آمار کوچه خلوت دل

 
 
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠  

دیشب رفتیم مهمونی البته با کلی تاخیر .غرغر خان اولش نمی خواست بیاد می گفت حال و حوصله ندارم منم گفتم باشه من و علی خودمون میریم گفت یعنی چی بی من می ری ؟ گفتم اره هم من هم علی احتیاج داریم .اولین بار بود که به صراحت گفتم میخوام کاری کنم .خلاصه اومد .بد نبود .کلی تدارک دیده بود ولی خیلی از مهمونها نیومده بودند از گروه دوستانمون فقط من بودم . یکی مسافرت بود یکی شوهرش کار داشت یکی هم چون مختلط بود شوهرش نگذاشت!.کلی زدند رقصیدند،البته علی وسط هاش داشت حوصله اش سر میرفت که برف شادی و باد کنکها به داد رسید.

مامان اینا هم سه شنبه اومدند .نمیدونید چقدر استرس داشتم . شب قبلش خودش سر حرفو باز کرد که مامانت واسه چی داره میاد مگه میخواد بره دکتر؟ منم کلی باهاش حرف زدم گفتم تموم این سختگیری ها و اختلافات فشارش رو منه . چرا به فکر من نیستی اگه شرایط بر عکس بود تو دلت میخواست من چه رفتاری میکردم؟ اولش دوباره سرو صدا کرد وبعدش گفت خودم هم نمی دونم چرا نمی تونم با مادرت بسازم .انگار یه چیزی تو وجودم نا خود اگاه دیونه ام میکنه و از این حرفها.

حقیقتش اینه که همون طور که تو پست قبل نوشتم من نمیتونم فقط به خودم  فکر کنم .تو بدترین شرایط هم نا خود اگاه خودمو میگذارم تو شرایط طرف و یه وقتهایی که میبینم اونم حق داره دیگه نمیتونم قاطع و خود خواه باشم(هر چند همه لیاقتش رو ندارن) . حالا سر این جریان رفت و آمد پدر مادرم دائم میاد تو ذهنم که اگه من جای غرغر خان باشم و خانواده همسرم قرار باشه هر دوماه یک هفته بیان  و من راضی نباشم ، چه واکنشی نشون میدم ؟!

فکر نمیکنم خیلی از ماها هم این شرایط رو دوست داشته باشیم و بعد از یه مدت روی خوش نشون بدیم.برای همین سست میشم تو برخوردم .احتمالا میگید تو با این طرز فکرت حقته هر چی سرت بیاد ولی واقعیت اینه که بد جوری دچار عذاب وجدان میشم ولی اکثر ادمها مثل شوهر من فقط می خوان به راحتی و خوشامد خودشون فکر کنند .

ولی دارم سعی میکنم زیاد به رفتارهاش اعتنا نکنم  و منتش رو نکشم. و از طرف دیگه میدونم که احتمال اینکه بخواد تلافی کنه و از این به بعد هی بلیط بگیره اونارو بیاره و مادر شوهر منم الان به خاطر اخلاقهای عجیب پدر شوهرمه که تند تند نمیاد وگر نه ازاوناس که بیاد و ماه به ماه بمونه،واسه همین دلم نمی خواد کاری رو که خودم دوست ندارم با یکی دیگه بکنم.

خلاصه دائیم هم با مامان اینا اومد و بعد از مدتها موفق به دیدارش شدم و البته علی هم صاحب مقدار زیادی سوغاتی و اسباب بازی شد .فکر میکردم شوهرم خیلی خشک بر خورد کنه ولی خدارو شکر خیلی اذیت نکرد هر چند دم به دم مثل هوای بهار حالش عوض میشه ولی لااقل جلوی دائیم ابرو ریزی نکرد و مامان با احترام رفتار کرد . مامان هم پنجشنبه رفته شمال و یکشنبه میاد .فعلا داره با بابا میسازه و بجز یکسری حرکات که احساس می کنم یه دفعه از وجودش میزنه بیرون و دیگه نمیتونه خوب باشه و کنترلشون کنه .مثلا بابا تا میاد این کانال ویس *اف *امریکا * رو ببینه،زود میره و به هر نحوی شده کانال و عوض میکنه و میگه علی میخواد کارتون ببینه و بنده خدارو میگذاره تو خماری!

ولی اینبار استرسم یک کم کمتره .

علی هم دوشنبه رفت سرزمین عجایب و کلی کیف کرده بود فقط ظهر که رفتم دنبالش مدیرشون منو صدا کرد که رو دماغ علی یه جوش بوده حالا کنده ،خودش میگه پشه زده ولی ما فکر کنیم ابله مرغونه . وای من وا رفتم که تو این هیری ویری ابله مرغون چی بود چون خودم هم نگرفتم . خلاصه علی اقا اومد با یه دماغ زخمی زیلی ولی خوب که نگاه کردم دیدم چیزی نیست با ناخنش صورتشو کنده و الکی کلی ترسیدم.

دیگه اینکه قراره بعد از کلی عذاب که از دست ویندوز ویستا کشیدیم ، ویندوز رو عوض کنه و این یعنی احتمالا من چند روزی نمیتونم بیام اینترنت.

این تابستون هم تموم شد و ماه رمضون شد و من یه استخر نرفتم . خیلی دلم میخواست که یه استخر رو باز برم ولی تنهایی دوست نداشتم . حالا نمیدونم تو ماه رمضون بازند؟ با کی برم ؟

کسی میدونه؟

پی نوشت: من بعد از انتشار این پست نظرها رو خوندم و با دیدن نظر خیلی از دوستهای خوبم   فهمیدم که احتمالا با طرز فکرم که بالا هم نوشتم کلی فحش میخورم 

ولی واقعیت رو نوشتم نمیدونم باید به کی حق بدم و به کی ندم.گفتم که از مامانم هم تا حالا کم ندیدم ولی دوستش دارم و از طرف دیگه نمیتونم یه طرفه به قاضی برم .

 پی نوشت 2:انگار به من نیومده بیام اینجا و بنویسم که بهتر شده چون چند دقیقه پیش چنان علم شنگه ای به پا کرد که نگو

اخمهاش از هم باز نمیشه. ادم چه زود مزد دستش رو میگیره!


کلمات کلیدی: