آمار کوچه خلوت دل

 
 
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦  

چند روزه کارمون شده رفتن از این مطب دکتر به اون مطب .فکرم شدیدا درگیره واصلا تمرکز ندارم .

اونبار گفتم که برای علی دنبال متخصص آلرژی میگردم .کسی به ما گفت ببریدش کلینیک آلرژی .ما هم پنجشنبه پیش ساعت 5/7 صبح اونجا بودیم ولی وای از شلوغی . از همه جای کشور مردم اومده بودند و من نمی دونم از ساعت چند صبح اونجا نشسته بودند.

بعد از کلی بالا پایین رفتن حدود ساعت 5/9 نوبت ما شد تا اول یه پزشک علی رو معاینه کنه .اونم بعد از شنیدن شرح حال علی گفت من براش تست مینویسم . بعد از واریز مبلغ مورد نظرشون گفتن اگه امروز داروی ضد حساسیت نخورده مرحله اول تست رو شروع کنیم .وشوهر من هم طبق معمول همیشه که مواقعی که به پشت گرمیش احتیاج داری ،پس میزنه .رنگ و روش پرید و گفت منکه طاقت ندارنم تو باهاش برو . خلاصه تو اتاق تست من علی رو محکم تو بغلم گرفتم و اونا 48 تا ماده رو پوستش امتحان کردند . یعنی از هر ماده یک قطره میگذاشتن رو پوستش و بعد با سوزن رو شو سوراخ میکردن تا وارد پوست بشه .خدایا چقدر به نظرم اون چند دقیقه طولانی اومد و حال علی رو که نگو . اون خانومهایی که داشتن کار تستشو انجام میدادن گفتن تا حالا اینقدر اعصابمون خرد نشده بود این بچه چقدر با مظلومیت گریه میکنه بعد از تست یه بیست دقیقه ای موندیم تا واکنش دستشو ببیننو گفتن برید یکسری شنبه صبح بیاد ،یکسری شنبه 1 بعداز ظهر.همونجا شوهرم که موضعش رو روشن کرد که منکه کار دارم ،اعصابم هم خرد میشه خودت ببرش . من فقط شنبه عصری که خواست دوباره متخصص نتیجه پرونده رو بگه میام .

این مرد همیشه همین طوره .یعنی من هر جای این 9 سال رونگاه میکنم و مییبینم بر خلاف هارت و پورتهای زیادی که همیشه میکنه و گردن کلفتی هاش ،تو مواقع خاص که احتیاج به یک تصمیم گیری یا تغییر و همدلی هست ،همیشه بدترین و دلسرد کننده ترین واکنشها رو نشون میده . تو این چند سال هر بار که علی مریض شده چه یک سرما خوردگی عادی چه بستری شدنش تو بیمارستان این آقا چنان دست و پاشو گم کرده و شلوغ بازی در آورده که من موندم باید اونو جمع کنم یا علی رو؟!.جالب اینکه بعد از اینکه آبها از آسیاب میفته اصلا یادش نمیاد که همچین کارهایی کرده و میگه همه فشار ها و زحمات رو دوش من بوده . هر بار که قراره از علی رگ بگیرن|(که تعدادش کم نبوده) ایشون اینقدر زرد وزار شده و آه و ناله کرده که پرستارها بردنش یه جای دیگه و بهش آب قند و شکلات دادن که حالش جا بیاد.

شنبه صبح اون که پاشد رفت سر کار .منم صبح زود این بچه رو برداشتم رفتم .اینار 17 تا آلرژن رو با سرنگ انسولین زیر پوست این بچه تزریق کردند.علی بی گناهم چی کشیدو من با اینکه داشتم از بغض می ترکیدم ولی هی بوسش میکردم و شعر میخوندم و می خندیدم که اون طفلک بیشتر اذیت نشه . دوباره اومدم خونه و ظهر برگرد برو .علی که اصلا نمیخواست بیاد .اینقدر ترسیده بود و بهش فشار عصبی اومده بود که من نمی دونستم چی کار کنم . دوباره دستش رو نگاه کردن و گفتن بشینید تا دکتر بیاد یعنی ما تا ساعت 3 نشستیم و اونم با یک بچه پر تحرک تو یه محیط شلوغ و کثیف و ناهار نخورده. تا غرغرخان تشریف بیارن و دکتر مارو ویزیت کنه یکساعت و نیم دیگه هم کذشت و در آخر به ما گفتن این بچه آلرژی شدید به گرد و غبارو دود داره و بجز اسپری بینی و دهانی و یکسری قرص که باید شبها تا شش ماه یکی بخوره باید براش واکسن بزنید . ما هم فکر کردیم یه دونه ،دوتا . بعد از اینکه 80 هزار تومان از ما پول واکسن گرفتن تازه فهمیدیم که باید تا چهار سال هفته ای دو تا بهش بزنیم .

از اونجا بود که قسمت دوم مراسم شلوغ کاری شروع شد که آی وای خاک بر سر شدیم من چه جوری بگذارم این بچه رو سوراخ سوراخ کنند . اولش بهش گفتم عیبی نداره عوضش این بچه دیگه اینقدر مریض نمیشه .خدارو شکر کن که علتشو فهمیدیم برگشته به من میگه مگه من دلم مثل تو سنگه من طاقت ناراحتی بچمو ندارم! اینقدر تا آخر شب منفی بافی کرد و هی گفت و عزاداری کرد که منم قاطی کردم و ترسیدم .

خدا میدونه چقدر اونشب تا صبح گریه کردم .به حال این بچه و شانس خودم .کم تو اون دو روز بهم فشار اومده بود که حالا اونم به جای فکر کردن به راه حل فقط اوضاع رو بهم میریخت تا به علی نگاه میکرد مثل اینکه دور از جونش به یه مرض لاعلاج مبتلا شده باشه میزد زیر گریه و..

یکشنبه عصریساعت 5/5 زنگ زد پاشو راه بیفت با علی بیاد یکساعت دیگه میدون آرژانتین باشید یه دکتر گوش و حلق و بینی هم ببریمش .تو اون ترافیک دم غروب من با چه حرص و جوشی خودمو رسوندم اونجا .تازه وسط خیابون سر من جلوی مردم داد میزنه اینهه وقت چه غلطی میکردی؟

دکتره معاینه اش کرده میگه نه خانوم آلرژی الکی اونجا کاسبی شونه .این بچه لوزه سوم داره باید عملش کنی . هر چی میگم آقای دکتر من تو این چهار سال بیشتر از 10 تا دکتر مختلف بردمش از هر کی پرسیدم گفته مشکل علی لوزه نیست ،ولی اون فقط حرف خودش رو زد و یکسری عکس هم نوشت که بگیریم ببریم .

دوباره دیروز پاشده اومده خونه میگه پاشو یه دکتر دیگه پیدا کردم متخصص آلرژیه تو ولنجک بریم اونجا . قیافه علی دیدن داشت .میگفت من خسته شدم دیگه . منم دیدم بخوام حرف بزنم و مخالفت کنم یه الم شنگه دیگه راه میندازه . رفتیم و چند ساعت معطل شدیم و دکتره میگه اون کلینیک با اینکه مثلا تنها کلینیک معتبره ایرانه ولی نمبشه زیاد رو کارهاشون اعتماد کرد . معمولا واسه بچه زیر 6 سال تزریق واکسن اونم با این دوز و دفعات انجام نمیدیم .فعلا همون دارو هاشو بهش بدید ولی چرا اینقدر این بچه لاغر و ضعیفه ؟ دوباره یک لیست کامل از انواع آزمایشات و سونوگرافی و کوفت و زهر مار نوشته که بگیریم ببریم .دیشب هم علی اولین قرصش رو خرد ولی تا صبح خودشو خاروند و نخوابید .نمی دونم شاید قرصه بهش نمیسازه.

بچه ها خسته شدم از این همه مریضی و مریض داری . اکثر زندگیمون داره تو مطب دکترها و داروخانه ها میگرده قسمت اعظم درامد غرغرخان داره خرج دوا دکتر میشه .هر چی فکر میکنم چرا اینجوریه نمی فهمم . من نه به کسی بد کردم نه بد کسی رو خواستم یه وقتها فکر می کنم .شاید اینا نتیجه اذیتهای شوهرمه ولی چرا باید علی چوبش رو بخوره .

سهم من از این ازدواج و بچه دار شدن چی بوده ؟خدایا چرا باید دلم همش پر غصه و چشمم گریون باشه ؟

می دونم خیلی بچه هاشون مشکلات و مریضی های سخت تری دارن ولی من از خیلی جهات تو فشارم .

اینقدر این چند روز اعصابمو خراب کرده که طاقت حرف زدن و نگاه کردن بهش رو ندارم .

پریروز دیدم دارم میترکم دلم میخواست با یکی حرف بزنم . اشتباه کردم و زنگ زدم به مامانم . تا گفتم اینجوریه و من خسته و گرفتارم ،شروع کرد به داد و بیداد که اه اه آدم کم ظرفیت !بشین زندگیتو بکن .یعنی چی من تنهام .فکر کن رفتی یک کشور دور یا همه کس و کارت مرده اند و هیچ کس رو نداری بساز و مشکلات رو حل کن.

منم گفتم زنگ نزدم بهم راه حل بدی یا یاداوری کنی چقدر بی کس و تنهام ،فکر کردم برای یکبار هم که شده شاید شنونده حرفهام باشی.

بیزارم از آدمهاای که که تا خوشی کنارتند .از اونهایی که تا از مشکلت میگی می زنند تو دهنت که ای بابا همه مشکل دارن این که چیزی نیست . همه اونهایی که صد نفر رو دور وبرشون دارن که نازشون رو بکشند و اونوقت واسه من شعار میدن که تو ضعیفی و مشکلاتت رو بزرگ میکنی !

می دونم خیلی کم پیدا میشه کسی که از بچگی تک و تنها مشکلات خودشو به دوش کشیده باشه و حاضر باشه شب و روز با یه سوهان روح یه بمب انرژی منفی زندگی کنه و دم نزنه .

منکه موندم چی درسته و چی غلطه؟


کلمات کلیدی: