آمار ماه دوست داشتنی من گذشت - کوچه خلوت دل

 
ماه دوست داشتنی من گذشت
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۸  

نمی دونم به خاطر تنبلیه یا بی انگیزگی یا باد خوردن پشتمه که نمیام بنویسم و حسای شرمنده خیل عظیم خواننده های منتظر شده امدروغگو

مهر امسال یکی از بهترین ماههای زندگیم تا به الان بوده و بی اندازه ازش لذت بردم و شاد شدم

نمی دونم دلیل اصلیش خونه جدیده که برخلاف انتظارم دارم به خودش و تمام معایبش عادت میکنم که هیچ توش حس سبکی و خوبی هم دارم که نمی دونم مال چیه وفقط شبانه روز دعا میکنم که دایمی باشه , یا علتش اومدن عمه خیلی خیلی عزیزو مهربونمه که دایم بهم انرژی مثبت میده و شارژم میکنه و از برکت حضورش تنها نبودم ولحظات متفاوتی رو گذروندم

. هرچی هست خیلی خوب بوده یه جورهایی تجربه کوتاه مدت اون زندگی بوده که دلم میخواد .نه اینکه غرغر اذیت نکرده باشه یا علی مریض نشده باشه نه!!! اتفاقا همه اینا بوده ولی من حال بهتری داشته ام که بعداز اون همه فشار جسمی و روانی که برای پیدا کردن خونه و جابجایی کشیدم (تو یکماه و نیم 6 کیلو لاغر شدم)برام موهبتی بوده . یه عالمه چیزهای خوب خریدم و کادو گرفتم .چند تا مهمونی خوب رفتم و چند تا مهمون داشتم وکلا با روال عادی زندگیم متفاوت بوده

 ما هم اومدیم تو همون خونه ای که نمی خواستم با هزار بدبختی در حالی اسباب آوردم که هنوز خونه داشت رنگ میشد و نه کابینت داشت نه ظرفشویی!خودمون هم که خدا رو شکر یه جایی رو نداشتیم که یک شب توش بمونیم تا کارهامون رو به راه بشه

کابینتی نا محترم هم که تازه مثلا آشنا بود چند روز بعد تازه اومد یه سری کابینت نصفه نیمه برامون زد که تازه اون رنگی که من میخواستم نبود و در هم نداشت .هنوزم که هنوزه بعداز دو ماه کابینتها در نداره !و آقا هرچی میگردیم دنبالش جواب نمیده جالبه که حتی دنبال پولش هم نیومده و من با این وضعیت به هم ریخته کلی هم مهمونداری کردم. با  این حال آشپزخونه ام رو دوست دارم و توش راحتم و از اینکه از پنجره اش میتونم موقع ظرف شستن کوچه رو ببینم خوشحالم . ده روز اول برام خیلی سخت بود چون این خونه از اون خونه های دراز و باریکه و عرضش کمه و من دایم حس میکردم دارم توش خفه میشم ولی خب  نمی دونم چه جوری باهاش ارتباط برقرار کرده ام و سعی میکنم دوستش داشته باشم هر چند با خواسته های من از زمین تا آسمون تفاوت داره

علی میره پیش دبستانی همون مهد سابقش که زیادم بهمون نزدیک نیست ولی سختی هاش برام می ارزه که مطمئنم  برای اون و من نتایج خوبی داره

هر روز میاد تو ذهنم که چه حیف که 10 روز دیگه عمه میره و من بعدش دوباره چی کار کنم ولی حداقل اینو تو این چند وقت یاد گرفتم که پیش پیش برای چیزی نگران نباشم و به وقتش براش فکر بکنم .تصمیم دارم حتما برای خودم یه برنامه ای بریزم و از این یکنواختی بیام بیرون

برای تولد گل پسر قراره بریم ولایت شوهر و اصلا دلم نمی خواد هرچندکه دوتاشون خیلی خوشحالن . امیدوارم خیر باشه

خب فعلا همینا رو گفتم تا دوباره ببینم کی باز همت میکنم و میام البته میدونم که خیلی کسی منتظر آپ کردن من نیست ولی خب چه کنم


کلمات کلیدی: