آمار تولد اونم چه تولدی! - کوچه خلوت دل

 
تولد اونم چه تولدی!
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳  

نمی دونم اسمش چیه شانس یا قانون جذب یا تلقین؟ هر چی که هست واسه من همیشه در جهت عکس و منفی کارکرده . دنیا هم رو یک مسئله ای مثبت فکر کنم ، آب از آب تکون نمی خوره ولی وای به وقتی در مورد چیزی کمی نگران باشم ، انگار تموم دنیا همه هم و غمشون رو میگذارند واسه سنگ تموم گذاشتن برای من و فاتحه خوندن به همه چی . بعد میگن اثر یک فکر مثبت چند برابر یک فکر منفیه! .

همون شبی که آخرین پستم رو گذاشتم علی تب کرد اونم چه تبی!همراه با سرفه های وحشتناک که من مونده بودم چطور آدم سینه اش بدون هیچ زمینه و نشونه ای به این وضع در میاد؟. شب بیداری ها و نگرانی های بنده هم از همون موقع شروع شد. صبح چهارشنبه در کمال عصبانیت و غصه داشتم به شوهرم میگفتم که زنگ بزن به قنادی و بگو فردا کیک رو درست نکنه ، منم زنگ میزنم به بچه ها که نیان . همین که جمله ام تموم شد علی چشمای تب دارش رو باز کرد و زد زیر گریه و با ضجه میگفت نه مامان ! من تولد میخوام و.. اینقدر گریه کرد و حال مارو گرفت که باباش گفت ولش کن .گناه داره ما که بیشتر خرید هامون رو کردیم بگذار تولد بگیریم شاید تا فردا حالش خوب شد . هر چی گفتم من امروز باید کلی زحمت بکشم و غذا درست کنم از طرفی هم دست تنهام باید مراقب علی هم باشم و تازه اگه خوب نشه تموم این خستگی به تنم میمونه ولی کو گوش شنوا ؟

آقا تشریف بردن سرکار و من بیچاره با دنیا کار و ناراحتی موندم دست تنها . از یک طرف پام تو آشپزخونه بود و پای گاز ، از یک طرف دیگه در حال پاشویه علی و سوپ درست کردن و مریض داری نمیدونید چقدر بهم فشار اومد .غذا هایی هم که واسه تولد در نظر گرفته بودم( سالاد الویه و سالاد لوبیا و ساندویچ مرغ و ماکارونی وپیراشکی) در ظاهر ساده بودن ولی واقعا هر کدوم اندازه درست کردن چند جور پلو خورشت وقت و انرژیمو گرفتن . پختن و خرد کردن و رنده کردن و ...هزار جور دنگ و فنگ دیگه که اصلا به چشم هم نمیاد .

جناب غرغرخان هم که لطفشون از اول هفته پیش دوباره به شدت شامل حال ما شده بود هم سنگ تموم گذاشتن و چهارشنبه از همیشه دیر تر تشریف اوردن و حتی کوچکترین کمکی هم نکرد وقتی آخر شب بهش میگم من دارم از پا در میام از دیروز یک لحظه استراحت و خواب نداشتم و رو پام ،بیا حداقل این بادکنک ها رو تو با تلمبه باد کن و بچسبون ،کلی بد و بیراه گفت و غر غر کرد که میخواستی تولد نگیری!!!

و اونقدر چرت وپرت گفت و قیافه اش رو کج و کوله کرد که رفتم باد کنکها رو ازش گرفتم.

خلاصه اش رو براتون بگم پنجشنبه هم از هفت صبح شروع به فعالیت کردم و با توجه به دو شب بیخوابی و خستگی قیافه ام حسابی دیدنی بود و علی کوچولو همچنان بی حال و تبدار بود ولی از ظهر حالش یک کم بهتر شد و با کلی شیاف استامینوفن و دارو واسه مراسمش رو پاشد هر چند که خیلی سرحال نبود . بعدش تازه فهمیدم کلیه بچه های مدعوین در طی چند روز گذشته دچار تب و مریضی های مختلفی شده بودند و هر کدوم به یک نحو این دوره رو پشت سر گذاشتن .

تولد ساعت 5.5 شروع شد و قرار بود تا 8 تموم بشه که تا ساعت یک ربع به 9 طول کشید وبنده بابت اون 45 دقیقه تاخیر کلی ازجانب شوهر از پشت تلفن مورد عتاب قرار گرفتم.

کیک علی یک ماشین قرمز بود که پسرم خیلی خوشش اومد و از اول بی تاب بود ببینه کادو واسش چی اوردن جالب اینکه تموم اسباب بازی هایی که اورده بودند تکراری بود

تازه مهمونها که رفتن من شروع کردم به جارو زدن و جمع کردن چون میدونستم از در که بیاد حسابی میخواد به پرو پام بپیچه و این شد که نشستم و ازپا درد و خستگی یک دل سیر گریه کردم و به بخت خودم که اینقدر باهام سر ناسازگاری داره لعنت فرستادم و اخر شب که علی دوباره تبش بالا رفت بنده هم واسه خالی نبودن عریضه به ایشون پیوستم و خودم هم دراز به دراز افتادم.

علی از جمعه تبش قطع شده ولی خودم خیلی بد مریض شدم والان به زور میتونم دوکلمه حرف بزنم از بس صدام گرفته.

خیلی اذیت شدم و دست تنها کلی به خودم فشار اوردم و همش در حال بدو بدو بودم و چیزی نفهمیدم وتازه چیزی که بیشتر غصه دارم کرد این بود که غر غر خان حاضر نشد یه خسته نباشید خشک و خالی بهم بگه و اینقدر باهام بد برخورد کرد که انگار من واسه خوش خوشان خودم ،محفل بزم راه انداخته بودم.

بعدش دیدم دیگه ارزش نداره بخوام هر سال خودم و اینقدر تحت فشار قرار بدم و آخرش این بساط باشه.

خلاصه اینکه اصلا خوش نگذشت و حالا من موندم مریض و بی حال بدون کمک در کنار علی کوچولو که به خاطر مریضی اش مهد رفتنش فعلا ملقی شده.

راستی گل پسرم تولدت مبارک .امیدوارم سالهای آینده شانست بهتر از این باشه!


کلمات کلیدی: