آمار من و سردرد و روزهای گذشته - کوچه خلوت دل

 
من و سردرد و روزهای گذشته
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩  

امروز بعد از چند روز سردرد وحشتناک تونستم مشغول کارهای روزمره و زندگی عادیم بشم .چند وقتیه که فاصله سردردهام خیلی کم شده و با هر فشار عصبی خودشو با شدت هر چه بیشتر نشون میده

و هیچ مسکنی هم بهش اثر نمی کنه . نمی دونم چرا اینقدر زود از کوره در می رم و تاب و تحمل سابقو ندارم هر چیز کوچیکی چنان دیوونه ام میکنه که خودمم تعجب میکنم

از یک طرف علی با شیطنت ها و سوالهای بی پایانش در مورد هرچیزی دیوونم میکنه از یک طرف هم غرغر .یه وقتهایی فکر میکردم من مامان کم حوصله ای هستم ولی وقتی اکثر مادر های جوان همسن و سال خودم رو می بینم ( یا خودشون بهم میگن) ، می بینم نه بابا خیلی هم حوصله به خرج می دم . سر وکله زدن با یه پسر بچه ای که علی رغم بد غذاییش انگار سوخت مو *شک زده واز در و دیوار بالا میره و هنوز یه خرابکاریشو جمع نکردی یه گند دیگه میزنه ،خیلی هم راحت نیست . از اونطرف ماجرا تازه از جایی شروع میشه که پدر عزیز از راه میرسه و من دایم باید مواظب باشم که دعواشون نشه و کار به یقه کشی نرسه! و تازه به من هم انتقاد بکنه که ای بابا تو چرا اینقدر با این بچه درگیری!!! سبز

اخیرا نمی دونم چی شده که خودش داره پیشنهاد میده که دوباره علی بره مهد و اینبار منم که ( علی رغم تمایلم) به هیچ عنوان اظهار نظر نمی کنم .گفتم خودت می دونی می خوای بگذارش ،نمیخوای نگذارش . من دوباره حوصله ندارم که تا رفت و یه عطسه کرد کاسه کوزه ها ر به سر من بشکنی که بچه رو بخاطر خودت مریض کردی.

فعلا که مونده چی کار کنه .

خودش هم چی بود که از بعد از عید تا حالا 10 مرتبه بد تر شده واسه همین هم یک درجه ارتقائ مقام بهش دادم و منسوبش کردم به لقب غرغر میرزای اول! نیشخند

خیلی خیلی دلم میخواد که میتونستم یه کار نیمه وقت پیدا میکردم و از خونه میزدم بیرون واقعا بهش احتیاج دارم از همه نظر ولی هم سنم بالا رفته هم تجربه کاری ندارم واسه همین فقط باید به بند (پ) متوسل شد که خدارو شکر من از دار دنیا هیچ کس رو ندارم که یه جا و واسه یه چیزی وساطتم رو بکنه .

روزها سعی می کنم به زور هم که شده بشینم و یکساعتی مروری رو کتاب زبانهای گذشته ام بکنم واقعیتش اینه که خیلی هاش از ذهنم پر زده و رفته ولی بازم جای امیدی هست .

فکر میکنم مسئله اصلی تو انجام هر کاری داشتن انگیزه است اونه که آدم وادار میکنه یه کاری رو هرچند سخت باشه ادامه بده ،خب شاید هم گیر کار من اینه که اون انگیزه لازم رو ندارم .مثلا یه روزی به طور خودکار کارهایی که می تونم تو طول روز وقتم رو باهاش پر کنم ،میاد تو ذهنم . خیلی از روزها هم حوصله اینکه از جام بلند بشم و کارهای روزمره ام رو (مثل اشپزی که من از انجامش لذت می برم) انجام بدم ندارم.

اصلا یه روزهایی آدم وقتی چشمش رو باز میکنه می فهمه که امروز روز اون نیست ( واسه من اکثر روزها اینجوریه) وانگار شارژآدم ته کشیده . واسه شما چقدر پیش میاد ؟ یا اصلا این جور وقتها خودتون رو با چی شارژ میکنید ؟ چی میتونه حال و هواتون رو کامل عوض کنه ،خیلی دلم میخواد بدونم . لطفا خساست نکنید و بگید .

 

راستی خیلی ممنون از کسانی که برام آدرس دکتر رو گذاشتن .متاسفانه یکیشون که فقط برای اخر شهریور وقت داره!یکیشون خیلی دوره ،یکی دیگه هم که خودش دیگه ویزیت نمیکنه و همکارهاش هستن حالا شاید همین آخری رو برم . بازم ممنون             

 


کلمات کلیدی: