آمار کوچه خلوت دل

 
 
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠  

دعوا،دعوا،دعوا،جیغ و فحش و بد و بیراه ، ناله و نفرین . چند تا کبودی رو گونه و پشت پلک و دستها و پاها . اینها همه اتفاقاتیه که پریشب توی خونه ما افتاد.

شنیدن هزار جور حرف گفته و نگفته و توهین و تحقیر و تهمت . آخرش یک آن رسیدم به جایی که دیدم این زندگی چیزی برام جز شکنجه و عذاب روحی و خفت و خواری نداره. بیزار شدم از هر چی که تا بحال به خاطرش متصل موندم به این شرایط. نمی دونم یهو دلم سنگ شد و قاطعیتی پیدا کردم که باورش واسه خودم سخت بود.گفتم دیگه نمی خوام تو واین زندگی رو تحمل کنم، نمی خوام باقی عمرم رو هم مثل این 9 سال توپ بسکتبال زمین بازی تو باشم . همه چی مال تو . علی،مهریه ام و...فقط طلاق میخوام .

واقعا فقط به طلاق فکر میکردم نمی دونستم کجا میخوام برم و چی کار کنم و چی پیش میاد! فقط میخواستم از چنگالش فرار کنم حتی از علی هم حاضر شدم دست بکشم .شروع کرد به مسخره کردن که میخوای بری آشپز و کلفت خونه بابات بشی؟می خوای بری ...کاره بشی؟میخوای ... بشی؟و هزار جور تهمت زشت .گفت و گفت و گفت .

گفنم به تو مربوط نیست می خوام فقط از دست تو خلاص بشم ، یا طلاقمو میدی یا مطمئن باش یه روز میای خونه میبینی برای همیشه گذاشتم رفتم بدون اینکه هیچ کدومتون بتونید اثری ازم پیدا کنید.خودم هم باورم نمیشد که این منم که این حرفها رو میزنم .

یهو فرو کش کرد.

نمی گم ترسید .نه!شوهر من اهل این حرفها نیست .شاید فقط قاطعیت و جدیت رو تو چشمام دیدو مطمئن شد که این کارو میکنم و گر نه اگه مثل همیشه بودم و میدونست که دارم از روی عصبانیت حرفی رو میزنم که جرات عمل بهش رو ندارم ،اعتنا نمی کرد.

در هر حال موضعش عوض شد و آروم آروم شروع کرد به ملایم شدن و زدن خیلی حرفها که توقع نداشتم راضی به گفتنشون بشه . تا ساعت 2 صبح فقط میگفت که منو دوست داره و نمی خواد اذیتم کنه! ولی من تحویلش نگرفتم. دیروز هم اومد دوباره سر حرف رو باز کرد و گفت که می خواد سعی کنه دیگه به مسائل اینقدر گیر نده و کمتر به خانواده ام پیله کنه! ولی من بهش گفتم که چقدر احساس و تفکرم نسبت بهش عوض شده و دیگه تو قلبم اون جایی رو که داشت نداره.اینقدر تو این مدت شکسته ام که اگه بتونم تکه های قلب و دلم روهم بچسبونم ، مثل یه چینی بند زده است که دیگه نه قشنگی قبل رو داره نه استحکام و مقاومتش رو.

نمی دوم چقدر ممکنه رو حرفهاش وایسه ،نمی دونم چقدر میتونم دلم رو خوش کنم. خودمو گول نمی زنم ، می دونم که یه آدم 38 ساله با عقاید سفت و سخت و تربیت نادرست محاله بتونه خودشو کامل عوض کنه ، ولی یک کم ذهنم خالی شده و این دو روز به یک حس خیلی دلپذیر بی تفاوتی رسیدم . نه سرم پر از افکار منفیه ، نه دلم پر از ترس . نه خوشحالم ، نه مطمئن .فقط می خوام باور کنم که شاید خدا صدامو شنیده و این همون معجزه ایه که باید تو زندگیم اتفاق می افتاد تا هم ترسهای من از بین بره هم اون یه تلنگری بخوره و شاید بهتر بشه.( می دونم که باید باور کنم تا بشه ولی یه چیز کوچولو یه شک و بدبینی لعنتی ته دلم یه جورهایی غلغلکم میده)

میخوام سعی کنم دیگه اینجا فقط در مورد مشکلاتم ننویسم. تو این مدت و حتی همین الان از نوشتن و مرورشون کلی انرژی منفی گرفته ام . خانوم خونه راست میگه طبق قانون جذب هر چی بیشتر بهشون بچسبم بیشتر به سمت زندگیم می کشمشون . دیگه میخوام به گذشته و تجربه های تلخی که تا دیروز خفه ام کرده بودند فکر نکنم .به یک کم خودسازی و انرژی مثبت نیاز دارم . میخوام از پست بعدی، هم در مورد غصه هام بنویسم هم در مورد بقیه جنبه های زندگیم که هیچ وقت فرصت دیدن و توجه و پرداختن بهشون رو نداشتم .

میخوام که 9/6/88 یه شروع دیگه باشه واسه زندگی مشترکم ، میخوام یه فرصت دیگه به اون و خودم بدم.

امیدوارم


کلمات کلیدی: