آمار نیمه لیوان پره یا خالی؟ - کوچه خلوت دل

 
نیمه لیوان پره یا خالی؟
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٢  

همیشه یکی از تفریحاتم تو زندگی خوندن کتاب بوده و خیلی کم پیش اومده که دو سه روز پشت سرهم رو بدون خوندن کتابی گذرونده باشم . سعی ام هم این بود که ازوقتی علی کوچکتر بود اون رو هم به این کار عادت بدم و خوشبختانه خودشم حسابی استقبال کرده .الان شاید چیزی حدود صد جلد کتاب داره و همیشه هم برای خریدن کتاب تازه مشتاقه

هفته پیش هم ازم خواست بریم باهم کتاب تازه ای بگیره . من هم از خدا خواسته( در راستای بهبود روحیه ام) باهاش همراه شدم و رفتیم شهر کتاب . به محض ورودمون علی دوید سمت قسمت کتاب کودک و شروع کرد به اتنخاب کردن . من همیشه اینجور مواقع صبر میکنم ببینم چی انتخاب میکنه بعد خودم نظر می دم که براش مناسبه یا نه؟ اون روز هم کنار ایستادم تا خوب باحوصله کارش رو انجام بده وخانومی هم که مسئول اون قسمت بود با لبخند مارو تماشا می کرد . علی 4 تا کتاب اورد و گفت که اینارو می خوام . گفتم علی جون یکی از این کتابها که به درد سن شما نمی خوره و در ضمن قرارمون بوده که شما امروز فقط دو تا کتاب برداری نه بیشتر . اونم یک کم به کتابها نگاه کرد و و رفت دو تاشون رو گذاشت سر جاش و گفت مرسی . بهش گفتم منم می خوام کتابهای مربوط به خودم رو ببینم لطفا رو اون صندلی بشین و کتابهاتو تماشا کن تا کار من تموم بشه ( البته خیلی امیدوار نبودم که بتونه بیشتر از چند دقیقه کوتاه اینکارو بکنه) ولی قبول کرد .

اون خانوم اومد سمت من و گفت ما اینجا کتابهایی هم در رابطه با تربیت کودک هم داریم .گفتم ممنون یکسری کتاب در این زمینه دارم .

گفت اینطور که معلومه شما تو تربیت بچه تون موفق بودید . راستش خیلی تعجب کردم .گفتم ممنونم ولی چطور؟ منکه خودم خیلی هم اینطور فکر نمی کنم. گفت شاید شما خودتون متوجه نیستید یا شاید هم خیلی سطح انتظارتون بالاست ولی من با توجه به کارم و اینکه در روز با خانواده ها و بچه های زیادی سر و کار دارم دارم میبینم که چه کنترل خوبی روی بچه دارید و اون چه خوب در ارامش حرف شما رو می پذیره .اینجا بیشتر بچه ها وخانواده ها باهم سره انتخاب کتابها یا تعداد اون یا لجبازی بچه ها کشمکش دارن

ازش تشکر کردم ولی چند روز ذهنم در گیر دوتا موضوع بود اول اینکه تا چه حد حرف اون خانوم در مورد توقع من از خودم و بچه ام وزندگیم درسته؟ دیدم خب من اکثر اوقات از وضعیت خودم ،زندگیم و تربیت بچه ام و... ناراضی ام . حالا نمی دونم این بر میگرده به اینکه من خیلی به خودم و بقیه سخت میگیرم و همیشه دلم یک کار تقریبا بی عیب و نقص می خواد و دلیلش هم ممکنه به خاطر وجود ادمهای بسیار منتقدی مثل مادرم و شوهرم تو زندگیم باشه یا اینکه من همیشه خواستم تو کاری خطا نکنم که مورد بازخواست قرار نگیرم ( که البته این انرژی منفی باعث شده خیلی از کارها هم انطور که دلم میخواد پیش نره) یا اینکه جنبه منفی بین ذهنم به کل زندگیم غلبه کرده و به قول معروف من اکثرا نیمه خالی لیوان رو میبینم .

بعد یادم افتاد که چند وقت پیش هم مدیر مهد علی هم همین نظر رو در رابطه با تربیت علی داشت . پس چرا خودم این حس رو ندارم و خودم رو خیلی موفق نمی دونم .خوب که دقت میکنم میبینم بچه من خیلی پر تحرکه و یکسری رفتارهایی داره که مربوط به سنشه و مورد پسند من هم نیست ودارم تا حد امکان سعی میکنم که روش کار کنم ولی با وجود اینکه داره تو این خونه وبا این پدر خشن زندگی میکنه، بازم بچه خوب و عاطفی و مهربونیه .ممکنه این حس عدم رضایتم در مورد خودم وعلی بر گرده به سرزنشها و انتقادهای پیاپی غرغر خان و اینکه به نظرش من عرضه انجام هیچ کاری رو ندارم.

دومین مطلب اینکه چقدر ماها راحت و زود در مورد هم دیگه و زندگیهای هم قضاوت میکنیم . با یکی دوبار دیدن یا شنیدن در مورد شخصی فکر میکنیم که چقدر عالی و خوشبخته یا برعکس چقدر گوشت تلخ و بده ولی حقیقت اینه که تا از نزدیک وبه مرور با هاش برخورد نداشته باشیم نمی فهمیم چی تو دلشون میگذره وواقعیت چیه

به قول سهراب: من اناری میکنم دانه و به دل میگویم کاشکی این مردم دانه های دلشان پیدا بود

از اون روز دارم به خودم فشار میارم که بیشتر به گفتگو های ذهنیم دقت کنم و یک کمی جلوی خودم رو بگیرم و اینقدر مسلسل وار از خودم انتقاد نکنم وبه خودم سخت نگیرم

ولی اعتراف میکنم خیلی سخته .نزدیک سی سال فقط از طرف خودم و دیگران سرزنش شدم و فقط عیب هام دیده شده. حالا مهربون و بی خیال و آروم بودن دقیقا مثل یه جنگه با خودم ولی یک کم خوشحالم میکنه

پنجشنبه رفتم موهامو کوتاه کردم . خسته شده بودم از فر موهام که دایم احتیاج به رسیدگی داشت و این اواخر هم حسابی وز میشد . حالا کله ام سبک شده و البته یک کم قیافه ام برام عجیب ( چون که اینطوری میبینم چقدر بیشتر از قبل شبیه مامانم هستم!) با خودم میگم کاشکی میشد ذهنم هم از این همه فکر خالی وسبک میشد

راستی اون روز یه کتاب دیدم که اسمش خیلی تکونم داد و خریدمش . اگرچه خیلی مطالبش به فرهنگ ما خیلی نزدیک نیست ولی بعضی از مطالبش قشنگ بود یک تیکه کوچولوش رو مینویسم اینجا

اسم کتاب اینه : دستهای خدا بسته نیست

آیا الان با موقعیتی رو به رو هستید که احساس می کنید دست و پای شما در مقابل آن بسته است؟ آیا در زندگی زناشویی ،شغلی؛سلامتی تان صداهای منفی به گوش می رسد؟اینکه هیچ چیز رو به راه نیست و یا چقدر حل مسائل نا ممکن به نظر میرسد ؟ ممکن است درست باشد و در دنیای طبیعی دست های شما بسته باشد و لی زمان پذیرش اینکه دستهایم بسته است رسیده ، اما همیشه به یاد داشته باشید که هرگز دست های خدا بسته نیست . او هر چه ضروری است در مسیر شما قرار می دهد

به یاد داشته باشید حتی زمانی که همه چیز به نظر ما نا ممکن می رسد و راه فراری نداریم و در مقابل انتخاب های ضعیف قرار میگیریم ، در همان لحظه دست های خداوند بسته نیست و قدرت او نامحدود است

 


کلمات کلیدی: