آمار آخه این چه وضعشه؟ - کوچه خلوت دل

 
آخه این چه وضعشه؟
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧  

می دونید چیه؟ هنوز چهار روز از رفتن علی به مهد نگذشته که آقا دوباره سرما خورده و سینوس هاش چرکی شده و از امروز صبح چرک خشک کن رو شروع کرده . یعنی من می خوام خودم رو از پنجره پرت کنم پایین به خدا! میخوام خودمو بزنم، خودمو بکشم ( یعنی الان کاملا احساسمو درک کردید؟!) والله بالله این بچه نوبره .مثل آنتن فقط هرچی ویروس و کوفت و مرضه به خودش جذب میکنه من هم مونده ام انگشت به دهن . تو پس ذهنم انتظار داشتم مریض بشه (وکلی هم با افکار منفیم مبارزه میکردم) ولی نه دیگه اینقدر سریع . چقدر به این غرغر گفتم که من به بودنش تو خونه عادت کردم هرچند خیلی برام سخته وهیچ جا نمی تونم برم و هیچ کاری هم نمی تونم بکنم با وجودش، ولی اینطوری خیالم راحته که حداقل سالمه .گفت این تو خونه جز کامپیوتر بازی کردن و کارتن دیدن هیچ کار دیگه ای نمیکنه بگذار بره هم یه چیزی یاد بگیره هم با بچه ها بازی کنه ، اینم شد نتیجه اش

به خدا اگه همه می خواستن مثل من بچه بزرگ کنن الان رشد جمعیتمون منفی بود!!!

خلاصه هرچی از کلاس یوگام آرامش و انرژی مثبت گرفته بودم پرید. راستی نگفته بودم از این هفته یکشنبه ها دوباره میرم یوگا .بعد از اون وقفه طولانی که افتاده بود و به قول مربیم غیبت کبری !حسابی بدنم خشک شده بود ولی رفتن مجدد به فضای آرامبخش کلاس و دیدن تک و توک بچه های قدیمی حالمو سر جاش آورد که البته نشد ما یک کم دلمون خوش بمونه

راستی بعد از اون خودکشی با بستنی و اضافه کردن مقدار مبسوطی وزن و پهلو و شکم خودمو تنبیه کردم و روی آورده ام به رژیم و پیاده روی .اگه فکر کردید که دیگه دلم بستنی نمی خواد اشتباه میکنید چون به بستنی کلی خوراکی دیگه هم اضافه شده که دارم در حسرت خوردنشون می سوزم و میسازم .اصلا اسم رژیم که میاد اشتهای آدم و ولعش واسه خوردن چند برابر میشه . حالا صبحانه خیلی کم میخورم و ناهار فقط سالاد بدون سس و هرگونه هله هوله خوشمزه هم تا اطلاع ثانوی و کم کردن این وزن اضافی ممنوعه . باور کنید نمی دونم دلیل این همه افزایش اشتهای من چیه؟ دیگه شدم مثل این بچه های طفلکی که میرن صورت و دماغشون رو می چسبونن به شیشه مغازه ها وحسرت میخورن. همه اینها به اضافه پایین اومدن قند خونم باعث شده که حسابی خوش اخلاق بشم و هر روز یه حال اساسی به جناب غرغر بدهم ، به طوریکه ایشون دیروز منو به درجه والای ( خاله غرغرو ) نایل کردن .دیگه فکر شو بکنید وقتی اون غرغرو رو من این اسمو بگذاره چه خبره!

از قبل قرار بود اگه خدا بخواد پنجشنبه و جمعه این هفته بریم رشت و لاهیجان .چون یکی از همکارهای سابق غرغر که خیلی خیلی هم بهش ارادت داره اونجا زندگی میکنه و قراره این براش یه امانتی رو بره .اون بنده خدا هم چند هفته است که زنگ میزنه و مارو دعوت میکنه خونه اش ( البته فکر کنم بیشتر نگرانه امانتیشه) و نمیشه که بریم .حالا با این وضعیت علی و آب و هوای متغیر نمی دونم میریم یا نه؟ البته ما کادوها و هدایا رو خریداری کردیم ولی هنوز تکلیفمون معلوم نیست احتمالا غرغر ساعت 11 شب به من اوکی میده که منم تو سر زنان بار و بندیلمون رو جمع کنم

راستش من خیلی مایل نیستم که بریم خونه اون بنده خدا چون منکه تا حالا خانواده شون رو ندیدم و از طرف دیگه اینا مذهبی اند و من معذبم باهاشون وراحت نیستم .اساسا غرغر هم آدمی نیست که بره خونه کسی بمونه ولی اینبار این آقاهه خیلی اصرار کرده واینم میگه یه شبه فقط. برام جالبه که شوهر بنده که خیلی خیلی به سختی با کسی بر میخوره و هر هزار سال یکبار از کسی خوشش میاد چه جوری اینقدر این آقا رو دوست داره ویکروز درمیون زنگ میزنه و حالشو می پرسه چون نه از نظر خانوادگی نه مذهبی و فرهنگی نه تحصیلات خلاصه از هیچ نظر شبیه هم نیستن .هربار که ازش می پرسم میگه این آدم خیلی سالمه! اینقدر که دیگه امثال این دیگه به ندرت پیدا میشه

نمی دونم والا دلم میخواد برم اون یه شب رو هتل بخوابم .باید ببینیم چی پیش میاد

 

 


کلمات کلیدی: