آمار چه خبر از نوروز؟ - کوچه خلوت دل

 
چه خبر از نوروز؟
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥  

سلام 

این تعطیلات عید هم که اینقدر منتظرش بودیم وبراش شور و شوق داشتیم ،مثل باد اومد و رفت و باز هم روز از نو روزی از نو .برگشتیم سر همون روال عادی و همیشگی زندگی .

بهتون خوش گذشت؟ خوب استراحت کردید؟

من اگه بخوام بنویسم که چه کارهایی کردیم باید از چهارشنبه سوری شروع کنم . روز قبلش مدیر مهد علی زنگ زد و مارو برای جشنی که به همین خاطر تو مهد بود دعوت کرد ویکبار دیگه من و علی رو با لطفش شرمنده کرد. خیلی خوب بود. آتش روشن کرده بوده اند و حاجی فیروز داشتن و گروه موسیقی . خلاصه هم به علی هم به من خیلی خوش گذشت . شبش هم که همسایه های ساختمون دم در کوچه یه آتیش حسابی و بزن و برقص راه انداخته بودن ولی هرچی به همسر اصرار کردم که ما هم چند دقیقه کوتاه بریم پایین قبول نکرد و منم روم نشد که تنهایی برم .

جمعه هم به سلامتی رفتیم به شهر و دیار شوهر. و دقیقا از همون شب سرمای وحشتناک هوا شروع شد . اینقدر سرد بود که تموم استخوانهات می سوخت و من همش به اون مسافرهای بیچاره فکر میکردم که اون همه راه رو با نیت چادر زدن اومده بودن و بلا تکلیف مونده بودن .

این سری  بهم بد نگذشت . به لطف بابا که از لحظه ورودمون ماشینش در اختیار ما بود تونستیم بریم و یک کم بگردیم  وگرنه باید مثل دفعات قبل می موندیم تنگ دل خانواده شوهر و هی از محاسنشون مستفیض میشدیم .

از اونجایی که  چند ماه قبل از عید بابت مامان و یک سری رفتارهاش و مخصوصا چیزی که ازش شنیده بودم بهم فشار امده بود و حرص خورده بودم که اینبار تصمیم گرفته بودم که زیاد خونشون نرم و مثل همیشه به خاطرش با شوهره درگیر نشم . فقط دو مرتبه که ناهار دعوتمون کرد رفتم .(البته پراکنده همو جایی می دیدیم) خیلی برام سخت بود دایم تو ذهنم با خودم و وجدانم جنگ داشتم . منی که تموم عمر ازش ترسیده بودم و همش خواسته بودم خوشحالش کنم ، حالی کاری رو میکرد که به میلش نبود ولی باید برای یکبار هم که شده امتحان میکردم و باید یه جوری میفهمید که از دستش ناراحتم و اگه راحت تونسته قید منو بزنه و بره حالا هم نباید ازم توقع داشته باشه .ولی واقعیتش اینه که از نتیجه اش ناراضی نیستم . اوایلش شوهرم که مامان رو میدید قیافه اش بد جور عوض میشد و در هم میرفت واین منو بدجور عصبی میکرد چون خودم هرچقدر هم که از دست مامان ناراحت باشم تحمل رفتار های بد شوهره رو با هاش ندارم ولی هیچی نگفتم و به مرور انگار غر غر خان هم آروم تر و متعادلتر شدو مامان هم کمی مهربونتر. 

راستی بگم از روز دوم فروردین که دهمین سالگرد عقد ما بودو به قول مادر شوهرم عروس ده ساله شدم و بسی این اتفاق فرخنده رو به خودم تبریک گفتمگریهکلافه(همراه با کلی لعن ونفرین به خودم) وبه همین منظور رفتم حرم و کلی تجدید خاطره کردم( ما تو حرم عقد کرده بودیم)

به علی خیلی خوش گذشت علیرغم اینکه از روز قبل از رفتنمون سرما خورده بود کلی با بابام رفت شهر بازی و یه عالمه هم هدایای جور واجور گرفت .

رابطه بابا و علی خیلی عاشقانه و عجیبه وقتی که امکانش باشه فقط می خوان این دو تا در کنار هم باشن و حسابی از بودن باهم لذت میبرن .

ولی وای از روزی که میخواستیم برگردیم . برای اولین بار تو تموم این سالها همه گریه میکردن . از همه بیشتر بابام و علی که حاضر نبودن از هم جدا بشن . علی میگفت شما برید من میشم پسر بابا...

از هفته دوم هم که اومدیم خونه . من و علی روز ها تنها بودیم و جناب غر غر می رفت سرکار و صد البته که چند روز اول حسابی دچار غم دوری از وطن شده بود وکلی برامون بداخلاقی و بهونه گیری کرد

سیزده به در هم که به خاطر علی رفتیم پارک و من حسابی افسرده شدم از این دیدن اینکه هیچ کس مثل ما تنها نبود وهمه با کلی فامیل و دوست وآشنا اومده بودن وسردردی گرفتم که تا دیشب ادامه داشت . برگشتن به روال عادی زندگی برای من خیلی سخت بود . چون میدونستم که باز منم وروز مرگی و در جا زدن.

این بود انشاء من درباره تعطیلات عید. خوش باشید و


کلمات کلیدی: