آمار کوچه خلوت دل

 
 
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٢  

خیلی وقتها دلم خواسته اینی که هستم نباشم . یا حداقل بتونم خودم رو تغییر بدم و بعضی از خصوصیات مثبت و منفیم رو که باعث ازارم بوده رو عوض کنم . همیشه دلم خواسته با مردم مثل خودشون رفتار کنم ،همونقدر که برام ارزش قائلندو برام مایه میزارند بهشون بها بدم ولی هیچ وقت نتونستم .همیشه چوب سادگی و روراستی و گذشت زیادمو خوردم وادم نشدم. همیشه دل و زبونم یکی بوده ،اگه به کسی محبت کردم از ته دلم بوده هیچ وقت نتونستم واسه کسی که ازش خوشم نمی اد فیلم بازی کنم ومتاسفانه واکنشهام تو صورتم سریع مشخص میشه ،سعی کردم اگه از دستم کاری واسه کسی بر میاد در هر شرایطی انجام بدم حتی اگه خودم رو تحت فشار بگذارم یا برخلاف میلم باشه .خیلی شده که دلم بدجور شکسته و با خودم گفتم که تلافی میکنم ولی زود فراموش کردم و بخشیدم وگفتم من نباید بدی رو با بدی جواب بدم ولی بازم من از همه بدترم! بازم به همه بدهکارم !و همه اینها میشه وظیفه .

چهارشنبه تولد خواهر شوهرم بود و باز نتونستم جلوی این دل بی صاحاب رو بگیرم و بهش زنگ زدم . میدونستم امسال هم شوهره به خاطر در گیری های کاریش یادش نیست از قبل با خودم عهد کرده بودم که به من چه امسال دیگه یادش نمیندازم بگذار هم دلم خنک بشه هم اون خانم بفهمه که هر سال این منم که به یاد برادرش میندازم(هر چند که خودش سرش که یک کم خلوت بشه یادش می افته و بعد از چند ماه هم که شده یه کادوی حسابی میگیره و بهش میده) ، ولی راستش هم یک کم ترسیدم که دوباره جنجال بشه هم دلم نیومد گفتم یه تلفن که ادمو نمی کشه بگذار اونم خوشحال بشه.ولی بعد دیدم که باز اشتباه کردم.

من همین یه خواهر شوهرو دارم که 6 ماه از من کوچکتره و مجرده ولی همین یکی یه لشگر و حریفه .اخلاقش کپی غرغرخانه فقط اون مرده این زن، همون قدر تند اخلاق و حاضر جواب و تیز زبون .عشق میکنه که هیچ کسو بی جواب نمگذاره و در جا میشوره میذاره کنار.و مثل شوهرم عاشق پنهون کاری و مرموز بودن.

من از این ادم بیشترین ضربه زندگیمو خوردم. چنان فاتحه اعتماد و محبت منو خوند که واسه همیشه یه ترس و دودلی نسبت به ادم های دورو برم تو دلم مونده

وقتی که من وارد خانواده اینها شدم 19 سالم بود و از اینکه خواهر شوهرم همسن منه خیلی خوشحال بودم هر کاری از دستم بر میومد واسش انجام میدادم .هر جا می خواستیم بریم با خودمون میبردیمش که تنها نباشه ، ماه به ماه میومد تهران خونه مامان اینها میبردم میگردوندمش ، از اونجایی که اینها خانوادگی خودشون بودن و لباس تنشون(اصلا چیزی به عنوان کمد لباس تو خونشون معنی نداشت)واسه اینکه غصه نخوره هر چی واسه خودم میخریدم یکی هم واسه اون میگرفتم که بعدا به جای تشکر گفت خوشش نمی اد لباسهاش شبیه من باشه!و....

خداییش اون هم در ظاهر چیزی از زبون کم نمیگذاشت واونقدر خودش و مادرش قربون صدقه من میر فتند که من فکر میکردم چقدر خوشبختم و واقعا طبق گفته اش منو مثل خواهر دوست داره . تا اینکه خدا خواست یه هشداری به من بده ومن تو همون دوران عقد دفتر خاطراتش رو دیدم . پر بود از فحش و بد و بیراه و تهمت های انچنانی به من .حرفهایی به من زده بود که به یه زن بد کاره میزنن، که من عقل داداشش رو دزدیدم . چون حجاب ندارم دختر سالمی نیستم وخیلی چیزهای بدتر که نمیشه اینجا نوشت.یادمه اتاق دور سرم میچرخید و من میلرزیدم.

وقتی هم که نتونستم پنهون کنم که این چیزهارو خوندم همه از جمله شوهرم به من حمله کردن که اون بچه است ونباید توقع داشته باشم که به خاطر از دست دادن برادرش جور دیگه برخورد کنه. خودش هم با پررویی گفت که عاشق داداششه و تا وقتی اون هست نه به پدر احتیاج داره نه به شوهر! و منم نمی تونم جایگاه بالاتری از اون تو قلب شوهرم پیدا کنم،سالها گذشته ومن همینطور چشمه های مختلفی ازش دیدم و با این حال به مرور سعی کردم که فراموش کنم هر چند که زخم اون بد وبیراها ازدلم پاک نشد و این وسط هم شوهرم اجازه نداد هیچ خللی در روابطمون وارد بشه. تا قبل از اینکه من وارد خونشون بشم بینشون چیزی به عنوان روز تولد یا روز مادر معنی نداشت و الان هم من یادم نمی اد یک کدومشون یک بار تولد شوهر منو تبریک گفته باشند ولی از سالی که ما عقد کردیم من هر سال بدون اینکه به شوهرم بگم به هر مناسبتی کادو گرفتم و پست کردم شبش هم تلفن زدم و گوشی رو دادم غرغرخان تبریک بگه و خوشحالشون کنه و اون هم پر رو بجای تشکر گفته خودش یادش بوده و می خواسته بعدا زنگ بزنه .تا سالی که علی به دنیا اومد چون خواهره دوباره حسابی منو سره علی چزونده بود و کلی اظهار فضل کرده بود که این بچه چه بخوام و چه نخوام بیشتر نوه اونهاست تا پدر و مادر من ووجودش مثل اونها مشهدیه وهیچ شباهتی به من نداره و شکل عمه شه و هزار تا مزخرف دیگه که شوهرم هم همه رو تایید کرد، روز تولدش بهش زنگ نزدم . چند شب بعد غرغرخان اومد طلبکار به من گفت تو امسال واسه چی به خواهرم زنگ نزدی؟ گفتم چون خیلی گرفتار بودم یادم رفت تو چرا زنگ نزدی؟ یه دفعه پاشد حمله کرد به من که به تو چه مربوطه من زنگ نزدم تو.... هیچ وقت تولد کسی یادت نمیره ازبس بد ذاتی این کارو کردی منم یادم نباشه تو نباید یادت بره و شروع کرد به زدن....

تو این سالها خواهرش از هر موقعیتی که تونسته واسه اذیت کردنم اونم زیرزیرکی استفاده کرده و من چاره ای نداشتم جز تحمل.

حالا هم دائم واسه شوهرم اس ام اس های عاشقانه میده. مزخرفاتی که ادم روش نمیشه واسه برادرش بفرسته و معمولا دختر پسر ها واسه هم میفرستند وشوهر من هم که حاضر نیست یه اس ام اس ضروری به من بزنه و میگه حوصله شو ندارم دایم نشسته و جوابشو میده همش در حال قربون صدقه هم رفتن اند و خواهره دایم بهش یاد اوری میکنه که هیچ کس تو دنیا اندازه اون دوستش نداره و بهش فکر نمیکنه. حالا هم شوهرم زنگ زده واسه کادو تولدش دعوتش کرده بیان تهران تا ببردشون شمال.وحتما اونم مثل همیشه خوشحاله که نظر من هیچ اهمیتی نداره.

یه وقتهایی خودمو فحش میدم که حتما هنوز این مردو دوست دارم که اهمیت میدم دایم با خواهرش پنهونی در تماسه و جیک و پوکشون یکیه ولی وقتی فکر میکنم می بینم این حقارت نادیده گرفته شدن وفهموندن این به خواهرشه که یکسری چیزهارو از من پنهون میکنه، است که عذابم میده (چه جمله بندیه افتضاحی)

میدونم بازم که ببینمشون نمی تونم غیر از اون که هستم رفتار کنم .( نه اینکه دلم نخواهد نه منم ادمم و اشکال زیاد دارم) انگار این تو ذات و وجودم نیست اینطوری تربیت نشدم چون پدر و مادرم هم همیشه همه رو زود بخشیدن و تا تونستن با محبت رفتار کردن . هر چند که میدونم نجابت زیاد ک*ث*ا*ف*ته*

نمونه ای از آخرین اس ام اس خواهر به برادر:

عزیز دلم اعتبار کارتت رو به پایانه یه بوس بده شارژش کن!

 


کلمات کلیدی: