آمار شیراز - کوچه خلوت دل

 
شیراز
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥  

 

 

سال 79 بود ما تازه 2 ماه بود که عقد کرده بودیم که غرغرخان تصمیم گرفت منو ببره شیراز که عاشقشه و حسابی هم همه جاشو بلده

انصافا هم خیلی بهم خوش گذشت چون هم اولین بار بود که میرفتم و هم هنوز شوهر عزیزم روی واقعیشوبهم نشون نداده بود و من خیلی دوستش داشتم.

امسال عید که هیچ جا نرفتیم وحسابی خونه نشین بودیم گفت که خیلیی دلش میخواد که هفته اول یا دوم اردیبهشت بره شیراز و یه سری هم به دانشکده سابقش بزنه

تصمیم داشتیم که هفته پیش بریم که حال من و علی اصلا خوب نبود گفتیم باشه این هفته که یه روز مامانم زنگ زدو فقط واسه محض اطلاع من گفت که جمعه با بابا میان تهران ویه هفته ای میمونن واز 2 شنبه هم برادرم با شوهر خاله ام میان و من اگه می خوام برم مسافرت یه وقت دیگه برم.

طبق معمول پشت تلفن فقط سکوت کردم ولی خدا میدونه تو دلم چه خبر بود. چه راحت یادشون رفته بود که وقتی یه هفته تو اسفند اومدن تهران غرغرخان چقدر اخم وتخم کرد و چقدر من حرص خوردم وطبق معمول از هر دو طرف حرف شنیدم.

همیشه وقتی اینها با هم در تماسند این منم که بیشتر از همه اذیت میشم از یه طرف دایم باید شوهرم بهم غر بزنه که چرا بابات بوی سیگار میده؟چرا به بچه من میگه باباجون؟چرا واسه بیرون رفتن و سیگار کشیدن این درو هی بازو بسته میکنه که پشه بیاد!

چرا مامانت میگه خوبه علی بره مهد به اون چه و.........

از طرف دیگه مامان اینا سرکوفت شوهری که خودشون انتخاب کردن ر وبهم بزن ومنم هی معذرت خواهی کنم

میدونم که شوهرم مقصره و دل خودم خونه ولی وقتی هرچی باهاش حرف میزنم حالیش نمیشه و بدتر میکنه چکار میتونم بکنم.

حالا چه جوری باید بهش میگفتم که مامان اینا دارن میان برنامه ات رو بهم بزن

خیلی فکر کردم وحرص و جوش خوردم خیلی دلم میخواست به مامان بگم مادر من اونروزی که بهم گفتی تصمیم گرفتی به خاطر برادرم از تهران بری و فقط در قبال اون مسئولی نه من

باید به این هم فکر میکردی وقتی بیای تهران باید بیای خونه همین دامادی که اخلاق بدشو میدونی

حالا که اینجا تنهای تنهام گذاشتی تو مریضی و هر شرایطی که باشم هیچ کس رو ندارم حداقل واسم فکر و خیال درست نکن

من از خدامه با پدر مادرم باشم ولی ترجیح میدم نبینمشون تا اینکه بهشون بی احترامی بشه

خیلی واسم سخت بود ولی زنگ زدم گفتم به خاطر کار شوهرم نمی تونیم مسافرت رو عقب بیندازیم براشون کلید میذارم ییان تا ما برگردیم

داشتم سکته میکردم اولین بار بود بر خلاف حرف کسی حرف میزدم

چیزی نگفت . حالا اگه خدا بخواد 5شنبه میریم

میدونم برگردم و اینها همو ببینن باز یه ماجرا دارم ولی حداقل کوتاه تر با هم برخورد دارن

خدا به داد برسه

 


کلمات کلیدی: