آمار کوچه خلوت دل

 
 
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳  

مرسی از همه دوست های خوبی که لطف کرده بودن و تولدم رو تبریک گفته بودن. جالب بود امسال اولین سالی بود که تموم افراد نزدیک خانواده ام بهم تولدم رو تبریک گفتن .البته دست خاله کوچکم درد نکنه که یادش بود و وقتی شب به من زنگ زد و فهمید کسی یادش نبوده،به بقیه یک تکونی داد .تازه ساعت 10 شب بود که مامانم زنگ زد که آره ما یادمون بود ولی نمی دونم چرا یه دفعه تلفنمون یک طرفه شده بود تا حالا و الان درست شد!. منم به روی خودم نیاوردم گفتم عیبی نداره. داداشم هم صبحش زنگ زده بود و حرف زد ولی یادش نبود .به اونم آخر شب گفتن.

در هر حال من همینو هم میگذارم به پای انرژی های مثبت شما وگر نه تا پارسال خبری نبود. غرغرخان هم برام دوتا بلوز خرید که قشنگند و خوشم اومد.

روز قبل از تولد خونه یکی از اون دوستهای دبیرستانم بودم و اون بنده خدا هم چون چند روز قبلش زنگ زده بودم بهش برای تبریک تولدش ، یادش مونده بود و تو جمع گفت که فردا تولد خورشیده هاو دریغ از اینکه یک نفر تو جمع دهنش باز بشه و یه مبارکه بگه ، نمی دونم چرا این جوری شده!

روزهای منم تو خونه با علی میگذره وبا تموم صبر و حوصله ای که به خرج میدم باز یک جای کار بالا میگیره و صدای داد و بیدادم رو بلند میکنه.از بس این بچه لجباز و پر انرژیه و در اصل روی باباشو سفید کرده.

تو این چند روز تن به هر بازی که فکرشو بکنید دادم و از اونجایی که این شیطونک هیچ بازی نشستنی و آرومی رو دوست نداره ، پوستم کنده شده. دایم میگه مامان من میشم اسپایدرمن ،تو بشو بتمن! مامان من میشم مرد آهنی ،تو بشو تیرکمون!!!(والله هنوز من نفهمیدم چه جوری میشه نقش تیر کمون رو بازی کرد)،مامان من پلیس ،تو دزد اون وقت من با شمشیرم تو رو میزنم!

واین میشه که هر روز رو تن من کلی نقش و نگار حاصل از ضربه های مختلف پدیدار میشه . وای به حالت اگه بخوای 5 دقیقه بشینی. اونوقت چه شیون و واویلا یی رو باید تحمل کنی. تازه شبها هم که من خلاص میشم و میرم پی آشپزی و باقی کارام ،نوبت باباشه که باهاش بازی های عجیب غریب بکنه

نمی دونید چقدر بهم خوش میگذره . اینه که زود به زود میتونم بیام اینجا.پریروز هم که برده بودمش پارک از یه خانومی شنیدم که مهد کودکشون باز شهریه رو بالا برده .دیگه کله ام سوت کشید. تازه اردیبهشت گرون کرده بودن.حالا باید آروم آروم به غرغرخا ن بگم.

من قبل از اینکه وبلاگی داشته باشم ، خیلی بیشتر میتونستم برم و وبلاگ بخونم و به وبلاگ های مورد علاقه ام که الان چند تاشون نمینویسند یا خیلی کم مینویسند سر بزنم . ولی از وقتی اینجا رو دارم نمی تونم تند تند برم به وبلاگشون چون این اینترنت( دایل آپ) با این سرعت پایین و افتضاحش وقتی واسم نمیگذاره .اینه که باید دوستان منو ببخشن اگه به موقع بهشون سر نمیزنم.

دلم میخواد زودتر بیام و اینجا بنویسم ولی هم تنبلیم میاد هم خیلی وقتها ذهنم یاری نمی کنه و نمی دونم باید در مورد چی بنویسم که ارزش خوندن داشته باشه.بعضی وقتها تصمیم میگیرم بیام و اینجا رو به صورت یک دفتر خاطرات روزانه با همه کارهایی که تو روز کردم بنویسم ولی همیشه پشیمون میشم و فکر میکنم شاید واستون کسل کننده باشه . حالا لطف کنید و نظرتون رو بگید

راستی غرغر خان دیشب باز داشت میگفت شاید مجبور بشه دوباره بره مشهد و لی اینبار میخواد خیلی کوتاه بره مثلا صبح بره شب برگرده(تورو خدا شانسو دارید؟) حالا امشب معلوم میشه .تا باشه از این ماموریت ها!

_پریسا جون دوتا کامنت واست تو پست (بازم بازی)گذاشتم لطفا هر چه سریع تر بیا جوابمو بده و منو از این سردرگمی برهان. مرسی


کلمات کلیدی: