آمار کوچه خلوت دل

 
 
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥  

 دیروز وقتی بعد از یک هفته  عدم دسترسی به کامپیوتر   با خوشحالی اومدم و دیدم پرشین بلاگ فیلتره ،چقدر جا خوردم . امروز هم فکر نمی کردم درست شده باشه که خدا رو شکر مشکل حل شده.

اون سه روز هم مثل برق و باد گذشت .همه چی خوب بود الا سرفه های بی وقفه علی که ما رو مجبور کرد هر سه شب تا صبح بیدار بشینیم. جالب اینکه علی بر خلاف انتظارم خیلی سراغ پدرشو نگرفت و اذیت نکرد . اما امان از اینکه حتی  وقت سر خاروندن بهم بده .کلمه مامان از دهنش نمی افتاد و منو مجبور کرد تن به انواع و اقسام بازی هایی که فکرش رو هم نمیکردم بدم. خلاصه خوب بود مخصوصا که خیالم راحت بود که چند روز از غر غر خبری نیست و اختیار زندگیم دست خودمه ،و خیلی اتفاقی هم تونستم به یکی از خواسته هایی که مدت ها داشتم و امکان عملی شدنش نبود ، دست پیدا کنم یعنی اینکه بدون نگرانی و دلواپسی واسترس با یکی از دوستام و پسرش رفتیم پارک و بعد هم شام رفتیم بیرون .هم به علی هم به من اون شب خیلی خوش گذشت . آخه من هر وقت غرغرخان باشه و بخوام حتی واسه یه خرید کوچولو برم بیرون باید دائم تنم بلرزه و ساعت نگاه کنم تا برگردم و در ضمن داشتن وقت اختصاصی و تفریحات شخصی در سالمترین صورت هم تو کت شوهرم نمیره چه برسه به اینکه بخوام با دوستام برم گردش یا شام بیرون(مگر اینکه خودش سرش جای دیگه گرم باشه و گرفتار باشه که اونم نباید تو زمانهایی که اون خونه است باشه)

بماند که تو اون سه روز هر یک ساعت زنگ زد که دارید چی کار میکنید و علی حالش چه طوره.

راستی  بدون رضایت و نظر من پاشده رفته خونه مامان اینا بدون اینکه اصلا به روی خودش بیاره!!!

اونا هم حسابی جا خورده بودن .نمی دونم با چه رویی رفته ولی مامان اینا هم به روش نیاوردن . بعدش که از اونجا اومد وبه من زنگ زد و خبر داد حسابی جا خوردم و ناراحت شدم چون دوباره دلم نمی خواد از سر نو همه چی برگرده سر جای اولش . میدونم که این ادمی نیست که بتونه خیلی تحمل کنه و اگر دوباره اونا بیان و برن باز شروع میکنه . دلم میخواست یک مدت روابط کمتر بشه تا شاید تنشها کمتر بشه.

 نمیدونم یعنی هر چی تلاش کرده بودم از بین رفت؟

راستی ساناز عزیز منو به یک بازی دعوت کرده ولی من دیر متوجه شدم .حتما سعی میکنم تو پست بعدی با کلی تاخیر انجامش بدم

امیدوارم همتون خوش باشید

 


کلمات کلیدی: