آمار افراط و تفریط - کوچه خلوت دل

 
افراط و تفریط
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠  

خانمx رو خیلی ساله میشناسم .از همون موقع که دختر یکی یکدونه و عزیزکرده خانواده متشخصی بود و عاشق پسر فراش مدرسه شون شده بود .همون موقع که پا شو کرده بود تو یک کفش که من باهاش (آقای z)ازدواج کنم و پدرش هم گفته بود که من حتی نعش تو رو هم رو شونه این پسره بیکار بیعار نمیگذارم .

همون موقعی که پشت پا زده بود به همه چی و گوشهاش اصلا حرف هیچ کس رو نمیشنید،تا اینکه بالاخره پدرش سکته کرد و مرد واز اونجا که مادرش هم زن قوی ای نبود ،دیگه هیچ مانعی جلوی راهشون نبود . ازدواج کردند .

یه چند وقت که گذشت تازه کم کم فهمید دنیا چه خبره و این شازده چه محسناتی داره !روز نامزدی فقط اشک میریخت و حرفی هم نمی تونست بزنه از بس شاه داماد مست بود و حال خودشو نمی فهمید و کسی هم نمی تونست از حلقه خانمهای رقصنده بیرون بکشدش.

بعد از 6 ماه نامزدی ازدواج کردند .تو این مدت اقای z یا پی رفیق بازی بود یا خلافهای دیگه . دخترهایی که باهاشون دوست میشد رو بر میداشت میبرد تو یکی از خونه های بابای خانوم که خالی بود و منتظر انحصار وراثت ! و میگفت اینجا خونه منه وقتی باهاتون ازدواج کنم میارمتون اینجا .

اوایلش تو بازار دلالی میکرد ولی کم کم هرچی داشت رو یا دوستاش خوردند یا خودش به فنا داد و شد آس و پاس .

نمی دونم چه جوری بود که این دختر همه این چیز هارو میدید و حاضر نبود همون موقع جدا بشه . اصلا حاضر نبود قبول کنه . تا اینکه تونستند با پولی که بهش ارث رسید یه آپارتمان بخرند و برن توش بشینند ولی نه در امدی نه چیزی .این بود که خانوم x عزیز رفت آرایشگری یاد گرفت و شروع کرد به کار کردن . اون موقع اوج مشکلاتشون بود دیگه علنا دختر ها زنگ میزدند خونه و صحبت میکردند ولی هر بار که این شاکی میشده آقا انکار میکرده تا یه روز که مچشو میگیره . یه دختری زنگ میزنه و به خانوم میگه با فلانی کار دارم نیستش؟ . اینم با خونسردی میگه نه شما ؟ دختره خودشو معرفی میکنه و میگه شما خواهرشید؟ و بعد از کلی اطلاعات کشی میگه نه من زنشم و از این حرفها . دختره ظاهرا خیلی ناراحت میشه چون معلوم میشه با کلی وعده وعید برای ازدواج خیلی چیز ها هم بینشون اتفاق افتاده !همون موقع آقای از در میاد تو و یک دفعه خانوم به دختره میگه گوشی دستت خودش اومد و شوهرش هم از همه جا بی خبر گوشی رو میگیره و دیگه نمی تونه انکار کنه .

بعد از تلفن خانوم x وسایلش رو جمع میکنه که بره و مرده میفته به دست و پاش که من غلط کردم و از این حرفها و کلی زار میزنه . دختره هم که نمی خواسته جلوی خانواده اش سر شکسته بشه و سرکوفت بشنوه واز طرفی شوهره رو هم دوست داشته میمونه و نمیره . هر چی اون موقع اونهایی که جریان رو میدونستند بهش گفتند این آدم زندگی نیست گوش نکرد .

چند سال گذشت و اونها بچه دار شدند . خانومه میگفت که شوهرش بهتره و زیاد ازش مورد مشکوکی ندیده فقط رفیق بازی میکنه و کماکان هم خانوم خرج خونه رو در میاورد . چون جناب شوهرشون که دار و ندارشو به باد داده بود و اینقدر تن پرور بود که حاضر نبود تن به هر کاری بده و فقط پول هلو برو تو گلو میخواست

کم کم ماشنیدیم که این آقا متحول شده .نماز خون و روزه بگیر شده .بعد خانوم x  اومد گفت که سرشم بالا نمیکنه که تو صورت زنی نگاه کنه و فقط سرش تو کتاب دعاست و داره استغفار میکنه . خوب ما هم خوشحال شدیم که خدارو شکر طرف درست شده ولی جالبه که چند وقت بعد یکبار من تو خیابون دیدمش و چون همو میشناختیم ، گذری که از کنارش رد میشدم یک سلامی هم کردم .بعدش شنیدم که به زنش گفته وای موهای خورشید چقدر خوشرنگ شده ! تو هم موهاتو همون رنگی کن !!!

من نمی دونم چه جوری تو اون چند ثانیه رنگ مو های منو که رنگ خاصی هم نبود تشخیص داده بود .

ولی بازم خانوم خوشحال بود که همین که دنبال کثافت کاری نمیره من راضی ام . اوایلش آقا گفت باید ضبط و دی وی دی ( بچه شون باهاش کارتن میدید) رو از خونه ببریم بیرون که اصلا موسیقی نباشه .بعد شروع کرد به بیشتر کردن حجم عباداتش یا در حال نماز شب خوندن بود یا دعا ،یا تو مسجد بود یا تو جمکران!. ولی دریغ از اینکه بره تا سر کوچه نون بگیره یا بگه زن تو از کجا میاری میخوری ؟

خانومx  هم میگفت عیبی نداره من دوستش دارم همین که خوب شده کافیه و من فکر میکنم ما با هم جاهامون رو عوض کردیم . همین که به خاطر عقایدش به من فشار نمیاره خوبه.

چقدر همیشه از دستش حرص میخوردم ولی میدونستم خوشش نمیاد بهش بگی .

بعد از چند وقت شنیدیم که آقا به خانومش گفته نمی خواد بری بیرون خرید کنی و با بقال و قصاب حرف بزنی ، اگه من تونستم میرم وگر نه به مامانت بگو . نمی خواد سوار تاکسی بشی ! اگر آژانس خواستی بگیری حتما تاکسی بانوان باشه .

و چند روز پیش چیزی شنیدم که باورم نشد .اینکه تلویزیون رو از تو خونه جمع کرده برده تو انباری و گفته که این اسباب لهو و لعبه ،بجاش بشینید دعا بخونید . بماند که چقدر بچه 7 سالشون گریه کرده و فایده نداشته . به خانوم هم گفته باید چادر سرت کنی با پوشیه ! و این خانوم هم در حالی که من داشتم از عصبانیت سکته میکردم با آرامش میگه عیبی نداره من عاشقشم برای خوشحالیش هر کاری میکنم .بچه هم عادت میکنه که تلویزیون نبینه . شوهرم به آرامش رسیده منم میخوام مثل اون بشم! هر چی همه بهش میگن دیونه این بچه به مشکل میخوره تو این دوره زمونه اطلاعات و پیشرفت مثل عقب افتاده ها زندگی کردن و تحت فشار گذاشتن یه بچه شرایط رو بدتر میکنه این بچه فراری میشه . چون اکثر اقوامشون هم باهاشون رفت و آمد نمیکنن، ولی نمی فهمه که شوهرش مغز اینم تو این سالها شستشو داده .میگه بگذار بچه از الان آدم بشه !

و اینه که آقای z  صبح ساعت 5/3 پسر 7 ساله رو از خواب بیدار میکنه میبره مسجد واسه نماز . خودش هم حتما باید موقعع عبادت عبا بندازه و عمامه ببنده . خوب خدارو شکر که کار هم نمیکنه واسه همین هم از صبح تا شب نشسته سر سجاده و هی به خدا نزدیک میشه !

چقدر از این همه افراط و تفریط عصبانی میشم . نمی دونم اسم این عبادته ؟ خدا گفته تموم زندگیتون رو تعطیل کنید و فقط از صبح تا شب نماز بخونید؟

من نمی خوام کسی رو مسخره کنم یا زیر سوال ببرم .بگم کدوم خوبه کدوم بده . ولی میدونم که این راهش نیست کسانی رو میشناسم که نه ادعای مومنی دارند نه شبانه روز پای سجاده نشسته اند ولی اینقدر توکل و اعتمادشون به خدا زیاده که من غبطه میخورم . اینقدر همیشه خدارو کنارشون و شاهد کارهاشون میبینن که من نمی بینم .

به نظر من اعتقاد و ایمان به دل و نیت آدمه نه به این زیاده روی ها.

شنیدن و دیدن بعضی چیزها هم تو این دوره زمونه نوبره!

 


کلمات کلیدی: