آمار کوچه خلوت دل

 
 
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٧  

هر روز با خودم کلنجار میرم که بیام و یه چیزی بنویسم ،ولی هر بار به یه بهونه ای از زیرش در میرم . نه اینکه دوست نداشته باشم ، مشکل اینه که من تو نوشتم خیلی تنبلم وبرام سخته تازه استعدادی هم ندارم. همون موقع هم که مدرسه میرفتم بعد از ریاضی که اصلا دوستش نداشتم ، انشاء نوشتن برام عزا بود

خلاصه اینکه هر بار بعد از خوندن بعضی وبلاگهایی که با وجود زود به زود آپ کردن مطالب شیرین و خوبی دارن ( نه مثل اون وبلاگهای که از بی سرو تهی و خیال پردازی از خوندنشون پشیمون شدم)،به این فکر میکنم که تو وبلاگ نویسی مهارتی ندارم همونطور که تو انشاء نوشتن نداشتم

خیلی مطالب بود که می خواستم راجع بهشون مفصل بنویسم مثل عمل علی یا جریاناتی که بعد از عوض کردن خونه برام پیش اومد ولی دیدم نمیشه .

الان هم روز هام با بیدار کردن علی به سختی و کلی حرص خوردن بابت صبحانه خوردن و آماده شدنش( اونم نزدیک 10 صبح!) شروع میشه .

این خونه تازه به مهدش دوره و علاوه بر کرایه تاکسی فراوون باید تو ترافیک هم بمونیم . می خواستم مهدش رو عوض کنم چون به این فکر می کردم که چند وقت دیگه که هوا سرد بشه براش رفتن و اومدن سخت میشه .دو سه تا مهد هم اطرافمون رفتم و دیدم ولی راستش با اینکه گرون ترهم می گرفتن ولی اصلا از محیط و بهداشت و مدیریتش خوشم نیومد . خود علی هم نمی خواست که جاشو عوض کنم . خودم هم تو این مهد فعلیش خیالم واقعا جمعه و مدیر مهد رو هم خیلی خیلی دوست دارم . اونا هم به علی و مریضی هاش و مسایلی که باید براش رعایت کنن کاملا آشنا هستن .

نتیجه اینکه من هرروز کلی تو مسیر رفت و اومدنم . وقتی می گذارمش اکثرا میام خونه .نه برنامه خاصی دارم و جایی که بخوام برم . ( راستش زیاد جایی نمیرم چون چند ماه اخیر شدیدا ولخرج شده ام و به خرید کردن معتاد حالا هم تو ترکم). دوباره چند ساعت بعد باید راه بیفتم برم دنبال علی . این فاصله 4،5 ساعته هم طوری نیست که بخوام با کلاسی چیزی پرش کنم . می خواستم برم نقاشی که سالهاست در فکرشم ولی چند جا که پرسیدم یا خیلی گروون میگرفتن یا از کارشون خوشم نیومد .هنوز دنبال جایی هستم که قیمتش مناسب باشه و کارش خوب

حوصله ورزش کردن هم ندارم هیچ رقمه . ولی هر روز پیاده روی میکنم .

راستش خیلی کسل میشم ولی هر بار به خودم نهیب میزنم که ناشکری نکن .خیلی دلم میخواد بتونم یه کار هنری رو کامل و درست یاد بگیرم که به دردم بخوره ولی راستش نمی دونم باید برم دنبال چی ؟ یعنی خیلی زشته که بعد از این همه سال هنوز برنامه مشخصی برای خودت نداشته باشی . اصلا همه زندگی من متاسفانه همینطوری باری به هر جهت گذشته ( قراره خیلی خودم رو سرزنش نکنم)

می شینم می بینم یکسری از استعدادهامو پیدا نکردم و از بقیه شون هم اصلا استفاده نکردم . یعنی اینقدر ترسو و بدون پشتکار بودم که همون هارو هم دیگه باور ندارم و فکر میکنم که خیلی از کارها رو نمی تونم بکنم . این فکرها این روزها خیلی بیشتر از قبل آزارم میده .حالا که سی ساله شده ام و از یک ماه قبل حال و حوصله درست و حسابی ندارم واز دست خودم هم عصبانی ام هم ناراحت . برام پذیرفتن

این سن خیلی سخت بود و امسال برخلاف سالها ی دیگه اصلا منتظر اومدن تولدم نبودم و روزش هم بدجور حالم گرفته بود و از شما چه پنهون وقتی دیدم خیلی ها اصلا یادشون نیست (بجز علی و باباش) کلی هم نشستم گریه کردم ولی الحق که علی خوبم کلی برام سنگ تموم گذاشت و جبران همه رو کرد و از صبحش هی منو بوس میکرد و میگفت تولدت مبارک مامان غصه نخوری که تنهایی من به دوستای مهد کودکم میگم بیای تولدت!

باباش که دید خیلی تو خودمم، رفتن برام کیک خریدن و علی هم برای خودش و من کلاه ودر اصل کلاهی هم بر سر من گذاشت .

غرض اینکه میبینم هیچ تخصص یا هنر خاصی ندارم و این برام دردناکه چون من از بچگی خیلی با هوش و بااستعداد بودم و حالا از خیلی ازآدمهای اطرافم که از من باهوشتر هم نبودن خیلی عقبم

می بینم بعضی هاتون با وجود اینکه کار میکنید کلی هم برنامه جانبی برای خودتون دارید و چقدر فعالید . با خودم میگم آخه من واقعا اصلا تو هیچ برهه ای از زندگیم از اون لذت نبردم نه بچگی ام ، نه نوجوونی و نه جوونیم و سی سالگی برام یعنی سه دهه ای که می تونست خلی بهتر و مفید تر باشه و حالا از چنگم رفته. هیچ تفریحی نکردم نه اون موقع پدر مادر ام اهل تفریح و مسافرت بودن نه شوهرم پایه برای کاری هست و حال و حوصله نداره

دلم یه زندگی پویا و مفید وهدفمند می خواد. از خودم راضی نیستم ولی دارم سعی میکنم اینقدر بی حوصله نباشم

دنبال کتابهای خوب میگردم برای خوندن اگه بتونید بهم معرفی کنید خیلی عالیه ، کتابخونه هم که باید برم و پونزده تومان بدم و کارتمو تمدید کنم و هنوز نرفتم .

نمی خوام بقیه عمرم هم بی نتیجه و بی لذت بگذره ولی نمیدونم چی منو اینقدر به این وضعیت فعلی چسبونده که تکون نمی خورم

دیگه برم که کلی کار دارم . همیشه خوش باشید

 


کلمات کلیدی: