آمار خونه من کجاست؟ - کوچه خلوت دل

 
خونه من کجاست؟
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٠  

یک هفته رفتم مشهد .خیلی بهم خوش گذشت خیلی خیلی زیاد چون فقط من و علی رفتیم . اونم برای اولین بار تو تمام این سالها

واسه همین برنامه ام دست خودم بود هرجا و هر وقت که خواستم رفتم هرچند که کنترل از راه دور به راه بود ولی خب همین که یکی بغل گوشم نبودکه واسه من و بقیه هی تعیین تکلیف کنه و هی بلرزم که وای کسی حرفی نزنه یا کاری نکنه که آقا بهش بربخوره و مجبور نبودم همش تو صورتش نگاه کنم که ببینم خوشحاله یا ناراحت , خیلی عالی بود

جریان هم اینطوری بودکه علی از خرداد یکسره پاپیچ باباش شده بود که منو ببرید مشهد و از اونجاییکه که این بچه اینقدر پیله است که تا وقتی به نتیجه نرسیده ول نمیکنه , پدرش بهش قول داده بود تو تابستون ببردش .بلیط گرفته بود که با هم بریم ولی از کار روزگار صاحبخونه محترم تماس گرفتن و گفتن که قصد تمدید خونه رو ندارن و خونه رو میخوان واسه دخترشون! یعنی اینکه بنده دوباره باید دنبال خونه بگردم و اسباب کشی کنم

خیلی حالمون بد شد یعنی منکه داشتم سکته میکردم چون پارسال به قدری سرخونه پیدا کردن و اسباب کشی اذیت شدم که حد نداره و همش دعا میکردم که بتونیم حداقل یکسال دیگه اینجا بشینیم و من دست تنها خیلی برام سخته

ولی خب همیشه قسمت ما این بوده که بخوریم به تور صاحبخونه های اینجوری

واسه همین غرغر وقتی دید علی اینقدر گریه زاری میکنه گفت شما برید من میمونم دنبال خونه .هرچند که از روز دوم حسابی پشیمون شده بود و دایم زنگ میزد و میگفت چه اشتباهی کردم که فرستادمتون ! و این شد که تنها نکته مثبت جواب کردن صاحبخونمون , رفتن ما به سفری بود که ازش انرژی گرفتم . اونجا دو سه روز رفتم خونه مادر شوهر ولی بقیه اش رو پیش مامان اینا بودم و خوب بود

راستش وقتی بهمون گفتن که بلند بشیم از اینجا دو سه روز فقط گریه کردم بعد نشستیم دیدیم این دربه دری هرساله بجز هزینه هاش کلی داره انرژی و توان و اعصاب نداشته مارو تحلیل میبره و باید کاری کرد . حالا تصمیم گرفته ایم با کلی قرض و وام و بدبختی یک پول کمی فراهم کنیم و بگردیم یه جای کوچیک بخریم . پولمون خیلی کمه و اصلا جای درستی نمیشه پیدا نکرد ولی باید حتما اینکارو بکنیم .برام سخته که برم هرجایی زندگی کنم چونکه نمیدونم متاسفانه یا خوشبختانه همیشه تو خونه های خوب و جاهای خوبی زندگی کرده ام و این الان کارمو سخت کرده .هرجا رو  که میرم میبینم کلی با حالت افسردگی و غم بر میگردم .با توجه به بودجه ما خونه ها همه طبقه چهارم و بدون اسانسور و پارکینگه که زیاد مهم نیست ولی خیلی کوچیک و اکثرا تاریک و قدیمیه .فعلا که هر روز بعد از ظهر راه میفتیم تو خیابونها .تا خدا چی بخواد

برام دعا کنید که بتونم یه جای خوب رو پیدا کنم که دوستش داشته باشم

راستی تو حرم به یادتون بودم و دوستانی که همیشه اینجا بهم لطف دارن رو به اسم یاد کردم البته اگه قابل باشم


کلمات کلیدی: