آمار زندگی - کوچه خلوت دل

 
زندگی
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٩  

دیشب یکی از دوستهای وبلاگی یه اس ام اس بهم زد و پرسید که اگه یه روز پاشم و ببینم همه زندگیم یه فیلم بوده اسم این فیلمو چی میگذارم .خب این منو به فکر بردوعجیب اینکه  واسه هرکسی این رو فرستادم یک جمله یا اسم مثبت نگرفتم. نمیدونم چرا اینجوری شده زندگی ها! فرقی هم نمیکنه طرف چی کاره باشه یا تو چه موقعیتی ، با شوهرش دوست بوده و بعد از یک عشق سوزان به هم رسیدن یا مثل من خیلی سنتی ازدواج کرده،اکثرا یه جورهایی ناراضی اند و شاید هم پشیمون

چی باعث میشه اینقدر زندگی ها عوض بشه وآدم به اینجا برسه که وقتی برمیگرده عقب و پشت سرشو نگاه میکنه ببینه پشیمونه از کاری که کرده یا انتخابی که داشته

خود من که خیلی این احساسو دارم درمورد همه مراحل زندگیم .احساس میکنم یه جور خود کم بینی و بی ارادگی از همون سنین بچگی تو من بوده و باعث شده که خودم و هدف و زندگیم رو نشناسم . اون اوایل که تازه عقد کرده بودیم و از هم دور بودیم و هنوز با خصوصیات واقعی هم آشنا نشده بودیم( این هم از معایب ازدواج سنتی که هنوز با هم آشنا نشده و نشناخته عقد میکنن و تازه میخوان ببینن کی اند و چی اند)فکر میکردم چقدر سخته که اینقدر از هم دوریم و نمیتونیم راحت همو ببینیم ولی حالا اگه دو سه روز تعطیلی باشه و ما هم تو خونه ، امکان نداره که بینمون حرف و ناراحتی پیش نیاد و دایم خدا خدا نکنم که زودتر تعطیلات تموم بشه

خب البته این درمورد همه صدق نمیکنه و می دونم هستن کسانی که بعد از سالها زندگی هنوز دلشون به هم گرمه و خوشی های زندگیشون بیشتر از نا خوشیهاشونه.

ده روزه وبلاگم دو ساله شده و خودم هم یادم نبوده. امروز برگشتم و نظرات وبلاگم رو از روزهای اول نگاه کردم هم حس خوبی داشتم که اینجا باعث شده دو سه تا دوست خوب پیدا کنم که از همون اول پابه پای من اومدن و دلگرمی دادن مثل ساناز عزیزم که خدا میدونه چقدر دوستش دارم و همیشه از راهنمایی هاش استفاده کردم یا دخترجون که هیچ وقت تنهام نگذاشته و تو مشکلاتم نگرانم بوده یا بعضی از دوستایی که دیگه کمتر بهم سر میزنن مثلا گلپر که واقعا برام سنبل یک زن موفقه ،یا رویای روبان سفید که تو اونروزهای سخت خیلی راهنماییم کرد یا مریم خوبم که مثل یه مشاور میمونه

خیلی ها هم که دیگه نمیان اینجا و احتمالا فراموشم کردن مثل آرام،نازنین، ویسپوران و خیلی های دیگه که دیگه خبری ازشون نیست.

از طرف دیگه با خوندن مشکلات شدید اونروزهام و یادآوریشون دلم گرفت .نمیگم الان همه چی عالی شده نه! ولی شاید شدتش کمتره ،شاید دیگه خانواده ام که بیشتر اذیت های غرغر به خاطر اونا ست الان دیگه کمتر میان و میرن  وبهونه کمتر داره ،شاید من بیشتر چشمامو میبندم ... نمی دونم ولی خب مطمئنم که نگاه من وصبر وحوصله من خیلی تو احساسم و تحملم از شرایط تاثیر داره وقتهایی که خسته ام یا دلگیر و عصبی میبینم که چیزی زیاد عوض نشده وغرغر همون خصوصیات و اخلاق رو داره

بگذریم نمی خوام تلخ بنویسم  ولی یه چیزو میخوام اعتراف کنم دیگه حوصله و شهامت اون روزهای اول رو که میومدم و زندگی و مشکلاتم رو عیان میکردم رو ندارم .دیگه نمیتونم یا میترسم که اونقدر خودم و زندگیمو بی پرده بیان کنم .نمیدونم چرا

خب بازم میگم ممنونم از دوستایی که لینکشون این بغله و همیشه لطف داشتن نسبت بهم .خیلی روزها شده که با ناراحتی و بی حوصلگی اومدم اینجا و از خوندن محبتها و راهنمایی هاتون جون گرفتن مرسی  

 


کلمات کلیدی: