آمار کوچه خلوت دل

 
 
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٤  

باور کردنی نیست ولی باز علی سرما خورده اونم افتضاح. دوروزه فقط نشستم غصه می خورم و هر چی فکر میکنم علتشو نمیفهمم.از کار خدا حیرون موندم ، این بچه فرصت نفس کشیدن پیدا نمیکنه و یه دکتر هم پیدا نمیشه که یه جواب درست حسابی به ما بده. هر کاری میکنیم که بدنش یک کم قوی بشه فایده نداره . انواع و اقسام دارو های تقویتی وراه به راه ابمیوه وبرنامه غذایی درست و حسابی و... هیچ کدوم دردی رو دوا نکرده. دیگه حسابی خسته شدم و عصبانی . شاید باورتون نشه ولی از روزی که فهمیدم باردارم آّ ب خوش از گلوم پایین نرفته .ما با هم تصمیم گرفتیم بچه دار شیم ، 4 سال از ازدواجمون گذشته بود و مخصوصا من که از دست رفتارهای شوهرم به ستوه اومده بودم در کما اشتباه دلم میخواست بچه دار شم تا دیگه به کارهای بیخودش توجه نکنم(اشتباهی که شبانه روز خودمو به خاطرش سرزنش میکنم)ولی وقتی رفتیم آزمایشگاه جواب آزمایش رو گرفتیم مثبت بود چنان حالش بهم خورد که باورم نمیشد من که دیدم خیلی دمغه گفتم نمی خوای یه تبریک بگی ؟ با عصبانیت گفت مگه تبریک هم داره؟ نمی دونید چه قدر تو ذوقم خورد.از چند روز بعد علایم ویارم به بدترین شکل شروع شد تا 4 ماه زیر سرم بودم و غذام فقط یه لقمه نون پنیر بود که اونم نخورده دم دستشویی بودم اگه بوی غذای همسایه بهم می خورد به حال مرگ میافتادم از تهوع . از صبح تا شب تو خونه تنها میفتادم و هیچ کس نبود یه لیوان اب دستم بده و مامانم هم که اون موقع هنوز کارمند بود و روابطش با شوهرم خیلی خراب حتی یه روز هم مرخصی نگرفت بیاد پیشم و غرغر خان هم چپ و راست باهام دعوا میکرد که زندگی و استراحتمو به هم ریختی و...بماند که چقدر تو مدت حاملگی تنمو لرزوند و با پدر مادرم اره داد تیشه گرفت و حاضر نشد به خاطر بچه اش هم که شده یک کمی ملاحظه کنه ، میگفت اینا ادا اطوارهای شما زناس که می خواهید خودتون رو لوس کنید و گرنه بچه هیچیش نمیشه . از اون طرف تو تاریخ زایمان دکترم ده روز اشتباه کرد وروزی که من دردم گرفت دکترم امریکا بود ومن بدبخت تنها مونده بودم تو خونه چی کار کنم و تا مامانم و شوهرمو پیدا کنم و تصمیم بگیریم که کجا بریم 12 ساعت درد کشیدم و حتی یه جیغ کوچیک هم نزدم چون می دونستم که شوهرم چقدر دست و پاشو گم میکنه فقط دستمو گاز میگرفتم و دعا میکردم که خدا منو بکشه و به درد بعدی نرسم آخر سر هم چون نتونستم زایمان طبیعی کنم سزارین شدم و چون با درد فراوون بیهوش شدم با چه وضع افتضاحی به هوش اومدم و بعدش دریغ از اینکه شوهرم یه شاخه گل برام بگیره و روز ترخیص هم کریر بچه رو برداشت و رفت گفت چون جا پارک نبوده ماشین 2 تا کوچه اونورتر پارک کردم بیا اونجا و حاضر نشد ماشینو بیاره دم بیمارستان ومن همون طور که گریه میکردم با کمکم مامانم تا دم ماشین رفتم. بعدش هم گفت که لازم نکرده بری خونه مادرت حوصله اونم نداره بیاد خونمون زنگ میزنم مامانم بیاد و همون قضایایی که قبلا گفتم وقتی هم که افسردگی بعد از زایمان گرفته بودم بهم میخندید که خودتو جمع کن و... حتی نگذاشت من واسه انتخاب اسمش نظر بدم گفت من از نوجوونی دلم خواسته اسم پسرم علی باشه و مامانش هم میگفت اره حتما اسمشو بگذار علی آخرش هم رفت شناسنامه اش رو گرفت و خیالش راحت شد.

هنوز علی چهل روزش نشده بود که چنان سرمای سختی خورد که داشت می مرد و چقدر براش نذر و نیاز کردیم .پشت اون هم کولیکش شروع شد و تا 4 ماهگی شب تا صبح فقط فریاد میکشید و من تا صبح تنهایی راهش میبردم .بعدش از 4 ماهگی شروع کرد به پشت هم دندون دراوردن وتایکسالگی همه دنونهاشو در اومد و پدر منو در اورد و 10 ماهگی هم راه افتادو از 6 ماهگی هم تا هر چی میخورد چون ریفلاکس داشت بالا میاورد و کار من شده بود شب تا صبح گریه کردن و از اضطراب نخوابیدن و گند و کثافت پاک کردن. وقتی هم بعد از 6 ماه خوردن راینتیدین خوب شد، یه بچه بد غذا بود که لب به هیچی نمیزد و من واسه خوردن یه قاشق غذا اینقدر خودمو میزدم و گریه میکردم که نگو بعدش اسهال استفراغها شروع شد و باقی مریضی ها . تو تموم این 4 سال مریضی علی یه طرف اداهای این مرد یه طرف. نمیگذاشت کسی بیاد کمکم ، مامانم اینا یواشکی میومدن علی رو میدیدن هی حساسیت نشون میداد که علی تکون نخوره دست به چیزی نزنه که دستش کثیف نشه روزی صد بار دست این بچه رو تو خونه میشست و هرچی بهش میگفتم این جوری حساس ترش میکنی میگفت تو حالیت نمیشه.

خلاصه هرچی به پشت سرم نگاه میکنم جز ناراحتی هیچی نمیبینم .اصلا نفهمیدم این طفلک چه جوری بزرگ شد؟ چه جوری راه افتاد؟ چه جوری حرف زد؟ هیچ لذتی از بزرگ کردنش نبردم و فقط لحظه به لحظه نگران سلامتیش بودم.الان که یه نوزاد میبینم دلم ضعف میره.

نمی دونم چرا خدا رحمی به این بچه و من نمیکنه ، مگه نمیبینه چقدر تنهام؟ مگه واسه اون کاری داره که نذاره انقدر مریض بشه؟من نباید یک کم با ارامش زندگی کنم؟ نمی دونم حتما نباید.

خواهر و مادرش هم دارن جهارشنبه میان تهران که ببردشون شمال از الان داره حرص میزنه میخوای واسشون چی غذا درست کنی ؟ کجا ببریمشون که بهشون خوش بگذره ، اینم شده واسم غصه مضاعف .دلم میخواد برم ساکمو بردارم و بزنم به سیم اخر و بیخیال علی شم و برم و خلاص بشم از این زندگی نکبت ولی کجارو دارم که برم؟!


کلمات کلیدی: