آمار عجب هوایی! - کوچه خلوت دل

 
عجب هوایی!
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٠  

نه به اون هوای سرد بهار که همه رو حسابی غافلگیر کرد نه به این افزایش دمای ناگهانی ! خیلی خفه و گرم شده ، دیروز ظهر که داشتم میرفتم دنبال علی چشمام تو تاکسی از گرما میسوخت و منی که سابقه زیادی در گرمازدگی دارم باید حسابی حواسمو جمع کنم .راستش با اینکه ضد آفتاب میزنم احساس میکنم رنگ و روم بازم تیره شده که احتمال میدم ضد افتابم زیاد به درد نمیخوره (من مای میزنم).

از دیروز کلاس گل پسرو عوض گردن و یک کلاس بالاتر رفته و جایزه هم گرفته. کلی افتخار میکرد که من دیگه بزرگ شدم میرم کلاسهای طبقه بالا(مهدشون دو طبقه است) خلاصه کلی خوش خوشانش بود مخصوصا که بابا هم اومد و طبق معمول کلی اسباب بازی واسش آورد. بابام در حقیقت واسه علی نقش بابا نوئل رو بازی میکنه واون هم خوب فهمیده که چقدر عاشقونه دوستش داره ، چپ وراست سفارش میده که واسم اینو بخر اونو بخر .تو چندروزی که بابا اینجاست خدا میدونه برخلاف میل من چقدر خرج علی میکنه و منم هرچی میگم پدر من نکن بد عادت شده گوش نمیده و میگه من کیف میکنم وقتی این بچه خوشحال میشه.نمی دونم چه سری تو نوه هاست که پدر بزرگهارو (البته نه بعضی ها که مثل پدر شوهر منند)اینقدر نرم و با حوصله میکنه در صورتیکه سر بچه های خودشون اصلا حال و حوصله نداشته اند.

غرغرخان هم همچنان همون شیوه خودشو ادامه میده و من باید شش دانگ حواسم باشه که این وسط دلخوری بوجود نیاد هرچند بابا دو روزه اومده و فردا میره. برادرم دیروز برام یه کفش ال استار قرمز اورد که خیلی خوشم اومد و خوشحال شدم آخه خیلی وقت بود که هیچ کس بهم هدیه ای نداده بود.

منم هدیه هامو خریدم واسه مامان یه کرم دور چشم،واسه بابا یه شلوار کتون ،واسه برادرم هم یه پیراهن با کراوات ستش(چون کت شلوار خریده میخواد بره خواستگاری) و با حماقت تمام یه پیراهن سه دکمه جودون که خیلی خوشم اومد واسه غرغرخان!

نمی دونم خیلی مسخره است ولی کینه هیچ کس تو دلم نمی مونه و با کمال ساده لوحی همیشه امیدوارم شوهرم به خودش بیاد و دست از این کارهاش برداره ولی خیلی بعیده که یه ادم 37 ساله تغییر کنه .چند وقتیه دستگاه پخش خونه خراب شده ، بردتش واسه تعمیر گفتن هشتاد هزار تومن اونم دیده نمی ارزه درستش نکرده . هر روز علی بهونه میگیره که میخوام سی دی ببینم و نمیشه. دو سه سال پیش غرغرخان دیسک من مون رو که احتیاج نداشت بدون نظر من قرض داد به خواهرش ، دیشب بهش میگم حالا که این یکی خراب شده ببین اگه از اون استفاده نمیکنه (چون سری قبل که رفتیم خونه شون دیدیم انداخته زیر تختش) بده واسه علی ،گفت اصلا حرف اونو نزن من دادم به خودش دیگه فراموشش کن!

شاید اون دستگاه صد و خرده ای بیشتر قیمت نداشته باشه ولی از این ناراحتم که حتی یک کلمه نظر منو نپرسید ولی توقع داره تو هر مسئله خیلی جزئی هم من اول با اون مشورت کنم.نمی دونم این توقع زیادیه؟


کلمات کلیدی: