آمار کوچه خلوت دل

 
 
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧  

تموم شبانه روز فقط فکرم درگیر اشتباهاتیه تو تموم زندگیم کردم و هنوز هم ادامه دارن . الان  که با 30  سالگی فاصله ای ندارم هنوز راه ورسم زندگی رو بلد نیستم . همش فکر میکنم چراپدر مادرها فکر میکنند باید به بچه هاشون درست غذا خوردن و درست راه رفتن و ... ونهایتا یک زبان دوم رو یاد بدن . چرا خیلی هاشون هیچ وقت به اونها سیاست زندگی و رفتار با مردم رو یاد نمیدن . هی فکر میکنم من از پدر مادرم چی یاد گرفتم اینکه همیشه با همه با احترام رفتار کرد ، قناعت کرد ، کم توقع بود، گذشت کرد.

اینها به چه دردم خورده جز اینکه ازم یه هالو بسازه واسه سواری گرفتن بقیه .حتی خود پدر مادرم.

هی به گذشته و حالم نگاه میکنم و هی به مظلومیت  خودم زار میزنم . من از بچگی اروم و منعطف و بی توقع بودم. مادرم که از همون اول وابستگی خاصی نسبت بهم نشون نمیداد شاید چون رفتارم بیشتر شبیه پدرم بود تا اون . من همیشه تو مهد کودکها یا زیر دست خاله و مادربزگ بودم  حتی وقتی مادر بزگم رفت مشهد زندگی کنه من 2 سال با اون به دور از خانواده ام زندگی میکردم خب مسلمه حتی نزدیکترین ادمها هم هیچ حمایتی پشت سرت حس نکن به خودشون اجازه میدن هر جور دوست دارن باهات رفتار کنند یا هر تنبیهی رو در موردت به کار ببرند . نمی خوام نمک نشناس باشم و زحمتهایی که خانواده مادریم برای بزرگ کردن من کشیدن رو ندیده بگیرم ولی حقیقت اینه که که در کنار تموم مهربونی ها ضربه هایی هم به شخصیت من زدند که هنوز شرم و درد شون حس میکنم .من از بچگی لاغر و بلند وسبزه بودم .زشت نبودم به نظر خیلی ها بانمک بودم ولی تو خانواده مادریم (حتی تو جامعه) ملاک زیبایی یه بچه ،تپلی و سفید بودنش بودوهست ، واسه همین از وقتی یادمه من سمبل زشتی بودم و همیشه ازم با الفاظ سوسک سیاه ،سیاه سوخته و... نام میبردن . خدا میدونه چقدر ازهمون موقع از خودم بدم میومد و همیشه از آینه فراری بودم هیچ وقت دلم نمی خواست تو جمعی باشم و جام همیشه ته کلاس یا خلوت ترین گوشه مهمونی بود. یا همیشه مامان و خاله هام وقتی از دست بابا عصبانی میشدن با من هم بدرفتاری میکردن و میگفتن تو هم لنگه باباتی! یا یه دفعه که با دختر همسایه تو خونه تنها بودیم و من می خواستم از جا نواری که رو دیوار وصل بود براش یه نوار قصه بیارم و از بدشانسی جانواری افتاد و شکست .وقتی مامان و خالم اومدن و دیدن فکر میکنید چی کار کردن ؟ خالم دست و پامو گرفت و مامانم یه قاشق که رو گاز داغ کرده بود چسبوند رو دستم .هنوز جاش رو پوستم هست و خیلی چیزهای دیگه که فقط تو این سالها منو فرسوده و از بین برده.
با اینکه به گفته خودشون من هیچ وقت تو زندگی باری به دوششون نبودم هیچ وقت سرکشی نکردم همیشه خودم درسهامو میخوندم و شاگرد اول بودم هیچ وقت ازشون چیزی نخواستم ( شاید باور نکنید ولی واقعا هیچ وقت) همیشه حتی در مورد اصلی ترین نیاز هام هم سکوت میکردم تا خودشون بفهمندمثلا اگه ساعتها منو راه میبردند و من از تشنگی میمردم روم نمیشد بگم یه ابمیوه میخوام یا در مورد خرید جهیزیه تنها چیزی که مامانم منو با خودش برد و نظرم رو پرسید در مورد انتخاب فرش بود و گر نه حتی به من اجازه اظهار نظر در مورد وسایلی که میخواستم بعدا استفاده کنم ندادو ....
با این حال هیچ وقت من بچه محبوب مامان نبودم بهم افتخار نکرد حتی یکبار ازم تعریف نکرد . همیشه سرکوفت بچه های مردم رو میخوردم که میدونستم واقعا از من بهتر نیستند .تا زمانی که من بیام خونه خودم تموم کارهای خونه بجز ناهار روز جمعه بامن بود . وقتی میگم همه یعنی هر کاری که یک زن کامل میکنه از سبزی خریدن و پاک کردن  بگیر تا غذا درست کردن و جارو پارو(چون مامان کارمندبود) وای به حالم اگه یه روزی امتحان داشتم و گردگیری نمیکردم باید پیه هر جور دعوا مرافعه و بد وبیرا ه و به جون میخریدم
نمی دونم چرا اینا رو دارم مینویسم . شاید اینا چیزهاییه که نباید گفت ولی هر روز مثل فیلم سینمایی جلو چشمم تکرار میشه . میبینم من همه جای زندگیم تو سری خور  وبی زبون بودم وگر نه همون موقع هم میتونستم جلوی بقیه بایستم و حقم رو بگیرم
حالا هرزور به حال خودم زار میزنم که این من ضعیفم که با رفتار اشتباه و سازش پذیرم به بقیه اجازه دادم باهام این جوری تا کنند .جالبه که همیشه هم از دید همه من تو رابطه هامقصرم   .من فرزند خوب یا همسر خوب یا مادر خوبی نیستم . همش دارم دنبال مقصر میگردم ولی خودم و خسته تر و اسیب پذیر تر و ناتوان تر از مقابله و تغییر میبینم . چی کار کنم بعد از 29 سال نمی تونم از خودم راضی باشم و خودمو دوست داشته باشم
در وجودم حتی سر سوزنی از اعتماد به نفس نیست همه رو اطرافیان و شوهرم به گند کشیدن
 کارم شبانه روز سرزنش و توبیخ و لعن خودمه
چه جوری حقمو از این دنیا بگیرم؟

کلمات کلیدی: