم میکنم که خیلی خوشمزه نمیشه راستش من خیلی به انرژی که برای غذا پختن گذاشته میشه معتقدم و فکر میکنم هر چه با علاقه بیشتری اینکارو بکنی غذا لذیذتره . نمی دونم علت اینکه اینجوری شدم چیه ؟ یه جور بی حوصلگیه که نمی دونم باید باهاش چی کارکنم البته من دستپخم خیلی عالی نیست ولی بد هم نیست بعضی غذاها هست که نمیتونم خیلی خوب درشون بیارم مثل آش رشته که هیچ وقت باب دلم نمیشه . اینجا توی بچه های وبلاگی که اینجا رو میخونن اینقدر کدبانو و آشپز هست که من چیزی برای

گفتن ندارم . مثل ساناز عزیزم که هر بار عکس غذاهاشو گذاشته حسابی دل منو آب کرده مخصوصا اون پیتزاهایی که یکبار عکسشون رو گذاشته بودو معلومه دستپختش عالیه ، یا فائزه که خیلی وقته داره تنبلی میکنه و نمی نویسه یا نازنین عزیزو..

یکی از معدود محاسنی که غرغر خان داره اینه که بد غذا نیست و ایراد نمیگیره وفقط یکسری خاص از غذا ها هستن که دوست نداره . برعکس علی که منو دق میده تا چیزی بخوری و به استثنای اون عدس پلوی کذایی!امکان نداره (با تاکید امکان نداره رو بخونید) غذایی رو بگذارم جلوش و نگه دوست ندارم نمیخورم. شما ببینید وقتی بچه من هیچ رقمه سیب زمینی نمیخوره نه پخته ، نه کوکو،نه ته دیگ، نه سرخ شده (مگه اینکه مثل چوب سفت و خشک باشه) بگیرید تا ته داستان برید اون وقت من میمونم وخستگی و قیافه ای که دیدن داره

 


کلمات کلیدی: