آمار قر و قاطی نوشت! - کوچه خلوت دل

 
قر و قاطی نوشت!
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٧  

چه پاییز پر باریه امسال! این برف دیروزی هم که جای خودش رو داره هرچند که ما خیلی ازش فیض نبردیم ولی به هرحال واسه ذوق زدگی و غافلگیری کافی بوده و من باید روزی چد بار جواب علی رو بدم که مگه الان زمستونه آخه؟!!!

فقط سختیش یک کم بردن و آوردن علی تو این هواست که باید تا آخر زمستون پیه اش رو به تنم بمالم .البته غرغر گاهی تو روزهایی مثل امروز که هوا خرابه( و واسه تنبلی خودش هم که شده میخواد ماشین ببره) ,علی رو صبحها میبره و میرسونه و همین کلی واسه ما جای خوشحالی داره

رفتیم به ولایت شوهر و بد نگذشت و تولد علی هم خیلی خوب برگزار شد و شاید بهترین و شادترین تولدی بود که تا حالا داشت و خدارو شکر همه چی خوب برگزار شد و با کمک مامان بابام بهم فشار نیومد .فقط اینبار خیلی کم خونه شون بودم یعنی بجز روز تولد علی فقط یه ناهار دیگه اونجا بودیم ولی بهترین حسنش حضور نازنین عمه مهربونم بود که به تک تکمون کلی انرژی و انگیزه داد . نمی دونم وقتی میرم اونجا دیگه سعی میکنم خیلی چیزهارو همونطور که هست و نمی تونم یا نتونستم تو این دهه عوضش کنم ,بپذیرم و خودم رو خیلی آزار ندم .دیگه میدونم وقتی با هم میریم اونجا نباید توقع داشته باشم که خیلی در کنار خانواده ام باشم اگه بخوام اصرار کنم فایده ای برام نداره جز اینکه یک سری بهونه گیری ها و اخم و تخم های جدید بوجود بیاد و خانواده ام هم دیگه تقریبا اینو قبول کردن چون تو خونه شون هرچقدر هم که بهش عزت و احترام بگذارن  و بهش توجه و پذیرایی کنن باز سردی خودش رو داره و یه چیزی واسه بهونه گیری پیدا میکنه ولی خوب تو خونه شون هرچی هم ببینه بازم براش شیرینه و ناراحتش نمیکنه

اینجوری منم کمتر حرص میخورم چون مجبور نیستم دایم خود خوری کنم راجع به حرکاتش .یکسری دیگه از مسایل هم به خودی خود دیگه بعد از این همه سال واسم بی اهمیت شده و خدا رو شکر خیلی اذیتم نمیکنه .مثلا دیگه میدونم که خیلی از کارهاشون به خاطر بی فکری یا بی فرهنگیشونه نه از بدجنسی . خواهر شوهرم اگه اینقدر مرموزه یا زبونش تلخه از بس تو زندگیش چالش داره و نمی تونه جور دیگه ای باشه یا مادرش فکر میکنه این اسمش خودمونی بودنه وقتی غذایی رو دوروز پشت هم داغ میکنه و سر سفره میاره و خودش رو مقید به پذیرایی نمی دونه حتی در این حد که مثلا از میوه هایی که شوهرم دایم میگیره بشوره و حداقل برای علی بیاره .میگه هرکی هرچی بخواد بره خودش ورداره !!! درصورتیکه دیدن من چقدر تو مسایل مهمونداری مقیدم و هربار که اونا میان خیلی بهتر از خانواده خودم ازشون پذیرایی میکنم 

نمی خوام خودمو گول بزنم یا اونارو توجیه کنم حقیقتش اینه که نمی فهمن و شوهرم هم نمیبینه و نمیخواد ببینه وگرنه تو خونه مامان اینا هزار توقع داره ولی خب به یه نتیجه ای رسیده ام اگر میخوام زندگی کنم باید اون چیزهایی که تاثیر منفی کمتری تو زندگیم دارن و کاری واسه درست شدنشون نمی تونم بکنم رو همونطوری بپذیرم تا زندگیم آسونتر بگذره .واسه همین مثلا وقتی سه تایی(مادر و خواهر و پدرش) بعد از اینکه همه کارهای تولد انجام شده بود مثل سه تا مهمون غریبه اومدن نشستن و فقط واسه علی یه کلاه و شال گردن آوردن , فقط لبخند زدم و تشکر کردم . نه اینکه نداشته باشن نه! اتفاقا دارن. فکر نمیکنم اگه بخوان سالی یک بار برای تنها نوه شون یه هدیه بخرن براشون سخت باشه و خب وقتی میبینن که مامان و داداشم هرکدوم نفری صد تومن به علی کادو دادن هیچ احساس خجالت هم نمیکنن , پس منم باید از کنارش بگذرم 

به خدا مسئله مادی نیست مسئله ارزش گذاشتنه و اینکه غرغر بیشتر از اینم ازشون توقع نداره و فکر میکنه همین  هم خیلی لطف کردن ولی خیلی راحت به من میگه به مامانت اینا بگو کادو رو نقدی حساب کنن! که البته من هیچ وقت همچین حرفی نزدم و اونا خودشون این کارو کردن. بگذریم

الغرض اینکه عمه عزیزم حداقل بهم اینو یاد داد که سعی کنم زندگی برام راحت تر و شاد تر بگذره چون فرصت زندگی فقط یکبار بهم داده شده و تا حالاش هم برای رضایت خودم هیچ کاری نکردم و اینکه به خودم و خواسته ام اهمیت بدم چون اگه من نباشم دیگه فرقی نمیکنه که این زندگی چی میشه یا غرغر چی کار میکنه

عمه جونم جمعه پیش برگشت و دل همه مون حسابی براش تنگ شده ولی خب تا جا داشت تو این مدت بغلش کردم و بوسیدمش و ازش عشق گرفتم .امیدوارم همیشه سلامت باشه

احتمالا از فردا باز کلاس های یوگام رو شروع میکنم و تصمیم دارم از اول آذر هم حتما برم کلاس نقاشی  واسه همین مجبورم رو پس اندازم حساب کنم ولی خب مگه آدم پول رو واسه چی میخواد باید این کار رو که خیلی ساله دوست دارم انجامش بدم شروع کنم

وقتی اومدیم این خونه دیگه تخت قبلی علی رو نیاوردیم چون تقریبا براش کوچیک شده بود و اتاق خواب جدیدش خیلی کوچیک و جمع و جوره .عوضش رفتیم براش از این تخت های فوقانی که پایینش میز تخریر میخوره سفارش دادیم و پریروز آوردن براش. کلی بچه ام ذوق میکنه  چون همیشه دلش میخواست تخت دو طبقه داشته باشه. اولش میترسید ازش بالا پایین بره ولی الان حسابی راه افتاده و خوشحاله خدارو شکر

اون مردک بی مسئولیت کابیتنی هم هنوز پیداش نیست و نمی تونیم پیداش کنیم و هنوز کابینتها درو پیکر نداره و کلی توش خاک نشسته ولی دیگه واسه اون هم حرص نمی خورم چون نمیتونم کاریش کنم .امیدوارم این تغییرات که درونم ایجاد شده دایمی باشه یعنی میخوام که دایمی باشه چون دیگه هرچی باشه 31 ساله ام و مامان یه گل پسری که 6 سالش تموم شده و داره کم کم با سواد میشه ! پس باید عاقلتر باشم

 شماها هم برام دعا کنید که قویتر و شاد تر باشم و درست تر زندگی کنم .اینقدر نوشتن اینجا واسم سخته و تنبلی میکنم که وقتی میام خیلی قاطی و بیربط مینویسم شما خودتون ببخشید دیگه


کلمات کلیدی: